« سرشماری | صفحه‌ی اصلی | ديوانگی »

December 22, 2005

ای دلت درياچه‌ی نور

خيلی وقت بود که فرصت فکر کردن نداشتم، بی‌هوده خيال می‌کردم آرام شده‌ام. اين چند روز گذشته مدام به خودم پيچيده‌ام و امروز هم با شنيدن صدای اين دخترک زيبا که فارسی را سخت صحبت می‌کند چه برسد به ترانه خواندن، بالاخره اشکم سرازير شد.
نوشته‌ی آيه (که از او بسيار آزرده‌ام) ديشب ناگهان تکانم داد. به خودم نگاه کردم و اين چند ماه که همه چيز را فراموش کرده بودم ... بی‌خبری و بی‌خيالی وقتی که ادامه دارد آرامش بخش است اما امان از لحظه‌ای که به خودت می‌آيی و دوباره درد با تمام قوا به تو هجوم می‌آورد ... امشب می‌دانم که حالم خوش نخواهد بود ... چند روز است که بايد تمام‌اش را به بی‌هوشی بگذرانم تا آزار نبينم و اول دی‌ماه هم يکی از آن روزهاست ...
مرده شوی‌ات را ببرند که در ته ذهنم از آن دورها به من پوزخند می‌زنی و نگاه تمسخر آميزت داغ و ديوانه‌ام می‌کند ... به خدا خوب است که نيستی ... اين نبودن‌ات شيرين است ...
چقدر دلم يک آغوش امن و گرم و مهربان و بی‌دغدغه می‌خواهد که همين لحظه در برم بگيرد و در امان‌ام بدارد از هرچه در اطراف می‌گذرد ... از هرچه بی‌مهری ... هرچه تنهايی ... هرچه به خود واگذاشتگی ...

بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته ...

مطالب مرتبط

نظرها

من اسمش را گذاشته بودم معجزه ي اغما... اما هربار امتحانش كردم به بعدش... به هشياريش نيرزيد... سخت تر بود.

از گزارش کانال 4 انگلیس بسی حظ وافر بردیم!

خوبه که یاد بگیریم بی خیالی رو بیخیالی طی نکنیم...
اما چه قدر خوبه که میتونی اینقدر رک بگی یه آغوش گرم و امن ...
این راحت بودن آدم با خودش کلی می ارزه
همینکه بدونی چی میخوای ...
خیلیا همینم نمیدونن
یا اگرم بدونن نمیتونن بگن
دو مرحله جلویی!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)