« November 2005 | صفحه‌ی اصلی | January 2006 »

بايگانی: December 2005

December 26, 2005

ندای آغاز

ندای آغازکفش‌هايم کو؟
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه و شايد همه‌ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی يک مرثيه از روی سر ثانيه‌ها می‌گذرد
و نسيمی خنک از حاشيه‌ی سبز پتو خواب مرا می‌روبد.
بوی هجرت می‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

سهراب سپهری

December 25, 2005

به دور از جهانی که دوستش می‌داشتم

«من سرحال نيستم و تورنتو سرد و معمولا (نه امروز) خاکستری است و بر حواسم تاثير می‌گذارد ... اما بی‌ربط نيست اگر بگويم که من همه‌ی آن حس شاد و بچگانه و خندانم را از ياد برده‌ام. آن حس که هر روز مرا از يک‌سر شهر به سر ديگر می‌کشاند برای ديدار يک دوست. حس خنده‌های‌مان در خور ... دعواهای‌مان در قلعه‌ی حسن صباح ... و ديدن يک تئاتر در تئاتر شهر. من اينجا تنها يکبار به ديدن تئاتری رفتم و با خودم فکر کردم چطور می‌شود دنيايی را که دوستش دارم پشت سر بگذارم و از نو شروع کنم به دوست داشتن اين دنيای ناآشنا. فکر می‌کردم عجب قدری دارد دوست داشتن. فکر می‌کردم کاش می‌شد مرد.حالا من نه به تئاتر می‌روم و نه به هيچ جلسه‌ی سخنرانی يا گردهمايی‌ای از هر دست ... من اخبار را نمی‌خوانم و تحليل‌ها را و کتاب نمی‌خوانم. من بی‌حس می‌نشينم به انتظار زمان که بگذرد. هيچ فکر کرده‌ای که من در قلعه‌ی خودم در حال پوسيدنم ... به دور از جهانی که دوستش می‌داشتم. ...»

از وبلاگ ليلای ليلی

December 24, 2005

ديوانگی

تا دوباره کی از سرم بیفتد نمی‌دانم، مونيکا جليلی می‌خواند و من وسوسه می‌شوم به نوشتن، به فکر کردن ... از اين نوشتن هم راضی نيستم ... چون آن چيزی نيست که شما فکر می‌کنيد و حتی آن چيزی نيست که خودم قصد نوشتن‌اش را دارم ...
آيه لعنت به تو!! ننويس دختر ... نمی‌خواهم خبر داشته باشم از شهری که ديوانه‌وار دوستش دارم و دورم از خيابان‌های خاکی‌اش ...
ديوانه می‌شوم اينجا ... ديوانه ...

December 22, 2005

ای دلت درياچه‌ی نور

خيلی وقت بود که فرصت فکر کردن نداشتم، بی‌هوده خيال می‌کردم آرام شده‌ام. اين چند روز گذشته مدام به خودم پيچيده‌ام و امروز هم با شنيدن صدای اين دخترک زيبا که فارسی را سخت صحبت می‌کند چه برسد به ترانه خواندن، بالاخره اشکم سرازير شد.
نوشته‌ی آيه (که از او بسيار آزرده‌ام) ديشب ناگهان تکانم داد. به خودم نگاه کردم و اين چند ماه که همه چيز را فراموش کرده بودم ... بی‌خبری و بی‌خيالی وقتی که ادامه دارد آرامش بخش است اما امان از لحظه‌ای که به خودت می‌آيی و دوباره درد با تمام قوا به تو هجوم می‌آورد ... امشب می‌دانم که حالم خوش نخواهد بود ... چند روز است که بايد تمام‌اش را به بی‌هوشی بگذرانم تا آزار نبينم و اول دی‌ماه هم يکی از آن روزهاست ...
مرده شوی‌ات را ببرند که در ته ذهنم از آن دورها به من پوزخند می‌زنی و نگاه تمسخر آميزت داغ و ديوانه‌ام می‌کند ... به خدا خوب است که نيستی ... اين نبودن‌ات شيرين است ...
چقدر دلم يک آغوش امن و گرم و مهربان و بی‌دغدغه می‌خواهد که همين لحظه در برم بگيرد و در امان‌ام بدارد از هرچه در اطراف می‌گذرد ... از هرچه بی‌مهری ... هرچه تنهايی ... هرچه به خود واگذاشتگی ...

بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته ...

December 21, 2005

سرشماری

آزاده برام نوشته: امروز آخرين روز پاييزه، تا دير نشده جوجه‌هات رو بشمر!

December 20, 2005

خسته‌ام از اين کوير

قيصر امين‌پورخسته‌ام از اين کوير، این کوير کور و پير
اين هبوط بی‌دليل، اين سقوط ناگزير

آسمان بی‌هدف، بادهای بی‌طرف
ابرهای سر به راه، بيدهای سر به زير

ای نظاره‌ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی‌نظير!

آيه آيه‌ات صريح، سوره سوره‌ات فصيح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کوير

مثل شعر ناگهان، مثل گريه بی‌امان
مثل لحظه‌های وحی، اجتناب ناپذير

ای مسافر غريب، در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير!

از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدی
ديدمت ولی چه دور! ديدمت ولی چه دير!

اين تويی در آن طرف، پشت ميله‌ها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميله‌ها اسير

دست خسته‌ی مرا، مثل کودکی بگير
با خودت مرا ببر، خسته‌ام از اين کوير!

قيصر امين‌پور

December 6, 2005

آبروی دين و دنيا!!!

از هيچ چيز به اندازه‌ی آدم کم‌هوش (اينجا البته کلمه‌ی خنگ! هم صدق می‌کند) بدم نمی‌آيد. ملت شهيدپرور هميشه در صحنه، لطف کرديد که اين نابغه را برای آبروريزی موفقيت آمیزش انتخاب کرديد. گزارش خبری کانال چهار انگليس را ببينيد و لذت ببريد و آنها که انتخابات را تحريم کردند شاد باشند که يکی با بهره‌ی هوشی خودشان را نماينده‌ی‌شان کردند و شعور بی‌نظيرش را به رخ دنيا کشيدند.

December 5, 2005

باج

نيز، نيز ريز، نيز عزيز، نيز تميز، نيز ...
خود دانی! :)

December 3, 2005

تست ام‌تی

ديوار از ديوار من کوتاه‌تر نبود؛ در نتيجه وبلاگ من اولين وبلاگی‌است که ام‌تی 3.2 روی‌اش تست می‌شود.
يک، دو، سه امتحان می‌کنم، يک، دو، سه ...

December 2, 2005

زرد و سرخ و ارغوانی

بالاخره امیرحسين اين تصنيف زيبا را در وبلاگش منتشر کرد! برای دانستن اين‌که زيباترين تصنيفی که در يک سال گذشته زير لب زمزمه کرده‌ام چيست می‌توانيد از وبلاگ يک سبد آواز نو اين موسيقی شگرف و شعر فوق‌العاده را بنيوشيد و بنوشيد.
برای اولين بار در تمام زندگی‌ام اين تنها شعری بود که با يک‌بار شنيدن‌اش به خاطر سپرده بودم ... اين تصنيف هم بوی يک شب زمستانی در گلدرزگرين در ميان جمعی که تمام مهربانی بودند را می‌دهد و هم گرمای دل‌انگيز روزهای آخر شهريور پارک‌وی و خانه‌ی سايه‌ی عزيز را با خود دارد ... آن شب سبز و سرخ‌ِِ من و سارا ... تار لطفی(!) ... و غريبانه نوازی!!

ريخته بر زمين سرد، اين همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو بر سر من گذر نکرد