« حسرت | صفحه‌ی اصلی | ترس »

October 29, 2005

از زخم پديد است که بازوش تواناست

ديگر نشنيديم چنين فتنه که برخاست
از خـانـه بـرون آمـد و بـازار بياراست
در وهـم نگنجد کـه چه دلبند و چه شيرين
در وصـف نيايد کـه چه مطبـوع و چه زيباست
صبـر و دل و ديـن می‌رود و طاقت و آرام
از زخـم پديـد است که بــازوش تواناست
از بهـر خـدا روی مپـوش از زن و از مـرد
تا صنـع خـدا می‌نگرنـد از چـپ و از راست
چشمی که تو را بينـد و در قـدرت بی‌چون
مدهوش نماند نتـوان گفـت که بيناست
دنيـا به چه کار آيد و فـردوس چه باشد
از بار خـدا به ز تو حاجت نتـوان خواست
فرياد مـن از دسـت غم‌ات عيـب نبــاشد
کـاين درد نپنـدارم از آنِ مـنِ تنهـاست
با جـور و جفـای تو نسازيم چه سـازيم
چـون زَهـره و يـارا نبـود چـاره مـداراست
از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
گر خون من و جمله‌ی عالم تو بريزی
اقـرار بياريـد که جرم از طرف ماست
تسليـم تـو سعدی نتـوانـد کـه نبـاشـد
گـر سر بنهـد ور ننهـد دست تـو بالاست

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)