« ماداگاسکار! | صفحه‌ی اصلی | از زخم پديد است که بازوش تواناست »

October 26, 2005

حسرت

امشب شب‌اش نبود که با من چنين بازی کنی ... من مدت‌هاست حسرت هيچ چشمی را ندارم و هيچ نفرينی بر قلب و زبان‌ام جاری نمی‌شود ... ولی آنقدر آشنا و دلنشين نوشته‌ای که دلم نيامد نگويم خواندم‌ات ...
دنيا کوچک است؛ من هم می‌دانم ... می‌پيچد؛ من هم می‌بينم ... اما ... من کوچک‌تر و پيچيده‌تر از اين دنيايم ... از هر طرف که می‌چرخم به خودم برمی‌خورم و از هر دری در درونم که رد می‌شوم بيشتر در خودم می‌پيچم و گم می‌شوم ...
حسرت ... کلمه‌ی غريبی است ... نه عزيز جان ... من ديگر حسرت ندارم ... حتی حسرت بی‌قراری آن چشم‌ها (که نمی‌دانم) برای تو ... تويی که نمی‌شناسم‌ات ...

مطالب مرتبط

نظرها

kash migofti chist anche az cheshme to ta omghe vojoodam jarist.

نمی دانم چرا نوشتم برایت،چرا می نویسم...و نمی دانی چه داستان غریبی بود دانستن اینکه ساغری که سه سال گاهی می خواندم....دوباره ویروست را خواندم،چه باید بگویم؟
خواستنی است.اما،لذت چشیدن واحه از دور شیرین تر است،می دانی...خوب می خواهمت همذائقه

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)