افاضات
آشپز که يک نفر باشه، صد البته که آش خوشمزه میشه اما پدر جد آشپز ِ دستتنها درمیآد.
« September 2005 | صفحهی اصلی | November 2005 »
آشپز که يک نفر باشه، صد البته که آش خوشمزه میشه اما پدر جد آشپز ِ دستتنها درمیآد.
مرده شور اين ترس لعنتی من رو ببرند که مجبورم هدفون توی گوشم بگذارم و به آهنگهای مزخرف صد من يک غاز (قاز؟) با صدای بلند گوش کنم که مبادا صدای تلويزيونی که داره سکوت برهها رو نشون میده بشنوم. حتی جرات ندارم سرم رو 30 درجه بچرخونم که مبادا چشمم به صفحهی تلويزيون بيفته ...
گِل بگيرن دَرِ اين کانالهای تلويزيونی انگليس رو که نمیدونم چه دردی دارن يکی دو هفتهای میشه گير دادن به فيلمهای ترسناک و حال به هم زن ... من هم که ماشاالله انتهای شجاعت! و همسر گرامی هم که ديگه امشب نتونست جلوی خودش رو بگيره و از خير اين فيلم بگذره ...اين هالووين همه چيز زندگی من رو به هم ريخته، اين هم شد رسم؟؟
ما يک دسته بندی جديد برای فيلمها داريم به اسم Category E که فيلمهايی که به نظر من قابل ديدن نيستند رو شامل میشه ... ترسناک، پر خشونت، پر خيانت، پر سکس ...
الان شهره با صدای هوار هوار داره توی گوش من میخونه «هوس!!! تو دلم پا نمیذاره!! هوس ...؟!؟!»
لطفا توی اين موقعيت شجريان پيشنهاد نکنيد که اصلاً توی مودش نيستم!
پ.ن: ساعت 1:40 نصف شبه و هنوز اين فيلم لعنتی تموم نشده، حالم داره ديگه بد میشه ... جرات ندارم از روی صندلی روبروی مانيتور جم بخورم ... صد بار اين آهنگها رو از اول دوباره گوش کردم ... کاش لااقل يکی آنلاين بود باهاش چت میکردم ... توی اينترنت هم هيچ چيز به درد بخوری پيدا نمیشه ...
ديگر نشنيديم چنين فتنه که برخاست
از خـانـه بـرون آمـد و بـازار بياراست
در وهـم نگنجد کـه چه دلبند و چه شيرين
در وصـف نيايد کـه چه مطبـوع و چه زيباست
صبـر و دل و ديـن میرود و طاقت و آرام
از زخـم پديـد است که بــازوش تواناست
از بهـر خـدا روی مپـوش از زن و از مـرد
تا صنـع خـدا مینگرنـد از چـپ و از راست
چشمی که تو را بينـد و در قـدرت بیچون
مدهوش نماند نتـوان گفـت که بيناست
دنيـا به چه کار آيد و فـردوس چه باشد
از بار خـدا به ز تو حاجت نتـوان خواست
فرياد مـن از دسـت غمات عيـب نبــاشد
کـاين درد نپنـدارم از آنِ مـنِ تنهـاست
با جـور و جفـای تو نسازيم چه سـازيم
چـون زَهـره و يـارا نبـود چـاره مـداراست
از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
گر خون من و جملهی عالم تو بريزی
اقـرار بياريـد که جرم از طرف ماست
تسليـم تـو سعدی نتـوانـد کـه نبـاشـد
گـر سر بنهـد ور ننهـد دست تـو بالاست
امشب شباش نبود که با من چنين بازی کنی ... من مدتهاست حسرت هيچ چشمی را ندارم و هيچ نفرينی بر قلب و زبانام جاری نمیشود ... ولی آنقدر آشنا و دلنشين نوشتهای که دلم نيامد نگويم خواندمات ...
دنيا کوچک است؛ من هم میدانم ... میپيچد؛ من هم میبينم ... اما ... من کوچکتر و پيچيدهتر از اين دنيايم ... از هر طرف که میچرخم به خودم برمیخورم و از هر دری در درونم که رد میشوم بيشتر در خودم میپيچم و گم میشوم ...
حسرت ... کلمهی غريبی است ... نه عزيز جان ... من ديگر حسرت ندارم ... حتی حسرت بیقراری آن چشمها (که نمیدانم) برای تو ... تويی که نمیشناسمات ...
خدا من رو ببخشه اين روزها اما تو رو خدا اين رو نگاه کنيد ببينيد چقدر بامزه است!!!
نمیدانم اين ماجرای شبهای قدر چند سال ديگر میخواهد ادامه پيدا کند ... يادش به خير سالهای هفتاد و يک تا هفتاد و پنج ...
يادت به خير عشق ...
يادت به خير و من
خيری نديدهام از مردمان شهر
امشب هم از آن شبهای مرض نوشتن است ... اگر تا صبح ادامه بدهم و جلوی خودم را نگيرم هر نيم ساعت يک بار چيزی خواهم نوشت.
امشب کشف جالبی کردم: گوش راستم تقريبا نيم شنوايی گوش چپم را هم ندارد و اين در حالی است که تا يک ماه پيش ماجرا برعکس بود ... وقتی گوشی روی گوش راستی است نيمی از حرفها را نمیشنوم ...
امپیتری پلير جديدم دستی دستی دارد دوباره عاشقام میکند ... امشب پانزده دقيقه زير باران راه رفتم و خيس باران و شعر و موسيقی شدم ... و برای اولين بار از باران لندن لذت بردم ... خيس خيس به خانه رسيدم ... باران امشب بهترين باران روزهای غربتام بود.
فرشته هم فرشتههای قديم ... البته فرشتههای جديد هم بد نيستند ...
ديدم چقدر فرشته بودنام دوام داشت! ... نمیدانم چرا لااقل اين کدو تنبل و لباسهای پاره و موشهای کوچولو تا بعد از نيمشب صبر نمیکنند که بتوانم نقش سيندرلا را خوب بازی کنم ...
از عاشق شدن فرشتهی مهربان آبی پينوکيو کسی خبر ندارد؟
کجای اين جنگل شب پنهون میشی خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی من که منم برای تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هقهقمو
گريه نمیکنم نرو، آه نمیکشم بشين
حرف نمیزنم بمون، بغض نمیکنم ببين!
سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه، راهی اين سفر نشو
نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نمیکنم نرو، آه نمیکشم بشين
حرف نمیزنم بمون، بغض نمیکنم ببين!
نوازشم کن و ببين عشق میريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانههام
اگرچه من به چشم تو کمام، قديمیام، گمام
آتشفشان عشقام و دريای پر تلاطمام
گريه نمیکنم نرو، آه نمیکشم بشين
حرف نمیزنم بمون، بغض نمیکنم ببين!
کاش يکی به برادر گلام بگويد که چقدر دوستش دارم ... چقدر اينجا به يادش میافتم ... آن شب تابستانی پر ستارهی جادهی چالوس دوست داشتم جادهها هيچ وقت پايانی نداشتند و او میراند و من کنارش آنقدر به ستارهها نگاه میکردم که چشمانم ستاره میزد. اين ترانه به ياد علیرضا میاندازدم ... دلم برايش تنگ است ... برای دل کوچک مهربانش ...
ما
در عصر احتمال به سر میبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيشبينی وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصری که هيچ اصلی
جز اصل احتمال، يقينی نيست
اما من
بی نام تو
حتی
يک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عيناليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
بی نام ناگزير تو میميرم
قيصر امينپور
بی حوصلهام ... من هم دلم میخواهد با يکی حرف بزنم ... اما کسی نيست ... صدای آهم شنيده میشود هنوز؟
گوش من، گوش جان است. هم اکنون نور خدا به آن میتابد تا هر دردی را درمان و ناپديد کند.
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دير است
ديگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنيم
کاری که ديگران نتوانند
فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!
انگار اين سالها که میگذرد
چندان که لازم است
ديوانه نيستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
يک روز
ديوانه میشوم!
شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيبتر از اين
باشم
با اين همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نيست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نيز
از اين هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!
قيصر امينپور