چرا همه اين وبلاگ را میخوانند؟ چرا نمیتوانم راحت و آسوده بنويسم؟ چرا برای فرياد زدن يک درد بايد فکر هزار و يک نفری بود که چشم به اين کلمات دوختهاند؟
من از تنهايی میترسم ... کاش میفهميدی ... «بيمار گونه» رفتار نمیکنم ... رفتار نمیکردم ... فقط از تنهايی میترسم ... اگر ترس از تنهايی بيماری است پس بيمارم ...
آسوده بخواب عزيزم ... تو هيچ تقصيری نداری ... همهی گناهها به گردن من است ...
