« اسير | صفحه‌ی اصلی | ويروس »

September 6, 2005

آسمان تو

حالا در آسمان ترکيه‌ايم. يکی دوساعتی بيشتر تا تهران نمانده است. از خورشيد آسمان با سرعت بسيار دور شديم و در حال نزديک شدن به خورشيد ديگری هستيم ...
انگار سر شده باشم، هيچ چيزی احساس نمی‌کنم، مثل ماجرای آقای خمينی که در پاسخ سوال خبرنگار گفت از بازگشتن به ايران هيچ احساسی ندارد من هم در اين لحظه احساسی ندارم. اما می‌دانم که چند ساعت ديگر در هوای داغ نيمه شب تهران همه‌ی اين اراجيفی که الان به هم می‌بافم يادم خواهد رفت.

يک سال است که هيچ‌کدام از عزيزانم را نديده‌ام ... به قول داريوش که هميشه می‌خواند: ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود، من هم فکر نمی‌کردم اين‌همه تاب بياورم. ولی خوب آدميزاد است ديگر به همه چيز در کمال ناباوری عادت می‌کند اما اين عادت به چه بهايی تمام می‌شود را من می‌دانم و خدای من ...

خوشحال و شکر گزار خدايم که داريوش هم همسفر من است چون يک بار تجربه‌ی جدای از او به ايران رفتن و برگشتن را دارم که شب و روزم تنها به گريه گذشت ...

حالا دو کلمه هم برای تو می‌نويسم ... که از لحظه‌ای که هواپيما اوج گرفته است هوای تو به سرم افتاده ... فکر می‌کنم هر قدم هوايی و زمينی که به تو نزديک‌تر می‌شوم اطمينانم برای آمدن و ديدار تو بيشتر و بيشتر می‌شود و شوق ديدار تو دل و جانم را آتشی خوش می‌زند ...

آنقدر خط نانوشته دارم که نمی‌توانم بنويسمشان و تو هم که شکر خدا اصلا نمی‌توانی بخوانی‌شان ...

با خودم رو راست باشم می‌دانم که بغض شيرينی همين حالا گلويم را می‌فشارد و صدای شجريان هم که در بسياری اوقات شايد آنقدر پر فشار است که انگار دستی بر گلويم گذاشته شده و راه نفسم را بسته است اين بار هم وظيفه‌اش را به خوبی انجام می‌دهد و دارد خفه‌ام می‌کند ... اما شيرين است ...
يک سال است آسمان شهرم را ... آسمان آن ديگر شهر جادويی را نديده‌ام ... يک سال است ....

حالا اشک هم چاشنی ماجراست ... ديديد دروغ‌گوی خوبی نيستم ... نام ايران هم دلم را به آتش می‌کشد چه برسد به نزديک شدن حتی به آسمانش .... حتی اگر اين سرزمين بهترين مردم دنيا را نداشته باشد، حتی اگر لبريز از درد و رنج مردمانش باشد ... من ديوانه و شيدای دشت‌ها و کوه‌هايش هستم ...

مطالب مرتبط

نظرها

همهء ايران تقديم تو باد... اي آنكه قلبت براي ايران مي‌تپد... من چنين احساس شگرفي ندارم... مانند ماهي رد تنگ آب...

سلام
خوش اومديد
داريوش اگه پسر داييت رو يادته اگه ما رو يادت نرفته ...
بيا مشهد ... ميدوني چند سال مشهد نيومدي ؟؟؟
موفق باشيد هر دوتون )

هی هی !! رسیدن به خیر :) به امید دیدار..

چی به سر شما دو تا اومده؟ خواب نما شدید؟ یا طی الارض می کنید این روزا از فرط عرفان؟ یا شاید هم تمرین دموکراسی؟ looooooool

چقدر خوشحال شدم از اينكه آمده اي... مي داني حس هم-آسماني حس خيلي خوبيست... ضمن اينكه وقتي آدمي را به سخت جاني خود اين گمان نيست و مي بيند كه شب فراق بالاخره به سحر رسيد حس نزديك بودن خدا و اينكه از جانب ما دلنگراني مي داند اوضاع روح را آرام مي كند...

سفر خوش. سعي کن حسابي بهت خوش بگذره. به داريوش هم سلام برسون.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)