آسايش
اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی و شايد برای هميشه تعطيل است.
« August 2005 | صفحهی اصلی | October 2005 »
اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی و شايد برای هميشه تعطيل است.
چرا همه اين وبلاگ را میخوانند؟ چرا نمیتوانم راحت و آسوده بنويسم؟ چرا برای فرياد زدن يک درد بايد فکر هزار و يک نفری بود که چشم به اين کلمات دوختهاند؟
من از تنهايی میترسم ... کاش میفهميدی ... «بيمار گونه» رفتار نمیکنم ... رفتار نمیکردم ... فقط از تنهايی میترسم ... اگر ترس از تنهايی بيماری است پس بيمارم ...
آسوده بخواب عزيزم ... تو هيچ تقصيری نداری ... همهی گناهها به گردن من است ...
سرم درد میکند ... انگار به دو گوشم وزنههايی سنگين بستهاند ... چند بار نوشتهام اما مثل هميشه پاکش کردهام، به درک که نمیتوانم خودم را برای ديدنات راضی کنم ... به درک که تاب ديدن تو را و آن آسمان را ندارم ... به درک که کسی حالم را نمیپرسد ... به درک که حتی نمیدانی آمدهام ... به درک که اين همه ناسزا مینويسم ... به درک که دو سال است حتی نديدهامات ... ولی ... کاش میشد ...
از سر درد تهوع دارم ... ديگران مريم مقدس میبينند و من باز هم هوای مريم مجدليه به سرم زده است ...
نمیدانم اين ده سال زندگیام را کی و کجا گم کردهام ... شجريان هم که به حول و قوهی الهی دوباره دارد دل و جانم را آتش میزند ... ولی خوشحالم که همان دردی را به جانم میافکند که ده سال پيش هم میافکند:
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما
ای يار ما عيار ما، دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما، بستان گرو دستار ما
من فرق چندانی نکردهام ... خوب است که هنوز خودم، خودم را میشناسم ... تنها محيط جديد بود که باعث میشد برای خودم غريبه باشم ... اين هوا به خدا که ويروس عاشقی دارد ... و شکر خدا که من مصون از هیچ عشقی نيستم ...
ديشب هم که ماه چهاردهم شعبان سنگ تمام گذاشت ...
حالا در آسمان ترکيهايم. يکی دوساعتی بيشتر تا تهران نمانده است. از خورشيد آسمان با سرعت بسيار دور شديم و در حال نزديک شدن به خورشيد ديگری هستيم ...
انگار سر شده باشم، هيچ چيزی احساس نمیکنم، مثل ماجرای آقای خمينی که در پاسخ سوال خبرنگار گفت از بازگشتن به ايران هيچ احساسی ندارد من هم در اين لحظه احساسی ندارم. اما میدانم که چند ساعت ديگر در هوای داغ نيمه شب تهران همهی اين اراجيفی که الان به هم میبافم يادم خواهد رفت.
يک سال است که هيچکدام از عزيزانم را نديدهام ... به قول داريوش که هميشه میخواند: ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود، من هم فکر نمیکردم اينهمه تاب بياورم. ولی خوب آدميزاد است ديگر به همه چيز در کمال ناباوری عادت میکند اما اين عادت به چه بهايی تمام میشود را من میدانم و خدای من ...
خوشحال و شکر گزار خدايم که داريوش هم همسفر من است چون يک بار تجربهی جدای از او به ايران رفتن و برگشتن را دارم که شب و روزم تنها به گريه گذشت ...
حالا دو کلمه هم برای تو مینويسم ... که از لحظهای که هواپيما اوج گرفته است هوای تو به سرم افتاده ... فکر میکنم هر قدم هوايی و زمينی که به تو نزديکتر میشوم اطمينانم برای آمدن و ديدار تو بيشتر و بيشتر میشود و شوق ديدار تو دل و جانم را آتشی خوش میزند ...
آنقدر خط نانوشته دارم که نمیتوانم بنويسمشان و تو هم که شکر خدا اصلا نمیتوانی بخوانیشان ...
با خودم رو راست باشم میدانم که بغض شيرينی همين حالا گلويم را میفشارد و صدای شجريان هم که در بسياری اوقات شايد آنقدر پر فشار است که انگار دستی بر گلويم گذاشته شده و راه نفسم را بسته است اين بار هم وظيفهاش را به خوبی انجام میدهد و دارد خفهام میکند ... اما شيرين است ...
يک سال است آسمان شهرم را ... آسمان آن ديگر شهر جادويی را نديدهام ... يک سال است ....
حالا اشک هم چاشنی ماجراست ... ديديد دروغگوی خوبی نيستم ... نام ايران هم دلم را به آتش میکشد چه برسد به نزديک شدن حتی به آسمانش .... حتی اگر اين سرزمين بهترين مردم دنيا را نداشته باشد، حتی اگر لبريز از درد و رنج مردمانش باشد ... من ديوانه و شيدای دشتها و کوههايش هستم ...