« آن ... را ... برد | صفحه‌ی اصلی | آسمان تو »

August 26, 2005

اسير

پيش از اين که لااقل به خوابم می‌آمدی ... آنقدر ناليدم که ديگر همين را هم دريغ‌ام کردی؟ ماجرای نالم و ترسم که او باور کند انگار واقعيت داشت. ديگر فقط برايم يک خاطره‌ای، حتی از تو تصويری هم ندارم که به ديدن گاه به گاه‌اش دل خوش کنم.
گاهی که گوشه‌ی ماه می‌نشستی آرام می‌گرفتم اما ديگر حتی بر لبه‌ی ماه هم نمی‌نشينی ... اين ماهِ اين آسمان برايم ترسناک است ... می‌ترسم از نور سرد مرگ‌آورش ...
درمانده‌تر و بی‌پناه‌تر از آنم که بتوانم باور کنم خدايی هم وجود دارد ... يکی هم آن بالا نشسته و به همه‌ی درد من نگاه می‌کند و باز هم تاب می‌آورد که هيچ کاری نکند ...
پسر جان! به چه زبانی بگويم من نه تاب آزمايش‌ات را دارم و نه حس و حال سوال و جواب پس دادن‌ات را ... يک بار ديگر هم که اعتراف کرده بودم بازنده‌ام ... دست از سر من بردار ... برو خدايی خودت را بکن و بی‌خيال من باش ... اين همه آدم بی‌کار در دنيايت ريخته که کشته و مرده‌ی آزمايشات تو هستند، از خدايشان هم هست که سراغشان بروی ... من نيستم!! به چه زبانی بگويم آخر؟؟؟ نمی‌گذاری يک آب خوش از گلويم پايين برود؟ ... پس فردا جواب خودت را چه می‌دهی؟ ها؟؟؟
می‌خواستم بنويسم اميدوارم اين‌طور که از من جواب می‌کشی با ديگرانی که با من هم چنين می‌کنند همان‌گونه رفتار کنی اما دلم نيامد ... بگذار راحت باشند ... همان نادانی خودشان بس است ...

مطالب مرتبط

نظرها

ba salam webbloge khobii darid matlabe shoma ra ham khanadm dar javab shayad in beyt kafi bashad,moafagh bashii be ma ham sar bezan
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نـــــزدیک تر داری بگـــــو

سلام من اولین باری است که وبلاگ شما را می بینم .وبلاگ زیبایی درست کردید.اما چرا مطالب شما بیش ازحد ناامیدکننده است با دید بهتری به زندگی نگاه کن.

سلام
به همان مقدار که اسیری ناخوشایندست آزادی نیز مم
اما دعا کن که اسیر مخلوق بی عقل که نه!کم عقل نگردی که وا مصیبتا.....

سلام... اسيري دردِ بي درمان اسيري!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)