اسير
پيش از اين که لااقل به خوابم میآمدی ... آنقدر ناليدم که ديگر همين را هم دريغام کردی؟ ماجرای نالم و ترسم که او باور کند انگار واقعيت داشت. ديگر فقط برايم يک خاطرهای، حتی از تو تصويری هم ندارم که به ديدن گاه به گاهاش دل خوش کنم.
گاهی که گوشهی ماه مینشستی آرام میگرفتم اما ديگر حتی بر لبهی ماه هم نمینشينی ... اين ماهِ اين آسمان برايم ترسناک است ... میترسم از نور سرد مرگآورش ...
درماندهتر و بیپناهتر از آنم که بتوانم باور کنم خدايی هم وجود دارد ... يکی هم آن بالا نشسته و به همهی درد من نگاه میکند و باز هم تاب میآورد که هيچ کاری نکند ...
پسر جان! به چه زبانی بگويم من نه تاب آزمايشات را دارم و نه حس و حال سوال و جواب پس دادنات را ... يک بار ديگر هم که اعتراف کرده بودم بازندهام ... دست از سر من بردار ... برو خدايی خودت را بکن و بیخيال من باش ... اين همه آدم بیکار در دنيايت ريخته که کشته و مردهی آزمايشات تو هستند، از خدايشان هم هست که سراغشان بروی ... من نيستم!! به چه زبانی بگويم آخر؟؟؟ نمیگذاری يک آب خوش از گلويم پايين برود؟ ... پس فردا جواب خودت را چه میدهی؟ ها؟؟؟
میخواستم بنويسم اميدوارم اينطور که از من جواب میکشی با ديگرانی که با من هم چنين میکنند همانگونه رفتار کنی اما دلم نيامد ... بگذار راحت باشند ... همان نادانی خودشان بس است ...
