« لندن شير تو شير | صفحه‌ی اصلی | عقل پيش از اين چيز خوبی بود »

July 25, 2005

گوش شنوا

عزيز دل من، من حالم خوش نيست، به هر زبانی که به تو می‌گويم نمی‌فهمی ... وقتی که تو درنيابی هيچ‌کس ديگر هم درنخواهد يافت ... شايد بدعادت شده‌ام اما مهم اين است که به روشنی می‌دانم که خوش نيستم ... کاش همه مدتی دست از سرم برمی‌داشتند ... احتياج به زمان زيادی با خود بودن دارم ... بدون دلهره ... بدون نگرانی برای اين و آن ... حتی از يک تلفن هم عاجزم ... برای پنج دقيقه سلام و احوال‌پرسی جانم بالا می‌آيد ...

مطالب مرتبط

نظرها

من هم دقيقا چنين احساسي دارم ولي زماني هر چند كوتاه هم دست نميدهد كه به خودم برسم‌‍،اه ه ه
تفو باد بر چرخ گردون،تفو

بر منکرش لعنت.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)