اينجا کاملا وضعيت جنگيه ... پليس مسلح در Harrow Road ... شليک به مرد مشکوک به بمبگذاری در ايستگاه Stockwell ... چهار انفجار ديگه ديروز ... ما انگار داريم در خط مقدم جبهه زندگی میکنيم فقط هيچکدوم سلاح نداريم و اصلا هم معلوم نيست که داریم با کی میجنگيم ...
جنگ داره يواش يواش به خونهی ما هم میرسه، هرچند ديروز ديگه رفته بوديم در آغوش دشمن ... وسط آکسفورد استريت بوديم که مریم خبر داد باز همه جا بمب گذاشتند ... موبايلها باز چند دقيقهای قاط زدن ... ما هم به KFC پناه برديم به اين بهانه که اگه اتفاقی افتاد و مجبور شديم پياده برگرديم خونه، داريوش از گرسنگی نميره!! هرچند که ظاهرا من داشتم پيش پيش میمردم!
با ترس و لرز تمام من و بعد از اينکه داريوش از يک پليس خوش تيپ و خوشگل پرسيد که میشه از تيوب استفاده کرد سوار قطار شديم و برگشتيم ... ولی همه جا پر از پليس بود ... حتی ايستگاه خونهی ما که پرنده هم پر نمیزنه چهار تا پليس ايستاده بودند. مثلا عقد هم دعوت بوديم که ديگه نمیشد برگشت به مرکز شهر ... حالا خدا کنه تا فردا که عروسيه همه جا منفجر نشه ...

نظرها
ایه ای که نوشته ای همه صحنه های آن فیلم را در ذهنم زنده کرد وقتی رستگار می شویم در ساعتی از صبح در ساعتی از شب در ساعتی که کسی نمی داند کدام عقربه زمان است و نمی دانیم کجاییم....
nc | July 25, 2005 5:45 AM
hamash zire sare estekbare englishe!(lol!) vali jalebe...
puckish | July 24, 2005 4:18 PM
نه انشالله چیزی نمیشه . عروسی خوش بگذره یاد ما هم باشید .
maziar | July 24, 2005 2:16 PM
بالاخره اونوریهای دنیا هم باید مزه سلب آرامش از دیگران را یک روزی خودشان بچشند.آنروز امروزه ، شما هم تا وضع زیاد پیشرفت نکرده و بهتان از پشت سر اشتباهی شلیک نکرده اند یک جای آرومتری را انتخاب کنید .
کریم | July 24, 2005 5:53 AM
شما را به خدا فقط از سطح زمين استفاده كنيد، زيرزمين را چندي بي خيال شويد.
باد صبا | July 23, 2005 7:44 PM
اي خواهر جان. نمي دانم پا قدم من نحس بود يا طالع انگليسي ها!!؟؟
نوشا | July 22, 2005 5:56 PM