يکی یک فکری به حال نوشی بکنه ... جواب ايميل که نمیده ... از ديشب تا حالا اعصابم به هم ريخته ... ای خدا ... آخه من اين سر دنيا که نمیتونم کاری بکنم. آقای محترم اگه تصادفا اين نوشته رو میخونی بچهها رو برگردون ...
چه خيالی!!! حتما هم اين نوشته رو میخونه ... هی ... هی ...
چه کاری میشه کرد؟؟؟ فقط دعا میکنم برات گلم ...

نظرها
برای خودش و آلوشا و نا شا دعا کردم.
دوستشان دارم مثله خواهر ، مادر مثله دوست
دوستانی که هیچ وقت ندیدمشان اما با آنها زندگی کرده ام
دوستشان دارم مثله نان و نمک
afarinesh | July 10, 2005 10:45 PM
من هم براش ايميل فرستادم. اما نمي دانم چرا مدام فكر مي كنم اينجور دلشوره براي بچه ها هم بد است. كمي مثل فيلم كاغذ بي خط شده ايم شايد. كمي شايد داريم از باباي جوجه ها آقا گرگه مي سازيم. اسمش واقعا باباي بچه هاست. مثل نوشي كه مامان بچه هاست. جوجه ها هم بر مي گردن اما اين نوشيست كه بايد كمي از مامان بزي بودن فاصله بگيرد به نظرم.
باد صبا | July 10, 2005 8:56 AM
حالگیریه بدیه خیلی بد.
کاش به خیر و خوشی تموم بشه.
narges | July 9, 2005 4:34 PM