« June 2005 | صفحه‌ی اصلی | August 2005 »

بايگانی: July 2005

July 31, 2005

شراب

من خوشبختم که بی جرعه‌ای شراب شيراز اين لحظه مست مستم ... اين دخترک شيرازی بوی خوشی می‌دهد ... شيراز ... شيراز ... بوی خوشی می‌دهد اين آسمان ... بوی خوشی می‌دهد شب، سکوت، کوير ...
هنوز عاشقم ...

July 25, 2005

عقل پيش از اين چيز خوبی بود

دشمن دانا بلندت می‌کند
بر زمينت می‌زند نادان دوست

گوش شنوا

عزيز دل من، من حالم خوش نيست، به هر زبانی که به تو می‌گويم نمی‌فهمی ... وقتی که تو درنيابی هيچ‌کس ديگر هم درنخواهد يافت ... شايد بدعادت شده‌ام اما مهم اين است که به روشنی می‌دانم که خوش نيستم ... کاش همه مدتی دست از سرم برمی‌داشتند ... احتياج به زمان زيادی با خود بودن دارم ... بدون دلهره ... بدون نگرانی برای اين و آن ... حتی از يک تلفن هم عاجزم ... برای پنج دقيقه سلام و احوال‌پرسی جانم بالا می‌آيد ...

July 22, 2005

لندن شير تو شير

اينجا کاملا وضعيت جنگيه ... پليس مسلح در Harrow Road ... شليک به مرد مشکوک به بمب‌گذاری در ايستگاه Stockwell ... چهار انفجار ديگه ديروز ... ما انگار داريم در خط مقدم جبهه زندگی می‌کنيم فقط هيچکدوم سلاح نداريم و اصلا هم معلوم نيست که داریم با کی می‌جنگيم ...
جنگ داره يواش يواش به خونه‌ی ما هم می‌رسه، هرچند ديروز ديگه رفته بوديم در آغوش دشمن ... وسط آکسفورد استريت بوديم که مریم خبر داد باز همه جا بمب گذاشتند ... موبايل‌ها باز چند دقيقه‌ای قاط زدن ... ما هم به KFC پناه برديم به اين بهانه که اگه اتفاقی افتاد و مجبور شديم پياده برگرديم خونه، داريوش از گرسنگی نميره!! هرچند که ظاهرا من داشتم پيش پيش می‌مردم!
با ترس و لرز تمام من و بعد از اينکه داريوش از يک پليس خوش تيپ و خوشگل پرسيد که می‌شه از تيوب استفاده کرد سوار قطار شديم و برگشتيم ... ولی همه جا پر از پليس بود ... حتی ايستگاه خونه‌ی ما که پرنده هم پر نمی‌زنه چهار تا پليس ايستاده بودند. مثلا عقد هم دعوت بوديم که ديگه نمی‌شد برگشت به مرکز شهر ... حالا خدا کنه تا فردا که عروسيه همه جا منفجر نشه ...

July 17, 2005

صبح با جيک جيک

جوجه‌ها پيدا شدند. خدا را شکر. نوشی جونم خسته نباشی.

زنده به عشق

يک دنيا خاطره در همين چند دقيقه‌ی گذشته از جلوی چشمانم رژه رفتند. از خانه‌ی کوچکمان در خيابان هاشمی کنار فروشگاه کوروش تا شب‌های پيش از مسابقه در خوابگاه ورزشی همدان ... از آب‌بازی در استخر خانه‌ی مادربرزگ و درخت شاه‌توتی که شاخه‌هايش بهترين پناه‌گاه ظهر تابستان بودند تا دلهره‌ی پيش از امتحان روبروی سالن افضلی‌پور دانشگاه کرمان و شيطنت‌ها و آزار پسرکان کوچک هم‌دانشگاهی ...
صدای اين زن ... صدای فوق‌العاده‌ی اين زن يادآور همه‌ی زندگی من است. از همان دخترک دوازده‌ساله‌ی عاشق تا اين زن بيست و هفت ساله‌ی باز هم عاشق.
باز از آن احساسات عجق وجق در آغوش گرفتن ماه دارم! وقتی از چيزی لذت فراوانی می‌برم تنها چيزی که به ذهنم می‌رسد در آغوش گرفتن‌اش است، می‌خواهد يک سنجاب باشد که از پايم بالا می‌آيد يا ماه در وسط آسمان، صدای همايون، نسيم خنکی که امروز می‌وزيد، خانه‌های گلی وقتی قطار نزديک کرمان می‌رسيد، سکوت شب خيابان‌ جمهوری از فرودگاه تا ميدان آزادی کرمان، همه‌ی جاده‌های ايران، گرگ و ميش صبح، اين تيری که قلبم همين الان می‌کشد، سوره‌ی الرحمن و يس، آيه‌ی و ما ارسلناک الا رحمة للعالمين، حوض دانشکده وقتی فواره‌اش باز بود، يک ليوان قهوه‌ی پر شير و شکر، اوت لوک وقتی که نامه‌ی مهمی برايم می‌آورد، تلفن وقتی انتظار يک صدای مهربان را می‌کشيدم، جيرينگ جيرينگ کليد از کوچه ساعت 4 بعدازظهر که می‌دانستم پدر از راه رسيده، آسمان بدون حتی يک لکه‌ی ابر بعضی روزهای لندن، عطر خوشی که گريبان او دارد، ... و صدای اين زن ...
اما خيلی از اين‌ها را نمی‌توان در آغوش کشيد، می‌توان؟ من هم عجب دردهايی دارم ...

July 15, 2005

خود کامنت پاک‌کردگی

کامنت‌های يک هفته‌ی گذشته را از دست داده‌ام. ببخشيد اگر کامنت گذاشته‌ايد و اينجا نيست.

July 12, 2005

مهم - مهم - مهم

نوشی وکيل می‌خواهد:
من نیاز به کمک فوری یه وکیل دادگستری (ترجیحا خانوم و البته نه دانشجو) دارم که فردا (سه شنبه) از ساعت هفت و ربع صبح تا خدا میدونه کی عصر در کنارم باشه. ما فرصت ابطال تمبر و واگذاری وکالت به ایشون رو قطعا نخواهیم داشت. (چون ممکنه یه صبح تا ظهر طول بکشه و وقت منم خیلی کمه) اما مایلم ایشون همراه من باشه تا در صورتی که کسی جایی بخواد از بی اطلاعیم نسبت به قوانین حقوقی استفاده کنه به داد من برسه. این جوری من دوباره یه روز دیگه عقب نمی افتم.

July 11, 2005

گريه‌ی من درمان درد تو نيست مادرم

نوشی من رو ياد مادرم می‌اندازه ... با اينکه می‌دونم اختلاف سنی چندانی با خود من نداره ... مثل ماه‌منير ... که وقتی اومد اينجا مامانم رو توی آغوشش بو کشيدم ... همه‌ی مامان‌ها يک بو ندارند ... اما ماه‌منير و نوشی و مامان من انگار از يک جای بهشت اومده‌اند که هر سه تاشون يک عطر خوش با خودشون آوردن ...

July 9, 2005

جوجه‌های نوشی هنوز برنگشتند

يکی یک فکری به حال نوشی بکنه ... جواب ايميل که نمی‌ده ... از ديشب تا حالا اعصابم به هم ريخته ... ای خدا ... آخه من اين سر دنيا که نمی‌تونم کاری بکنم. آقای محترم اگه تصادفا اين نوشته رو می‌خونی بچه‌ها رو برگردون ...
چه خيالی!!! حتما هم اين نوشته رو می‌خونه ... هی ... هی ...
چه کاری می‌شه کرد؟؟؟ فقط دعا می‌کنم برات گلم ...

July 8, 2005

دور از انفجار

از بين همه‌ی اين عکس‌ها از اين يکی بيشتر خوشم آمد.

July 7, 2005

هرچه می‌خواهد دل تنگم می‌گم

ديگر خسته شده‌ام. اين بی‌بی‌سی مسخره که چهار دانه گزارش را بيش از 100 بار پخش کرده و شبکه‌های خبری ديگر هم چندان وضع بهتری ندارند. تقريبا از همه‌ی دوستانمان خبر داريم که شکر خدا سالم هستند. سريال‌های مسخره‌تر تلويزيون هم که تمامی ندارند ... هرچند Sex and the City گلاب به رويتان بد نيست. از شادابی مجموعه‌اش خوشم می‌آيد و در ميان مزخرفات تی‌وی از Friends گرفته تا Joey و Home and Away و ... برای من جذابيت بيشتری دارد.
طفلک مردم لندن که اولين تجربه‌ی حمله‌ی تروريستی عمرشان به آندرگراند را دارند. ولی جالب اينجاست که يا کلا مردم چندان بی‌قراری و وحشت نکرده‌اند يا شبکه‌های خبری برای دهن‌کجی به تروريست‌ها چيزی از وحشت نشان نمی‌دهند. ولی اتوبوسی که منفجر شده است وحشتناک است. من آن اولی که به لندن آمده بودم اصلا از اين اتوبوس‌ها خوشم نمی‌آمد ولی حالا انگار که عادت کرده‌ام. لندن بدون اين اتوبوس‌ها چيزی کم دارد ... وقتی در آکسفورد استريت ده پانزده تايشان پشت هم رديف می‌شوند يکی از زيباترين تصاوير لندن به وجود می‌آيد. حالا خيلی دردناک است ... به تمام مسافرين اين اتوبوس فکر می‌کنم که صبح بی‌خيال در طبقه‌ی دوم نشسته بودند ... و چند دقيقه‌ی بعد تکه‌های بدنشان بر سطح خيابان افتاده بوده است ... حالا انگليس در عراق و افغانستان هر کاری کرده باشد ولی به نظر من انصاف نيست که به کشوری که در حال جنگ نيست اين‌گونه حمله شود ... حالا لااقل به نقاط نظامی يا محل اجلاس گروه هشت هم حمله نکرده‌اند ... به قول شهردار لندن هدف حمله مردم عادی و کارگر بوده‌اند ... ساعتی که انفجارها اتفاق افتاده درست ساعتی بوده که کارگران و کارمندان بدبخت به سر کار می‌رفته‌اند ... بهترين سخنرانی را شهردار لندن داشت ...
مادر بيچاره‌ام خبر را از راديو شنيده بود ... سراسيمه خودش را به خانه رسانده بود تا به من زنگ بزند ... ما هم دلمان خوش است در کشور متمدن پيشرفته‌ای زندگی می‌کنيم ... اين لعنتی‌ها چيزی را هدف گرفته‌اند که هيچ دفاعی ندارد، نمی‌شود در تمام ايستگاه‌های آندرگراند يا در تمام اتوبوس‌ها که سيستم‌های امنيتی و جستجوگر گذاشت ... واقعا هيچ ضمانتی وجود ندارد که هر کدام از ما که بيرون می‌رويم با اين شرايط سالم به خانه برگرديم.
خوابم هم نمی‌آيد که بروم و بخوابم ... از اين کلمه‌ی القاعده هم با اين تلفظ انگليسی عجيب غريب الکائده ديگر حالم به هم می‌خورد ... ما نه ماه پيش در کينگزکراس زندگی می‌کرديم ... من هر روز از همان ايستگاه به کلاس می‌رفتم و داريوش به کلاس و دانشگاه ... ديگر دارم آسمان ريسمان به هم می‌بافم ... با آيه هم دعوا کردم ... بهانه می‌آورد که امتحان و تحويل کار داشته ...

لندن منفجر شد

ما رو دارن منفجر می‌کنن. از صبح چند تا انفجار توی لندن بوده. کل خطهای اتوبوس و تيوب(مترو) بسته شده. بيچاره لندنی‌ها که خوشحالی ميزبانی المپيک براشون ديری نپاييد! ... من وحشت کردم اساسی!!! همه چيز شير تو شيره. شکر خدا داريوش اصلا نمی‌تونه بره بيرون چون هيچ وسيله‌ی نقليه‌ای نيست. خلاصه ما اگه ننوشتيم بدونين ترور شديم.

July 6, 2005

المپيک

عين خل چل‌ها از صبح نشسته بودم پای تلی تا نتيجه‌ی رای‌گيری برای ميزبانی المپيک 2012 را اعلام کنند. نمی‌دانم خودم اينجا به دنيا آمده‌ام يا مادرم يا پدرم که اين همه هيجان‌زده شدم از ميزبانی شهری که نمی‌دانم هفت سال ديگر هم ميزبان من خواهد بود يا نه!! شايد بيشترش به خاطر بکهام بود ... بعد از چند ثانيه بالاپايين پريدن به خودم آمدم .. بی‌خيال ... اگر تهران روزی ميزبان المپيک شود (در خواب!!) قول می‌دهم بيشتر خوشحالی کنم تا از خجالت امروز خودم درآيم. فقط خدا کند ماليات‌ها را 6 برابر نکنند. از اين انگليسی‌ها هيچ چيزی بعيد نيست.

July 5, 2005

صدای نوشی عزيز گل

صدای نوشی رو بشنويد : مصاحبه‌ی نوشی و جوجه‌هاش با بی‌بی‌سی

July 2, 2005

جشن نيکوکاری

اين جشن نيکوکاری را با جشن نيکوکاری خودمان مقايسه می‌کنم ... و فکر می‌کنم اگر می‌شد خواننده‌های ما هم می‌توانستند چنين چيزی برگزار کنند ...
از صبح نمی‌شود از پای تلويزيون بلند شد ... اول که بازی نيمه‌نهايی تنيس ويمبلدون که اين پسرک رادک جان مرا بالا آورد تا برد.
Andy Roddick
و بعد هم فينال زنان ويمبلدون که ونوس ويليامز با خل‌بازی تمام آن سينی (يا بشقاب) را از آن خودش کرد.
Venus Williams
مابين بازی‌ها هم که لايو ايت را نگاه می‌کردم تا همين لحظه که نلسون ماندلا در حال حرف زدن است ...بهترين بخش ماجرا تا حالا آمدن بيل گيتس و ترانه‌های زيبای دايدو بودند.
Dido
مدونا هم که خودش را خفه کرد!! اصلا از اين زن خوشم نمی‌آيد. اين‌ها چرا همش بد و بيراه به مردم می‌گويند؟؟ همه هم برايشان دست می‌زنند و هورا می‌کشند!!

July 1, 2005

تيتر ندارم، هيچ ندارم

نمی‌دانم دارم دنبال چه می‌گردم اما همين‌طور از اين وبلاگ به آن وبلاگ و از اين سايت به آن سايت می‌روم. داريوش فيلم می‌بيند، مانند هميشه و من چشم‌هايم را از نگاه کردن به مانيتور سرخ می‌کنم. می‌خواهم يک نوشته‌ی خوب بخوانم يا يک چيز درست و حسابی بنويسم.
هيچ چيزی اما پيدا نمی‌شود. وبلاگ‌ها که همه در حال خاک خوردن‌اند ... سايت‌های خبری هم که پر از اخبار دور از جان شما خاله‌زنکی شده‌اند. تيترهای خبرها هم که همگی مکش مرگ من ... (خودم هم دست کمی ندارم ها)
اين چای سبز لعنتی را هم نمی‌دانم با چه چيزی بخورم که حالم را به هم نزند. از گيلاس و برگه‌ی زردآلو گرفته تا سيريل همه چيز را امتحان کرده‌ام. مزه‌ی زغنبوت (شايد با ض باشد، اين را داريوش هم نمی‌داند که چطوری می‌نويسند، می‌گويد اولين بار هم از من شنيده) می‌دهد. به جای وزن کم کردم همچنان در حال صعود هستم و فکر کنم تا چند ماه ديگر قله‌ی آخرين شماره‌ی ترازوی حمام را فتح کرده باشم. پناه برده‌ام به چای سبز ... (لعنتی، گيلاس‌هايم تمام شدند اما هنوز نصف ليوان باقی مانده) باورتان نمی‌شود که يک ساله 18 کيلو اضافه کرده باشم، نه؟ اما باور کنيد ... وقتی خانه بنشينی و حتی دانشگاهی هم نباشد که به بهانه‌اش بيرون بزنی همين می‌شود ديگر ... بايد بروم پيش گنجی ببينم چگونه يک ماهه 19 کيلو کم کرده ... نه خدا نکند ... بيچاره ...
اين قبرستان لندن هم که هيچ بورسی برای مقطع ليسانس ندارد ... زور دارد به خدا که دوبار کنکور داده باشی و هر دوبار هم با رتبه‌ی خوب دانشگاه خوب رفته باشی حالا بنشينی منتظر اين انگليسی‌های قالتاق شارلاتان که از آب هم کره می‌گيرند تا ببينی کجا لطف کرده‌اند و بورس تحصيلی از دستشان برای دانشجوهای خارجی در رفته است.
عمه جان من هم سالی 10 هزار پوند ندارد که در خندق شکم دانشگاه‌های اينجا بريزد ... نمی‌دانم به خدا چه حسی بهشان دست داده که اين کار را کرده‌اند ... همين آلمان و فرانسه که با رايان اير دو قدم آن‌ورتر هستند هم تحصيل نسبتا رايگان دارند ...
بی‌دانشگاهی ديگر رسما خل و چل‌ام کرده ... مرده شوی لندن و هرچه انگليسی است را ببرند ... پذيرش روی پذيرش انبار کرده‌ام اما باز هم سپتامبر دارد می‌آيد و من همان جايم که بودم ...