« لکاته | صفحه‌ی اصلی | آنگاه که زمين به سختی بلرزد »

June 3, 2005

ويرانی

بعد از ماه‌ها دوباره صدای آيه را شنيدم. ديگر او هم آرام‌ام نمی‌کند. هر چه به خانه زنگ می‌زنم کسی جواب نمی‌دهد. حتما ميهمانی ظهر جمعه رفته‌اند. اين‌جا هم که هيچ کسی نيست که بشود با او حرف زد ... من نابود شده‌ام. ببينيد چندمين بار است که می‌نويسم. حالا گيرم که همه‌ی شما هم دانستيد نابودی من را ... چه فرقی خواهد کرد؟
اصلا مگر برای کسی مهم است که من باشم يا نباشم؟ هرچه داشته‌ام را باخته‌ام ... تمام اعتماد به نفس‌ام را از دست داده‌ام ... ويرانم ... ويران‌ترين زن زمين ...

مطالب مرتبط