«ترس و لرز» سورن کيرکه گارد را میخوانم و بوف کور تو هنوز روی ميز کنار تخت است. من، حيران ايمان ابراهيم و تو، وامانده در چنبرهی رقاصگان معابد عفن هندو.
رعد و برق آسمان تابستان میترساندم، نيم شب است و هنوز کليد تو در قفل در خانه نچرخيده است. باد و باران غوغا میکنند. میدانی که از صدای رعد میترسم. تو خوب میدانی که شبهای بارانی را دوست ندارم. از اتاق کارت صدا میآيد... خبری نيست، فقط باد است که در را به هم میزند.
برق ساعتهاست که رفته است. جلوی آينه میايستم. برهنه و رنگ پريدهتر از هميشه. پيچ و خمهای تن عريانم را نگاه میکنم ... نور شمع بر تنم میلغزد. موهايم را با انگشتان لرزانم به روی سر جمع میکنم. زيبا نيستم؟ ... رهايشان میکنم تا باران سياه ببارد و حجاب تنم شود.
بغضی غريب گلويم را میفشارد. عطر تو از اتاق فواره میزند. به تخت پناه میبرم. صورتم را در بالش تو پنهان میکنم. عطر تو را دارد ... پيراهن چهارخانهی سبزت که گوشهی تخت آويختهای هنوز گرم است. ولی چقدر بسترم بدون تو خالی و سرد است.
چشمانم را میبندم. آسوده میرانی. عطری زنانه همهی اتومبيلت را گرفته است. دستهای ظريفش را میبينم که آهسته اينسو و آنسو میرود. باران بر شيشه میکوبد. نفسهايش را که کند میشود بر پوست گردنم احساس میکنم. دستهای زيبايت با آن ساعد کشيده و سپيدی شيريشان از فرمان جدا میشوند ... دستهايش را میبينم که بیخودانه در هوا سُر میخورند ... - اشک بر بالشت میچکد- ... آذرخش آسمان را میشکافد. گرمای دستهايت ... دستهای سردش را گرم میکند.
آخرين چراغ را خاموش میکنی ... دستهای زيبايت به ميهمانی تن تبدارش میرود ... چقدر بسترم بی تو خالی است...
نفسهايتان را میشمارم، ................ باز هم آذرخش آسمان را میشکافد. لبهای سرخش در بوسهی بیپايانت گم میشود.
«بوف کور» میخوانم ... لکاته ... پيرمرد خنزرپنزری ... ديگر باران نمیبارد.
...
هوا روشن است. عطر غريب زنانهای در خانه پيچيده ...
... نزديکتر میشوی ... چقدر دلتنگ بوسهات بودم ...
«ترس و لرز» میخوانم ... در اتاق ديگر آهسته با کسی در آنسوی سيمها حرف میزنی: خداحافظ.
در گرداب آغوشت غرق میشوم ... تمام برهنگیام عطر ناآشنای زنانهای دارد ... چقدر بسترم با تو خالی است.

نظرها
سلام بانو
ترس و لرز را از زمان دانشجويي تا به حال چند بار خواندم با ترجمه فاطمي ولي به نظرم فضاي شديدا متفاوتي با بوف كور دارد .
از اينكه سركار هم به اين كتاب ارزشمند التفات كرده اي خوشحالم
حيرت آن سرگذشت مانع از ورود به ماهيت و جوهر آن است اين طور نيست؟
نيما | June 13, 2005 8:55 PM
مهم نيست؛ اصلا مهم نيست؛ باور كن مهم نيست؛ به خدا مهم نيست. يه تسبيح دستت بگير روزي هزاربار بگو مهم نيست؛ اون وقت خواهي ديد كه مهم است يا مهم نيست.
مهم نيست | June 3, 2005 4:56 PM
باور نكردني مي نمود چرا نمي دانم. جور عجيبي بود. همين.
باد صبا | June 3, 2005 4:17 PM
عالی بود.هر چند که اینجا ما را کمی نگران خودت می کنی...
تنهایی تو و غزل من دو چیز نیست
زین توامن همیشگی من گریز نیست
همواره ما شبیهه به هم دوره می شویم
با آن شباهتی که در آیینه نیز نیست.
مراقب خودت باش خانم گل
دختر بس | June 2, 2005 9:23 PM
ajab aksaye mozakhrafi . inha shakhsiat nadaran. esalat nadaran.adam az in ke hamchin hamvatanaee dareh ranj mikesheh
کیمیا | June 2, 2005 6:31 PM
inghadr bad bin nabash!
milad | June 2, 2005 4:17 PM
خيلي زيبا!!!
نوشا | June 2, 2005 10:51 AM
ريشه روشنی پوسيد وفرو ريخت و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.از مرزی گذشته بود، در پی مرز گمشده می گشت...
hesam | June 2, 2005 7:27 AM
vaaai shaahkaar!!
sorkhaab | June 2, 2005 3:50 AM
الهي بگم خدا چکارت کنه! مي شههههه؟ :((
ميترا | June 2, 2005 1:02 AM