میخواهم امروز را وبلاگ ننويسم، دل و رودهام دارد بالا میآيد ... حوصلهی خواندن استدلالهای خندهدار طرفداران تحريم را هم ندارم ... حضرات آقايان ... لطفا زن باشيد و بعد حکم تحريم صادر کنيد ...
مردها که چيزی از دست نمیدهند ... اين ما زنان نگونبخت هستيم که همهی آنچه رشتهايم را برايمان داريد پنبه میکنيد. مشکل تنها حجاب نيست ... که دختران ما در اين سالها از آن يک تکه پارچهی بر روی سر چنان زيور و زينتی ساختهاند که شايد از سرشان که برداری هم ديگر راضی نباشند ... درد من تکه تکهی حقی است که به بهای جوانیام به دست آوردهام. تو که زن نبودهای حرف نزن ... نمیخواهم يک شبه از کف بدهماش که تو سوار بر جيپهای آمريکايی از آنسوی دنيا بخواهی دوباره به من برگردانیاش ...
من میخواهم اين يک بار را کنار فائزه بازی کنم، نه روبرويش در زمين واليبال ... نمیخواهم تنها وظيفهام مادری باشد! برای من مهم نيست که با تو چه میکنند ... چون تو در تمام اين سالها نخواستی بدانی که با من چه میکنند ... شدهای روشنفکر و متفکر و دگرانديش ... که نهايت يک شيرين عبادی را هم با خودت داشته باشی ... درد من از درد چهار تا کتاب و شعر و فيلم سانسوری بيشتر است ... بس کن پدر جان ... برادر جان ... نمیخواهم دوباره برگردم به جايی که نه تنها بايد برای چگونه به بيرون از خانه رفتن فکر کنم که حتی برای اصل بيرون رفتن هم بايد با امثال تويی که در خيابان ايستادهايد و من برایتان مظهر و منشا گناه و فساد هستم هم بجنگم ...
برای آيندگان هم خودم را قربانی نمیکنم ... به اندازهی کافی قربانی پدران و مادرانمان هستم ... خمينی حرف زيبايی زده بود ... که نبايد بگذاريم پدرانمان برای ما تصميم بگيرند ... آنها يک چيز میخواستند و حالا ما چيز ديگری میخواهيم ... تو هم پدر و مادر منی ... ديگر خواست تو مهم نيست ... من میخواهم جور ديگری باشد و بايد جور ديگری بشود ... فرزندم اگر نخواست او هم تلاشاش را میکند تا شکل ديگری زندگی کند ... تو برای من تصميم نگير ...
من همهی زندگیام را باختهام، ديگر چيزی نمانده که بخواهم از ترساش مانند تو محافظهکارانه عمل کنم که يا کشتهی شهرت خارج از ايرانی يا از ترس کسی که پيش از اين دستاش پيش تو رو شده میخواهی در خانهات بنشينی و شرابات را در خانه بنوشی و ارباب رجوعات را در خيابان بدوشی ... پيرهنات را هم به روی شلوارت خواهی انداخت و سال به سال هم حمام نخواهی کرد و بوی گلاب و گندت هم از چند فرسخی خفهیمان خواهد کرد ... تو هيچ چيز از دست نمیدهی و برايت فرقی نمیکند ...
مرده شوی هرچه انتخابات است را ببرند ... يک هفته فرصتی نبود برای گرو کشی از رفسنجانی ... نه اميدی به ابطال انتخابات بود و نه حتی به خيال تو امريکا لطفی نکرد و لشکری نکشيد ... هميشه همهی دردها برای زنان اين سرزمين بوده ... حالا هم بگذار باشد ... ای کاش تو هم با اين مرگ تدریجی من میمردی .... ديگر حسابی به هم ريختهام ... هر غلطی میخواهيد بکنيد ... همين خود تو فردا بر سر دخترت فریاد خواهی کشيد و به بهانهی چشمهای دريدهی خيابان از هر حق کوچکی محروماش خواهی کرد ... پس راحت و باش و آسوده بخواب ... فردا را هم در خانه بنشين و چفيهات را از کمد بيرون بکش که از پس فردا نماد ايرانی بودن تو آن چفيه است ...

نظرها
به نام مهزبانترین
سلام الهه عزیزم:
دلم تنگ است.نیستی در ایران در تهران تا بدانی چگونه مردم به طرفداری از فاشیسم گریبان چاک می کنند همین دختران الکی خوش به تکه ای پارچه با برچسب حجاب.و یا جماعتی نادان که می خواهند احمدی نژاد اقتصاد سالم برایشان ارمغان آورد جیبهاشان رو پر از زر کند(بی آنکه بدانند با تزویر زورشان را میهمان آغوش خانواده ات می کنند.
خسته ام از اینهمه جهل خسته ام.چه از این مردم چه تحریمیان خیال پرداز .مردم گرفتارند به فقر می دانم ولی گرفتارند به حماقت بیشتر از آن.نمی فهمند این
فاشیسم جاری شده به بهانه ارمغان آوردن لقمه نانی پاک و زیستنی ساده و با صداقت چونان حیوانی به بند خواهند کشیدشان.نبودی تا ببینی این مردک کج اندیش از زن چه می گفت و حقوق زن.یعنی این جماعت راضی شده اند بعد از این همه ستم تاریخ که بر گرده شان نهاده اند باز در چهاردیواری خانه شان بنشیینند و بی توجه به حق مسلمشان غذا درست کنند مادر شوند و چشمانشان به اراده همسرانشان باشد.بعضی ها می اندیشند حقوق زن یعنی اینکه آزاد باشند در حجاب و آرایش و ......وای که چه سخیفانه است طلب کردن چنین حقوقی برای انسانی به نام زن.
آن چه من می خواهم سهم من باشد از انسان بودن و زن بودن با آنچه دیگران می اندیشند تفاوتی شگرف دارد.خدا کند تا دیر نشده کسی بیدارشان کند زنان و مردان مسحور شده در تظاهر اینانرا.
دلم تنگ بود برای تو که دوستت دارم نوشتم و نوشتم.ببخش.
سبز باشی و مهرت پایدار.
مانامهر | June 23, 2005 1:00 PM
اين حرفها را شايد فقط من و تو می فهميم که زن هستيم و می دانيم در حکومت اسلامی جديد، زن معني اش چيست! انتظار نداشته باش آنها که بيرون گود هستند بتوانند لنگش کنند! من تو را می فهمم و تو مرا. همين ما را بس...
sanaz | June 23, 2005 12:22 PM
دل تمی خواهد چیزی بنویسیم که دل ناگران و دل تنگ و نا امید بشوی. اما خبری هم از خانه های مخفی آژانس یهود بگیر و برنامه پنبه شده من و تو را در ان بنگر.
اما آری این تنها من و تو هستیم که باید تا آزادی بجنگیم و بر این مردم ساده دل و زود باور که منطق صوری شان بر خلاف منطق صوری فلسفه بسیار صورتی است خرده نگیریم.چون اینها مردمی هستند که در ماه تمثیلها دیده اند و بر کوپن های لعنتی چشم دوخته اند. وتازه مثل نوزاد می خواهند تاتی تاتی دموکراسی بر سرشان دست بکشد .
پس زیاد غممخور را زیادی در پیش است.
ابراهیم | June 23, 2005 11:16 AM