« مصدق | صفحه‌ی اصلی | اين درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی‌شود »

June 16, 2005

يک بغل مريم

می‌دونم حالا نصفه شبی بی‌خوابی به سرت زده تازه داری فکر می‌کنی ... فکر می‌کنی به روزهای خوبی که توی ايران داشتی، و حتی روزهای خوبی که نداشتی ... می‌دونم سکوت شب يادت مياره سکوت شب کوير رو ... اما اينجا يه چيزی کم داری از اون شب ... اونجا آسمونش پر ستاره بود ... دستت رو که دراز می‌کردی می‌تونستی يکی از اون ستاره‌های درشت دب اکبر رو بچينی و توی چشمات بزاری ... اينجا ولی يا ابره يا غبار ... هيچی نمی‌تونی از آسمون ببينی ...
من حالا بعد از يک سال و چهار ماه که دورم از اون آسمون یه کوچولو می‌تونم درک کنم درد تو رو ... به خدا برای منم سخته ... من هم داشتم زندگيم رو می‌کردم که یه هو مجبور شدم بيام ... به يه دليلی شبيه همون دليلی که تو اومدی بيرون ... مجبور شدی خونه‌ات رو ... خونواده‌ات رو ... همه کس‌ات رو ... ريشه‌ات رو بگذاری و بيای ... حالا حالا هم فکر نمی‌کنی بتونی دوباره برگردی و يک دل سير از روی بزرگراه مدرس نزديک خروجی صدر دماوند رو توی يک روز بدون گرد و غبار نگاه کنی که چه جوری توی دل آسمون فرو رفته ... اون قله‌ی سفيد خوشگلش رو که مثل نقره می‌درخشه ...
حتی اگه هم برگردی ديگه هيچ کسی نمی‌تونه عمرت رو بهت برگردونه که دور از کوچه‌ی بچه‌گی‌هات گذروندی ... ولی هرچی که باشه بهتر از اينه که برگردی و ببينی چيزی از اون کوچه نمونده ... یه قلدری از اون سر دنيا اومده تموم ديوارهای خونه و مدرسه‌ای رو که دنيا خاطره پشتشون بوده خراب کرده ... بهتر از اينه که هيچ وقت نتونی برگردی و حتی خيال فرودگاه مهرآباد رو از سرت بيرون کنی که يه روزی مادرت چادر سياهش رو سرش کنه يه دسته گل برات بگيره بياد يه نصفه روز منتظرت بمونه که پرواز گل‌پسر يا گل‌دخترش بشينه و از پشت اون ديوار شيشه‌ای برات دست تکون بده و از شوقش چادرش رو ول کنه تا تو رو بغل کنه ... موهات رو که توی اين سال‌ها سفيد شدن نوازش کنه ...

می‌دونم حالا نصفه شبی بی‌خوابی به سرت زده و دوباره داری فکر می‌کنی ... هنوز دير نشده‌‍! ... هيچ کسی صبح تا شب کشيکت رو که نمی‌کشه ... بی‌خيال همه‌ی حرف‌هايی که تا امروز زدی ... شناسنامه‌ات رو بردار ... به من فکر کن ... به دخترت يا پسرت که من حتی از فکر اينکه توی باغ‌های لواسون و يا توی ساحل خزر يا کنار خليج فارس جوونی نکنن پشتم می‌لرزه ... پشتم می‌لرزه که نتونم دخترم رو لب زاينده رود ببرم يا نتونم بهش نشون بدم که ما يه تخت جمشيد داريم که اون اسکندر فلان فلان شده به اين روز درش آورده و اين بی همه چيزها ميرن فيلم اسکندر می‌سازن که گل و بلبله! من نمی‌تونم به اين فکر کنم که پسرم نتونه فارسی حرف بزنه ... نتونه شعر بخونه و از شعر خوندنش لذت ببره ... دخترم لای کتاب‌های درسيش گل ياسی که مامانم صبح براش چيده نباشه ...
بی‌خيال هرچی تا حالا گفتی ... شناسنامه رو يواشکی بردار ... لازم هم نيست بری سفارت ... کلی مرکز رای گيری ديگه دارن ... ناشناس برو ... هيچ کس هم نمی‌شناسدت ... قول می‌دم ... بگو مهرت رو هم یه جايی زير اون کارت ضرب مهر توی صفحه‌ی انتخاباتت بزنند که کسی بعداً نبينه ... يا کارت ضرب رو خودت بعداً روش بچسبون ... چند سال ديگه که دخترت از تئاتر شهر برگشته بود و برات سر راه يک بغل مريم خريده بود صداش کن و کارت رو بکن و نشونش بده که اون روز تو هم یک قدم برداشتی که حالا اون هم می‌تونه از همون جاهايی خاطره داشته باشه که تو داری ... می‌تونه با معشوقش روی همون صندلی‌هايی بشينه که تو نشسته بودی ...

هنوز وقت داری ...

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2660

نظرها

با خوندن نوشته ات اشک تو چشمام حلقه زد کاش بزرگتراي ما هم مثه تو فکر ميکردن مدتهاس نوشته هاتو ميخوندم تا حالا کامنت نذاشته بودم ولي اين بغض امروز باعث شد و بيام و کامنت بزارم و از نوشته هاي سراسر احساس و عقلت تشکر کنم

خيلی دوستت دارم! بوس!