« May 2005 | صفحه‌ی اصلی | July 2005 »

بايگانی: June 2005

June 30, 2005

آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله‌نما خم شد و بوسيد مرا

يادش به خير ... سال اول دانشگاه (رشته‌ی اولم) که بودم تمام جزوه‌ها و کتاب‌هايم با اين بيت و ابيات قبل و بعدش مزين بود. البته که آن روزها از  بوسه خبری نبود و حتی معشوق محترم رخ نمی‌نمود ... هی ... هی ... جوانی ...

June 29, 2005

يک روز، يک آب خوش

آقايون و خانم های ايرانی لطفا از اين به بعد هيچ رابطه‌ی عاشقانه‌ای با غير ايرانی‌ها نداشته باشيد که در اثر لگد عشقی شما به آن جوانان بدبخت ممکن است آينده‌ی کشورتان به خطر بيافتد، باور نداريد؟ اين نوشته را که از وبلاگ الپر پيدا کرده‌ام بخوانيد:

ايلنا: شكرالله عطارزاده، عضو فراكسيون اصولگرايان مجلس هفتم، گفت: تحقيقات يك نماينده‌ی زن مجلس هفتم نشان می‌‏دهد علت حملات و تاخت و تازهای خانم رايس به مقامات ايرانی، به شكست وی در رابطه‌ی عشقی با يك جوان ايرانی مربوط است.
به گزارش خبرنگار پارلمانی «ايلنا»، نماينده‌ی بوشهر در جمع خبرنگاران پارلمانی گفت: يكی از خانم‌های نماينده‌ی مجلس هفتم تحقيقاتی را در خصوص علت رفتارهای نامناسب و موضع‌‏گيری‌‏های كاندوليزا رايس وزير خارجه‌ی آمريكا با مقامات مسوولين ايرانی انجام داده كه طی آن مشخص شده است؛ خانم رايس در زمان دانشجويی خود در دانشگاه با يك جوان قزوينی ارتباط عشقی داشت كه با ناكامی مواجه شده بود.
عطار زاده افزود: خانم رايس جواب دهد علت ناكامی در اين ارتباط چه بوده و چرا با مردم ايران لجبازی می كند!!
عضو فراكسيون اصول گرايان مجلس هفتم خاطرنشان كرد: اگر خانم رايس در اين قضيه به نوعی آسيب روحی ديده‌‏اند ما حاضريم در دادگاه صالحه، در مورد اين مسئله، رفع مشكل كنيم!!
عطارزاده از افشای نام نماينده‌ی زنی كه چنين تحقيقی را انجام داده است خودداری كرد.

وای بر اين نمايندگان، وای بر مردمی که نماينده‌ی‌شان اين است ... وای بر من ...

June 26, 2005

می‌بوسمت با اشک

از وبلاگ آبی روشن:

فکرش را بکن،
چقدر جان سختم!
صبح که می‌رفتم،
پله‌های دقيقه را دو تا يکی می‌کردم
تا ببينمت.
و
عصر که برمی‌گشتم،
ديگر تو را نداشتم . . .
فکر می‌کردی اين‌همه تاب بياورم؟
بی تو؟
خوب شد اما، راحت شدی تو!
می‌دانی!
ديگر در ابتدای هيچ رابطه‌ای
دل دل نکن،
بکن.
نهال هر حادثه را،
به محض سو سوی هر احساسی،
از بيخ بکن.
هر چند که خيال شکوفه را
در قامت بذر ديده باشی.
و عشق را در پيشانی کال ميوه
بوييده باشی.
خوانده باشی
چشيده باشی..

June 25, 2005

یک لبخند

از وبلاگ عصيان:

احمدی‌نژاد رييس جمهور شد. با بيش از 17 ميليون رای. چرا هيچکی نمياد بگه در مقابل دوربين مخفی هستيم؟

پيرمرد

هاشمی صدايش در آمد:

- بنا ندارم كه در مورد انتخابات، شكايت به داورانی كه نشان دادند نمی‌خواهند يا نمی‌توانند كاری بكنند ببرم.
- می‌دانم در انتقام الهی اگر كسی معاقب شود قطعا مردم، انقلاب اسلامی و ايران نخواهند بود و فقط مجرمان واقعی مجازات می‌شوند.
- ترديدی ندارم كه جزای چنين ظلمي به كشور و مردم و من، جز خسران دنيا و آخرت نخواهد بود.

اين قسمت خسران دنيايش آدم را می‌ترساند ها ...

ای مملکت جينگولی مستون

بله ... و زندگی ادامه دارد ... من که نمی‌توانم باور کنم که اين واقعيت باشد ... شما هم بهتر است فعلا باور نکنيد ... اگر مجبور شديم که باور کنيم و راه ديگری نداشت (که از قرار معلوم ندارد و نمی‌گذارند که داشته باشد) آن‌وقت با هم دنبال چاره خواهيم بود ... کامنت بد و بيراه به من هم ننويسيد لطفا که منتشرش نمی‌کنم ... خدا کند وضع به آن بدی که ما فکر می‌کنيم نباشد ... خدا کند ... به قول کسی که ديشب نقش امداد الهی ياهو مسنجر را بازی می‌کرد ترسش وحشتناک‌تر از خود ماجراست ... نبايد از ترس مرگ خودکشی کرد ... حالا گل و بلبل‌های وطنی فکر نکنيد که من اينجا نشسته‌ام و دست کسی به من نمی‌رسد و پرت و پلا می‌گويم ... تمام ديشب را به (گلاب به رويتان) تهوع گذرانده‌ام ... همه‌ی جلز و ولز ما اين بود که اين اتفاق نيافتد، که حالا افتاد ... نمی‌شود مرد که ... بايد فکری کرد ... نه فکرهای صدتا يک غاز تحريم و ... (املای غاز را درست نوشته‌ام؟؟ فرهنگ لغت من (داريوش) هنوز خواب است)

ولی ... اين يک کار را حق نداشتند بکنند ... اين ناجوانمردانه‌ترين کاری بود که می‌شد کرد ... همه‌ی زندگی من به اين سرود بود ...

June 24, 2005

شام غريبان

Ahmadinejad.JPG

فقط عکس اين مردک را بر ديوارهای ادارات و دانشکده‌ها تصور کنيد ... ای وای بر شما که در ايران مجبوريد هر روز در صدا و سيما چهره‌ی نورانی مخلص مومن‌اش را تحمل کنيد و ای وای بر من که هر لحظه نام ايران را در اخبار اين سو بشنوم قلبم بايستد که نکند بوش هوس گز اصفهان و پسته‌ی رفسنجان و کلوچه‌ی لاهيجان کرده باشد ...
امشب شب سوگواری است ... می‌دانم که غم آخرمان نيست ... و حتی يکی از آخرين‌ها هم نخواهد بود ... آخ که هم‌وطنم با خود چه کردی ... چه کردی ...
من امشب در خودم و با خودم شام غريبان دارم ... من با بغضی که از شنيدن خبر فاجعه شکست شام غريبان دارم ...

ای درد، ای درد

گيليران

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش

اگر اين خبر تا فردا به همين شکل بمونه من تا اطلاع ثانوی به هيچ کسی ديگه نمی‌گم که ايرانی هستم. حالا فعلا تخفيف دادم، قرار بود شناسنامه‌ام رو هم پاره کنم که داريوش ميگه کار درستی نيست، فردا به دردم می‌خوره ... دست همه‌ی دست اندرکاران درد نکنه ... با تشکر از همکاری شما در اين برنامه ...
داريوش از عصری تا به حال يک بند داره نوحه گوش می‌کنه ... می‌خواد من رو آماده کنه برای رفتن به ايران فکر کنم ...

خبر پنج

ديشب را نخوابيده‌ام ... ممنون که اميد می‌دهيد فاجعه‌ای در راه نيست ... ولی برادر جان اگر بود چه؟ اگر اين‌ها از مغول‌ها بدتر بودند چه؟ من يک نفر که تحمل بازگشت خواهر و برادرم به روزهايی که برای من در اين کشور سياه بود را ندارم. مغول‌ها اين اسلام طالبانی که پشت اين‌هاست را که نداشتند، داشتند؟

++ من دارم می‌روم رای بدهم. عزيزان روبروی کنسولگری منتظرم باشيد. شما هم اگر برنگشتم بدانيد یقه‌ی چه کسی را بچسبيد.
12- اميدی به ابطال نيست، لطفا رای بدهيد (ايسنا)
11- احمدی‌نژاد از خواب اصحاب کهف بيدار شده (ملکوت)
10- تشکيل جلسه‌ی وزير کشور و استاندار در فرمانداری تهران (ايسنا)
9- شايد امروز اين آخرين انتخاب ما تا زمان پس از جنگ باشد (ابراهيم نبوی)
8- اين فولادزره‌ها که از رو نمی‌روند (ايسنا)
7- اين ماجرای توقف رای گيری چيست؟ (ايسنا)
6- ظاهراً ايرانيان از دموکراسی ايرانی هيجان و تنوع می‌خواهند، و احمدی‌نژاد بهترين نوع‌اش را به آنها ارائه می‌کند! حتی شايد از نوع اکشن و جنگی‌اش را (عنکبوت)
++ چرا هيچ‌کس در ايران وبلاگ نمی‌نويسد؟ بنويسيد ببينيم چه خبر است ...
5- وزير اطلاعات: کروبی حق دارد فرياد بزند، نظرسنجی‌های وزارت اطلاعات در روزهای آخر رشد چشم‌گير وضعيت وی را نشان می‌داد (ايسنا)
4- من رئيس جمهور جاروکش نمی‌خوام، به کی بايد بگم؟ (ايسنا)
3- رابين‌ هود اسلامی (آفتاب)
2- اين مردک اين همه ترس دارد؟ (روز)
1- اين لکه‌ی ننگ را از پيشانی‌مان پاک کنيم (ابراهيم نبوی)

June 23, 2005

خبر چهار

خوب ... من نمی‌توانم جلوی خودم را بگيرم پس باز هم شروع می‌کنم به لينک دادن. هرجا حالم خراب شد دست برمی‌دارم ...

12- مردم استعداد غريبی نشان می‌دهند برای فراموش كردن همه چيز (اينجا و اکنون)
11- حرف آخر برای طرفداران احمدی‌نژاد (يک ليوان چای داغ)
10- فرصت ترديد نيست (ابراهيم نبوی)
9- آخر من و او داريم از تشنگی می‌ميريم (چرا نگاه نکردم)
8- گودال سه متری در بزرگراه کردستان (ايرنا)
7- وعده‌های رفاهی هاشمی (بی‌بی‌سی)
6- يکی به بچه‌هايمان تاريخ ياد بدهد (خواب زمستانی)
5- شرم انتخاب (هادی حيدری)
4- با ناز و ادا می‌خواهد با دنيا خيلی کارها بکند (کورش عليانی)
3- روشن‌فکر بی‌عمل، زنبور بی‌عسل (معصومه ناصری)
2- نمی‌دانم چرا مامان از این جشن گریه‌اش می‌گیرد (وارش)
1- تبدیل فضای کشور به فضای خشونت عکس العمل طبیعیِ انتخاب احمدی‌نژاد است (وب‌نوشت)

تهوع

می‌خواهم امروز را وبلاگ ننويسم، دل و روده‌ام دارد بالا می‌آيد ... حوصله‌ی خواندن استدلال‌های خنده‌دار طرف‌داران تحريم را هم ندارم ... حضرات آقايان ... لطفا زن باشيد و بعد حکم تحريم صادر کنيد ...
مردها که چيزی از دست نمی‌دهند ... اين ما زنان نگون‌بخت هستيم که همه‌ی آنچه رشته‌ايم را برايمان داريد پنبه می‌کنيد. مشکل تنها حجاب نيست ... که دختران ما در اين سال‌ها از آن يک تکه پارچه‌ی بر روی سر چنان زيور و زينتی ساخته‌اند که شايد از سرشان که برداری هم ديگر راضی نباشند ... درد من تکه تکه‌ی حقی‌ است که به بهای جوانی‌ام به دست آورده‌ام. تو که زن نبوده‌ای حرف نزن ... نمی‌خواهم يک شبه از کف بدهم‌اش که تو سوار بر جيپ‌های آمريکايی از آن‌سوی دنيا بخواهی دوباره به من برگردانی‌اش ...
من می‌خواهم اين يک بار را کنار فائزه بازی کنم، نه روبرويش در زمين واليبال ... نمی‌خواهم تنها وظيفه‌ام مادری باشد! برای من مهم نيست که با تو چه می‌کنند ... چون تو در تمام اين سال‌ها نخواستی بدانی که با من چه می‌کنند ... شده‌ای روشن‌فکر و متفکر و دگرانديش ... که نهايت يک شيرين عبادی را هم با خودت داشته باشی ... درد من از درد چهار تا کتاب و شعر و فيلم سانسوری بيشتر است ... بس کن پدر جان ... برادر جان ... نمی‌خواهم دوباره برگردم به جايی که نه تنها بايد برای چگونه به بيرون از خانه رفتن فکر کنم که حتی برای اصل بيرون رفتن هم بايد با امثال تويی که در خيابان ايستاده‌ايد و من برای‌تان مظهر و منشا گناه و فساد هستم هم بجنگم ...
برای آيندگان هم خودم را قربانی نمی‌کنم ... به اندازه‌ی کافی قربانی پدران و مادرانمان هستم ... خمينی حرف زيبايی زده بود ... که نبايد بگذاريم پدرانمان برای ما تصميم بگيرند ... آنها يک چيز می‌خواستند و حالا ما چيز ديگری می‌خواهيم ... تو هم پدر و مادر منی ... ديگر خواست تو مهم نيست ... من می‌خواهم جور ديگری باشد و بايد جور ديگری بشود ... فرزندم اگر نخواست او هم تلاش‌اش را می‌کند تا شکل ديگری زندگی کند ... تو برای من تصميم نگير ...
من همه‌ی زندگی‌ام را باخته‌ام، ديگر چيزی نمانده که بخواهم از ترس‌اش مانند تو محافظه‌کارانه عمل کنم که يا کشته‌ی شهرت خارج از ايرانی يا از ترس کسی که پيش از اين دست‌اش پيش تو رو شده می‌خواهی در خانه‌ات بنشينی و شراب‌ات را در خانه بنوشی و ارباب رجوع‌ات را در خيابان بدوشی ... پيرهن‌ات را هم به روی شلوارت خواهی انداخت و سال به سال هم حمام نخواهی کرد و بوی گلاب و گندت هم از چند فرسخی خفه‌ی‌مان خواهد کرد ... تو هيچ چيز از دست نمی‌دهی و برايت فرقی نمی‌کند ...

مرده شوی هرچه انتخابات است را ببرند ... يک هفته فرصتی نبود برای گرو کشی از رفسنجانی ... نه اميدی به ابطال انتخابات بود و نه حتی به خيال تو امريکا لطفی نکرد و لشکری نکشيد ... هميشه همه‌ی دردها برای زنان اين سرزمين بوده ... حالا هم بگذار باشد ... ای کاش تو هم با اين مرگ تدریجی من می‌مردی .... ديگر حسابی به هم ريخته‌ام ... هر غلطی می‌خواهيد بکنيد ... همين خود تو فردا بر سر دخترت فریاد خواهی کشيد و به بهانه‌ی چشم‌های دريده‌ی خيابان از هر حق کوچکی محروم‌اش خواهی کرد ... پس راحت و باش و آسوده بخواب ... فردا را هم در خانه بنشين و چفيه‌ات را از کمد بيرون بکش که از پس فردا نماد ايرانی بودن تو آن چفيه است ...

June 22, 2005

خبر سه

هم‌وطنان عزيز، صبح شما به خير ...

20- آقای هاشمی تا وقت باقی است انصراف بدهيد (پناه)
19- گندش خيلی وقته دراومده (پينک‌فلويديش)
18- عباس کيارستمی: آقای احمدی‌نژاد، من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی که توانمندتر از تو در درک واقعيت‌های امروز زندگی است (خوابگرد) (يکی از بهترين نوشته‌های اين روزها)
17- کروبی تلويزيون راه می‌اندازد (آفتاب)
16- روحانی پيش‌گو: هاشمی 7 و احمدی‌نژاد 13 ميليون رای می‌آورد - مردم تهران باهوش‌ترند (ايرنا)
15- من جای اين مرد بودم اين يک شب را ديگر از خط حزب‌الله حرف نمی‌زدم (ايرنا)
14- تقاطع نيايش ولی‌عصر به دليل حضور طرفداران دو نامزد انتخابات مسدود شد (ايرنا)
13- دست به دعا برداريد تا نظر لطف امام رضا پرچم عزت ايران (احمدی‌نژاد) را برافراشته کند (ايسنا)
12- فقط امیدوارم احمدی‌نژاد اول «تحریم کننده‌ها» را دار بزند (ليلای ليلی)
11- وقتی پیکر نیمه‌جان و رنجور هنر ایرانی را در برابر چشمانشان بر دار می‌کشیدند آنها کجا بودند؟ (يک سبد آواز نو)
10- دکتر سروش رستگاری نمی‌بيند (روز)
9- ابراهيم نبوی:  در مرحله‌ی قبل 5.5 میلیون بود، حالا قرار است بشود ده میلیون رای (روز)
8- جوانان حزب الله اصفهان با اين دلايل به شهردار رای می‌دهند ... (آفتاب)
7- کيک کابينه (ايسنا)
++ حالم خراب است ... از فکر اينکه دارم چه کاری می‌کنم خراب‌تر می‌شوم ... ببين چه کرده‌اند که همه‌ی ما در صف هاشمی ايستاده‌ایم ... مجبور بوديم ... بدون فکر فقط بايد خودمان را پرت می‌کرديم اين طرف خط ... مساله فقط بين مرگ و زندگی بود ... هرچند همه‌ی حمايت هاشمی از خاتمی را به ياد می‌آورم در دوم خرداد اما باز هم دليل نمی‌شود حالم از خودم به هم نخورد ... بيمارم ... اين احساس تنفر از خود دارد تنم را هم نابود می‌کند ... وضع بيشتر  ما مثل مادری شده که برای يک لقمه نان که به دهان کودکش برساند به چه کارها که تن در نمی‌دهد ... حالم از خودم به هم می‌خورد ...
6- احمدی‌نژاد قبل و بعد از اصلاحات (معصومه ناصری)
5- توانير اظهارات احمدی‌نژاد در مورد قطع برق به هنگام پخش زنده‌ی سخنانش را تکذيب کرد (ايسنا)
4- درصد مشارکت مردم در انتخابات به تفکيک استان (ايسنا)
3- ستاد دکتر محمود احمدی‌نژاد: جوات جان‌های عزيز،  از اسامی احمدی‌نجات يا شهردار تهران در برگه‌های رای استفاده نکنيد (مهر)
2- اعتراض وزارت نفت به به سخنان احمدی‌نژاد (ايرنا)
1- كساني كه ما خود از آنها حمايت می‌كرديم، حالا برای ما چماق شده‌اند. (ايسنا)

Continue reading "خبر سه" »

June 21, 2005

خبر دو

من تازه از خواب بيدار شده‌ام، ادامه‌ی اخبار را از حالا که ساعت 10:52 به وقت لندن است شروع می‌کنم. سر صبحی اين احمدی‌نژاد حال آدم را خراب می‌کند، خبر اول را بخوانيد ...

23- ظرفيت اراده‌ی قاهر يک تا دو ميليون رای‌سازی است (مکتوب)
22- ابراهيم نبوی: خوب، بد، زشت (گويا)
21- جوادی آملی خطاب به طرف‌داران احمدی‌نژاد: شما عدد و تعدادی نداريد. برويد توبه کنيد! (شرق)
20- شرق برگشتی ندارد (اشکان خواجه نوری)
19- پيش‌گويی دوباره‌ی فارس: احمدی‌نژاد 48٪، هاشمی 36٪ (فارس)
18- ابراهيم نبوی: اس‌ام‌اس ممنوع (روز)
17- از هاشمی پرده‌برداری ... ببخشيد کلاه‌برداری ... شرمنده ... عمامه‌برداری شد!! (سربخشيان)
16- سياست يعنی انتخاب بين بد و بدتر (سردبير خودم)
15- توقيف بيانه‌های مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در چاپخانه به دستور قوه‌ی قضاييه (ايلنا)
14- خاتمی: شعارهايی مطرح شد که زمانی طرح آن‌ها به منزله‌ی کفر تلقی می‌شد (ايلنا)
13- باز هم معين يک نامه‌ی طولانی بی‌هيجان نوشته، رای می‌دهد، به هاشمی هم رای می‌دهد (ايلنا)
12- احمدی‌نژاد موجب لاينحل ماندن ترافيک اردبيل است، وای به حال تهران (ايلنا)
11- چه رييس جمهوری خواهيم داشت که نامش را هيچ‌کس نمی‌برد. (ايسنا)
10- کروبی: از آن‌جايی كه همواره آدم مصيبت‌زده را دلداری می‌دهند آقای هاشمی با من صحبت كردند. (ايسنا)
++ من دارم ميرم بيمارستان، تا برگردم فکر کنم کروبی باز يک کاری می‌کنه. فعلا خدانگهدار.
9- نماينده‌ی احمدی‌نژاد: اگردر ايران تنها يك چيز قابل احترام وجود داشته باشد آن چفيه است. چفيه بايد نماد هويت ايرانی باشد (ميراث فرهنگی
8- چمران : هيچ‌گاه نفس‌های گرم شهيد رجايی را حتی قبل از ازدواجش از ياد نمی‌برم!! (ايسنا
7- وزارت کشور: نمی‌گذاريم آرای مردم بالا و پايين شود (ايسنا)
6- می‌ترسيدم که خسرو شکيبايی با احمدی‌نژاد هم عکس بگيرد که خدا را شکر اين يک کار را نکرد (ايسنا)
5- مهرعليزاده : آذری‌های عزيز به هاشمی رای بدهيد (ايسنا)
4- خاتمی هم مثل صانعی يک انشای زيبا نوشته که با حل معادله‌ی پنهانی‌اش به نتيجه‌ی هاشمی می‌رسيد. (ايسنا)
3- صانعی به جای هاشمی يک تريلی صفت گذاشته که اسمش را نبرد. اين هم از حکم شرعی به شيوه‌ی خود اصولگراها اما اين‌بار به نفع هاشمی (ايسنا)
2- مذاکره‌ی نبوی با احمدی‌نژاد (گويا)
1- اين احمدی‌نژاد می‌خواهد سر سفره‌ی غذا پول بگذارد، از وضع تهران معلوم است که چيز عجيبی نيست، احتمالا سر سفره‌ی خودش سوسک هم پيدا می‌شود ... (کيهان!)

June 20, 2005

خبر يک

تا پايان نتايج اين انتخابات سعی می‌کنم اخبار و مطالب مختلف را ساعت به ساعت در اينجا بنويسم. من که اين روزها کاری ندارم لااقل به يک درد خورده باشم. شرم می‌کنم از خودم که به خاطر انتخابات سال 76 حذف ترم کردم تا برای خاتمی تبليغ کنم و حالا بی‌کار بنشينم تا ببينم چه می‌شود.

34- کروبی با منت‌کشی هم راضی نشد (الپر)
33- کابينه‌ی احمدی‌نژاد: شريعتمداری-سخنگوی دولت؛ رحيم‌پور ازغدی-وزير علوم؛ الله‌کرم-وزير نيرو (آفتاب)
++ من ظاهرا الان بايد بيمارستان باشم ...
32- يک خبر خوشگل هم دارم که خودسانسوری‌اش می‌کنم!
31- نبوی تا ساعاتی ديگر متن مکالمه‌ی تلفنی‌اش با احمدی‌نژاد را منتشر می‌کند (گويا)
30- اوه اوه!! اين رو نديده بودم: احمدی‌نژاد گفت توهين می‌دانم كه اعلام كنم سه نفر زن را به كابينه‌ام می‌آورم(شرق)
++ چرا هيچ خبری نيست؟
29- و بالاخره واکنش عطاءالله مهاجرانی (مکتوب)
28- جبهه‌ی مشارکت به هاشمی رای می‌دهد. (ايسنا)
27- اين چرا شماره‌ها رو از مردم می‌خواد؟ مگه احمدی‌نژاد بهش نداده؟ (ايسنا)
26- سرزمين من با صدای گيسو شاکری ... (من رسما حالا تعطيل‌ام!)
25- بهزاد نبودی:  مردم خواب‌نما شدند يا به آنها وحی شد؟ (ايسنا)
24- تهران امروز، ايران فردا - عکس‌های ايلنا از مسترپيس‌های شهردار با نشاط (ايلنا)
23- گفتگوی بی‌بی‌سی با کروبی (بی‌بی‌سی)
++ حالم خوب نيست ... همسر طبيب‌الملکوت پيشنهاد کرده‌اند که خواب‌آور بخورم و بخوابم تا به محضر ملک‌الموت شرف‌ياب نشوم.
++ چون مغزم در حال انفجار است چند ساعت به خودم مرخصی می‌دهم، اگر احمدی‌نژاد زنگ زد حتما سلام همه‌ی تان را می‌رسانم. :)
22- خبرنگار اقبال می‌گويد: برای هميشه توقيف شديم (معصومه ناصری) (خبر کامل در ايلنا)
21- چکيده‌ای از نظريات احمدی‌نژاد (رويداد)
20- تيزی دندان‌های حسين شريعتمداری را بر گلو‌هايتان حس می‌کنيد؟ (کيهان)
19- کروبی: برای مبارزه با تحجر هوشيارانه در صحنه بمانيد. (ايسنا)
18- شايعه‌ی منع رای دادن کسانی که در دور اول رای نداده‌اند و خارج کشوری‌ها را جدی نگيريد (سفارت ايران در انگليس)
17- احمدی‌نژاد شماره‌ی موبايل ما را هم دارد، جل‌الخالق (ايسنا)
16- نامه‌ی خانواده‌ی اکبر گنجی به کوفی عنان (رويداد)
15- همسر رجايی: احمدی‌نژاد سنخيت و نسبتی با شهيد رجايی ندارد (ايسنا)
14- احمدی‌نژاد: بورس قماربازی است، بايد بساطش برچيده شود (امروز)
13- همان که گفته بودم، فردا می‌شنويد کروبی از زندگی هم استعفا داده (ايلنا)
12- حمايت حزب همبستگی از هاشمی (ايسنا)
11- نامه‌ی سرگشاده‌ی شورای عالی سياست‌گذاری ستاد معين به رهبری (پناه)
10- احمدی‌نژاد در Wikipedia
9- حمايت آيت‌الله طاهری از هاشمی (ايسنا)
8- سايت ايلنا در دسترس نيست (12:25 به وقت لندن) (ايلنا)
7- شکايت ستاد معين به هيات مرکزی نظارت بر انتخابات (ايسنا)
6- بازشماری100 صندوق در تهران، قم، اصفهان، مشهد (ايسنا)
5- انتشار مجدد جبهه (بی‌بی‌سی)
4- دادستان کل کشور: جريان شعبان بی‌مخ - توقيف روزنامه‌ها (ايسنا)
3- نامه‌ی سرگشاده‌ی ديگری در راه است (پناه)
2- دست به دست اکبر (ابراهيم نبوی - گويا)
1- توقيف موقت اقبال و آفتاب يزد (بی‌بی‌سی)

June 19, 2005

آخرين رای

حالا حال طرفداران ناطق‌نوری را در هشت سال پيش درک می‌کنم که در اوج ناباوری بازی به خيال برده‌ی‌شان را باختند... و با اجازه‌ی تمام گل و بته‌های وبلاگستان که می‌گويند تقصير را گردن ديگری نيندازيم می‌خواهم هرچه فرياد دارم را بر سر تحريمی‌های ساده دل بکشم (گذشت زمان آن‌که بنا بود هرچه فرياد داشتيد بر سر آمريکا بکشيد، دشمن خانگی داريم). خطر عظيم‌تر از آن است که فکر می‌کنيم ... بازی خاصی هم در ميان نيست ...
من با درد تمام به رفسنجانی رای خواهم داد و از شرم چشم‌های گنجی چشم‌هايم را خواهم بست ... و شما باز هم در خانه بنشينيد و تحريم کنيد ...ولی فردا حتی يک کلام هم حق نخواهيد داشت از ايران و آزادی بگوييد ... تو که خود هنوز به زنجير خودت اسيری و بين رای ندادن تو و رای تکليفی آن پيرمرد بی‌سواد روستايی - که آن رای ارزش بيشتری دارد - راه بسيار است، ديگر هيچ حقی بر گردن هيچ ايرانی نداری ... اگر خارج‌نشينی که ديگر به هيچ کس نگو ايرانی هستی ... چون من ايرانی وطن‌فروش نمی‌شناسم که تو دومی‌اش باشی ... اگر هم در ايرانی از آنچه از روز شنبه‌ی آينده بر سرت خواهد آمد لذت ببر و فکر کن از حق خودت استفاده کرده‌ای و رای نداده‌ای تا برای آخرين بار جرات داشته باشی اعتراض‌ات را نشان بدهی ... ای خدا خير و برکت‌تان دهد که جگرم تکه تکه است ... و اگر خيال می‌کنی درد تو در اين سال‌ها بيشتر از درد من بوده بگو تا برايت بگويم که چه‌ها بر سر من رفته است که حالا اين‌جا دور از همه‌ی زندگی‌ام نشسته‌ام و از جوانی‌ام تنها حسرتی برايم مانده ... بگو تا بگويم يک دختر ايرانی چه‌ها کشیده ... چه‌ها می‌کشد ...
من درد می‌کشم و از اين درد به خودم می‌پيچم ... و اگر تا جمعه در بدنم جانی باقی بود دوباره روبروی کنسولگری خواهی ديدم که روسری سرخم را سر خواهم کرد و انگشت آغشته به جوهرم را اين‌بار به تو نشان خواهم داد و در چشم‌های تويی که پشت ميله‌های محافظ پليس ايستاده‌ای تا به من آسيبی نرسد نگاه خواهم کرد ... ولی اميدی ندارم که ببينی‌ام ... تو تنها يک کار می‌دانی و آن هم حرف زدن است ... اگر چشم‌هايت بينا بود که سی ميليون نفر را نديده نمی‌گرفتی و اگر گوش‌هايت شنوا بود ...
اصلا نمی‌دانم چرا با تو حرف می‌زنم ... ارزش حرف زدن را هم نداری ... در لانه‌ات بخز و آسوده بخواب ... شهر در امن و امان است ...

هر که با لر در افتاد ور افتاد

کروبی فکر کنم از زندگی هم استعفا داد!! نامه‌ی فوق‌العاده‌اش به رهبر را در ايلنا بخوانيد ... اصلا مهم نيست که تقلب و تخلفی شده باشد ... اصلا مهم نيست که نتيجه‌ی انتخابات چيست ... به نظرم اين نامه می‌تواند يکی از بهترين نتايج انتخابات باشد که حالا يکی از مهره‌های اصلی حکومت را در مقابل رهبر قرار داده است ...

خامنه‌ای به کروبی: «من رئوس مطالب شما را نگاه كردم. مطالبی كه شما گفتيد به كلی دور از شأن شما و در جهت ايجاد بحران در كشور است.‌ آيا متوجه هستيد كه چه كار داريد می‌كنيد؟‌ آيا متوجه هستيد كه ايجاد بحران و بدبين كردن مردم كاملاً در جهت خواست دشمنانی است كه خيز برداشته‌اند براي اين كه بلايی بر سر انقلاب و نظام جمهوری اسلامی در بياورند كه همه شما را دربرخواهد گرفت. اگر اعتراض به انتخابات داريد مگر راه قانونی وجود ندارد؟ چرا فضا را خراب می‌كنيد؟ ممكن است ديگران نيز اعتراضات مشابه داشته باشند. آيا حق می‌دهيد آنان فردا همه چيز را زير سوال ببرند؟ من از شما مطلقاً انتظار چنين برخوردی ندارم و من به حول و قوه الهی نخواهم گذاشت افرادی در كشور بحران ايجاد كنند.» ( مطالب عيناً در نامه كروبی ذكر شده است)

کروبی به خامنه‌ای: اينجانب بارها در سال‌های گذشته از‌ اينكه تعدادی از احزاب توسط قدرتمندان درست شده و رقابت را در ساير احزاب و گروه‌ها سخت كرده‌اند، انتقاد كرده‌ام. امروز برای آنكه خودم مشمول اين انتقاد نباشم و شائبه هرگونه سوءاستفاده از قدرت سياسی و اجرايی در تشكيل و ادامه فعاليت حزب منتفی شود، ضمن تشكر از ابراز اعتماد جنابعالی، از‌ اين لحظه از كليه مسئوليت‌های سياسی از جمله مشاورت حضرتعالی و عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام استعفا می‌دهم.

پ.ن: ايسنا متن نامه را با سانسور منتشر کرده اما متن ايلنا تا اين ساعت که ساعت هشت و بيست دقيقه به وقت لندن است کامل است.

پ.ن.2: ايلنا و ايسنا متن نامه را برداشته‌اند که من پی‌دی‌اف و تکست‌اش را دارم. اگر بخواهيد می‌توانم برايتان ميل بزنم.

پ.ن.3: متن کامل نامه‌ی کروبی به خامنه‌ای را در ادامه بخوانيد:

Continue reading "هر که با لر در افتاد ور افتاد" »

June 18, 2005

شير يا خط

اين رای واقعی ملت است ... حالا گيريم حتی دو-سه ميليون هم تقلب شده باشد (که فکر نمی‌کنم) ... مردم ما همين هستند ... حالا می‌خواهيم باور کنيم يا نه ... که من امروز باور کردم ... ما خوش‌خيال‌هايی که نشسته‌ايم و وبلاگ می‌نويسيم يا فعال در ستادهای انتخاباتی بوديم ... همه گول خورده بوديم ... همه فريب اين هشت سال را خورده بوديم ... وقتی خاتمی با بيست ميليون رای از انتخابات هفتاد و شش بيرون آمد همه خيال کرديم که همه‌ی رای‌هايش يک معنا دارند ... امروز بايد می‌فهميديم که هيچ دو رايی شبيه هم نبود ... از آن بيست ميليون همين سه ميليون رايی که ديروز به معين داده شد و گيرم 3 ميليون رای ديگر که صاحبانشان ديروز مانند پيرزن‌های عاجز خانه نشستند و به نفرين کردن پرداختند يک وزن داشتند ...
فکر می‌کنم ماهايی که آنقدر همت داشتيم که رفتيم و از تنها حق خودمان استفاده کرديم فهميده‌ايم که ماجرا از چه قرار است اما اميدی به فهم عوام خانه‌نشين و گوش به فرمان مجريان ابله شبکه‌های ماهواره‌ای نيست ... با رای ندادنتان نظام را از مشروعيت انداختيد؟؟  اين نظام مشروعيت‌اش را از رای شما 3 ميليون نفر از هخا ساده‌لوح‌تر که ندارد ... اين نظام مشروع است ... چون از همين 28 ميليونی که رای داده‌اند در بدبينانه‌ترين شرايط بيست ميليون نفر (معين و کروبی را کم کردم) آنچه را که من و شما در اين هشت سال خيال می‌کرديم تنها خواست 15 درصد است انتخاب کردند ... مشروعيت يعنی همين ديگر!! آن 85 درصد ديگر که دوم خرداد خيال کرديم در صف خاتمی و کنار ما قرار دارند خيالی بيش نبودند ... برويد مشکل مردم کشورتان را از پايه حل کنيد که هنوز که هنوز است قيم می‌خواهد ... به خدا جنتی راست می‌گفت ... مبارزه‌ی سياسی احمقانه است ... فکر چيز ديگری کنيد ...
سعی می‌کنم بر احساساتم غلبه کنم ... سعی می‌کنم ... اما امروز برای اولين بار در اين يک سال و نيم گذشته خوشحال بودم که ديگر در ايران نيستم ... ايران برای من يک خيال است ... ايرانی همان است که می‌خواهد يکی بالای سرش داشته باشد ... خواه پهلوی باشد ... خواه اين‌ها که از ميان خود همين مردم انتخاب شده‌اند و از جنس خودشان بر خودشان در بيست و پنج سال گذشته حکومت کرده‌اند ... باز هم در خانه نشستيد که مصدق را شعبان بی‌مخ پايين بکشد ... دست مريزاد ...
رای به خاتمی در دوم خرداد هفتاد و شش رای نه به ناطق و رهبر و حکومت نبود ... فقط يک انتخاب بود ... يک انتخاب ساده‌ی ساده بدون هيچ مفهوم خاص ... لااقل برای 80 درصد آن‌ها که آن روز به خاتمی رای دادند و حالا حتی به رفسنجانی يا کروبی (معين که بماند!) هم رای نداده‌اند چنين بود ... مثل گل يا پوچ ... مثل شير يا خط ... 

سوت پايان

تمام شد ... می‌دانم که نبايد اين‌گونه باشم اما آنقدر حالم خراب است که حال و روز جسمانی‌ام هم به هم ريخته‌ است. ارزش‌اش را دارد يا ندارد آينده نشان خواهد داد ...
به داريوش می‌گفتم می‌ترسم که حتی ما هم ديگر نتوانيم به ايران برگرديم ...
افسردگی های خودم کم بود ...

June 17, 2005

آهان!!! همين رو کم داشتيم (تا ساعت 3) ... کروبی 27 درصد ... آمار رسمی وزارت کشور ... معين هم نفر چهارم با 15 درصد ... به خدا همه‌ی شماهايی که رای ندادين مسوولين ... وجدان هم چيز خوبی بود ... خدايا ... یک معجزه ...

نوشی و جوجه‌هايش: امروز به شما رای دادم. نه فقط من، که پسرکم هم به زور انگشت نشانه ش رو جوهری کرد و یه گوشه ورق – فکر کنم پشت ورقه ثبت نام و نشانم – زد. بعد سر خودکار رو با من گرفت و پیچش حروف دکتر مصطفی معین رو تکرار کرد. ورقه رای رو به صندوق انداخت و با غرور به آدمهای دور و برش نگاه کرد.

نبوی: کاش خبرها به این بدی نباشد، کاش در همين سه ساعت.... کاش خانه ننشینی...

پاشين رای بدين ... اين احمدی نژاد اگه رای بياره ميره وسط تخت جمشيد توالت عمومی می‌زنه ها!!! اين که فرق تئاتر شهر رو با اصطبل نمی‌دونه ... به خودتون رحم کنيد ... بی‌خيال رفسنجانی ... ويروس احمدی‌نژاد مهلک‌تره ...
من از اضطراب دارم می‌ميرم ...

اين درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی‌شود

من رای دادم ... ما رای داديم ... از ايستگاه های‌استريت کنزينگتون که بيرون می‌آمديم هر ايرانی را که می‌ديدم از شوق دلم می‌لرزيد ... نزديک کنسولگری که رسيديم پليس همه جا را بسته بود و از هر کسی که می‌خواست وارد خيابان شود سوال می‌کرد که برای چه کاری آمده است ... سی چهل متر آن‌طرف‌تر بيست نفری جمع شده بودند و شعار می‌دادند ... جلوی در چند نايلون پهن کرده بودند ... اول نفهميدم چرا ... بعد که به در نگاه کردم ... تمام در را با سنگ و رنگ پوشانده بودند ... اين حاميان دموکراسی فکر می‌کنم از ديشب بی‌کار نبوده‌اند ... صدايشان بلند نبود ... با زور بلندگو می‌خواستند حرف‌شان را به گوش برسانند ... آخر مگر صدای چند ده نفر در مقابل چند ميليون نفر چقدر قابل شنيدن است؟ روسری قرمزم را از کيف در آوردم و به سرم کشيدم ... اما با شادی ... با خوشحالی ... حتی اگر می‌گفتند برای ورود لازم نيست اين تکه پارچه را هم به سر بکشی باز هم اين کار را می‌کردم ...
با همراهی يک پليس وارد شديم ... نمی‌دانيد چه احساسی داشتم ... آن‌ها که امروز دور از ايران رای داده‌اند می‌فهمند چه می‌گويم ... اولين بار هم بود که  دوشادوش داريوش با هم رای می‌داديم ... شناسنامه‌هايمان را داديم ... همان احساس زمان جاری شدن خطبه‌ی عقدم را داشتم ... انگار نبودم در اين دنيا ...
نام معين را که می‌نوشتم دستم از شوق می‌لرزيد ... مصطفی معين ... ولی فقط نام معين نبود که نوشتم ...
بيرون که می‌آمديم در حال پرواز بودم ... می‌خواستم انگشت اشاره‌ی دست راستم را بالا بگيرم تا جماعت آن‌سوی خيابان ببيند ...
در خيابان اصلی که پيچيديم يکی از دوستانی را ديديم که فکر نمی‌کردم رای بدهد ... صدايش کردم ... گفت: فقط برای اين رای می‌دهم که فردا اگر رفسنجانی انتخاب شد عذاب وجدان نگيرم ...
روز پرشکوهی بود ... خدا کند که فردا نتيجه‌ها اين شادی را کامل کند ...

June 16, 2005

يک بغل مريم

می‌دونم حالا نصفه شبی بی‌خوابی به سرت زده تازه داری فکر می‌کنی ... فکر می‌کنی به روزهای خوبی که توی ايران داشتی، و حتی روزهای خوبی که نداشتی ... می‌دونم سکوت شب يادت مياره سکوت شب کوير رو ... اما اينجا يه چيزی کم داری از اون شب ... اونجا آسمونش پر ستاره بود ... دستت رو که دراز می‌کردی می‌تونستی يکی از اون ستاره‌های درشت دب اکبر رو بچينی و توی چشمات بزاری ... اينجا ولی يا ابره يا غبار ... هيچی نمی‌تونی از آسمون ببينی ...
من حالا بعد از يک سال و چهار ماه که دورم از اون آسمون یه کوچولو می‌تونم درک کنم درد تو رو ... به خدا برای منم سخته ... من هم داشتم زندگيم رو می‌کردم که یه هو مجبور شدم بيام ... به يه دليلی شبيه همون دليلی که تو اومدی بيرون ... مجبور شدی خونه‌ات رو ... خونواده‌ات رو ... همه کس‌ات رو ... ريشه‌ات رو بگذاری و بيای ... حالا حالا هم فکر نمی‌کنی بتونی دوباره برگردی و يک دل سير از روی بزرگراه مدرس نزديک خروجی صدر دماوند رو توی يک روز بدون گرد و غبار نگاه کنی که چه جوری توی دل آسمون فرو رفته ... اون قله‌ی سفيد خوشگلش رو که مثل نقره می‌درخشه ...
حتی اگه هم برگردی ديگه هيچ کسی نمی‌تونه عمرت رو بهت برگردونه که دور از کوچه‌ی بچه‌گی‌هات گذروندی ... ولی هرچی که باشه بهتر از اينه که برگردی و ببينی چيزی از اون کوچه نمونده ... یه قلدری از اون سر دنيا اومده تموم ديوارهای خونه و مدرسه‌ای رو که دنيا خاطره پشتشون بوده خراب کرده ... بهتر از اينه که هيچ وقت نتونی برگردی و حتی خيال فرودگاه مهرآباد رو از سرت بيرون کنی که يه روزی مادرت چادر سياهش رو سرش کنه يه دسته گل برات بگيره بياد يه نصفه روز منتظرت بمونه که پرواز گل‌پسر يا گل‌دخترش بشينه و از پشت اون ديوار شيشه‌ای برات دست تکون بده و از شوقش چادرش رو ول کنه تا تو رو بغل کنه ... موهات رو که توی اين سال‌ها سفيد شدن نوازش کنه ...

می‌دونم حالا نصفه شبی بی‌خوابی به سرت زده و دوباره داری فکر می‌کنی ... هنوز دير نشده‌‍! ... هيچ کسی صبح تا شب کشيکت رو که نمی‌کشه ... بی‌خيال همه‌ی حرف‌هايی که تا امروز زدی ... شناسنامه‌ات رو بردار ... به من فکر کن ... به دخترت يا پسرت که من حتی از فکر اينکه توی باغ‌های لواسون و يا توی ساحل خزر يا کنار خليج فارس جوونی نکنن پشتم می‌لرزه ... پشتم می‌لرزه که نتونم دخترم رو لب زاينده رود ببرم يا نتونم بهش نشون بدم که ما يه تخت جمشيد داريم که اون اسکندر فلان فلان شده به اين روز درش آورده و اين بی همه چيزها ميرن فيلم اسکندر می‌سازن که گل و بلبله! من نمی‌تونم به اين فکر کنم که پسرم نتونه فارسی حرف بزنه ... نتونه شعر بخونه و از شعر خوندنش لذت ببره ... دخترم لای کتاب‌های درسيش گل ياسی که مامانم صبح براش چيده نباشه ...
بی‌خيال هرچی تا حالا گفتی ... شناسنامه رو يواشکی بردار ... لازم هم نيست بری سفارت ... کلی مرکز رای گيری ديگه دارن ... ناشناس برو ... هيچ کس هم نمی‌شناسدت ... قول می‌دم ... بگو مهرت رو هم یه جايی زير اون کارت ضرب مهر توی صفحه‌ی انتخاباتت بزنند که کسی بعداً نبينه ... يا کارت ضرب رو خودت بعداً روش بچسبون ... چند سال ديگه که دخترت از تئاتر شهر برگشته بود و برات سر راه يک بغل مريم خريده بود صداش کن و کارت رو بکن و نشونش بده که اون روز تو هم یک قدم برداشتی که حالا اون هم می‌تونه از همون جاهايی خاطره داشته باشه که تو داری ... می‌تونه با معشوقش روی همون صندلی‌هايی بشينه که تو نشسته بودی ...

هنوز وقت داری ...

مصدق

وب نوشت:
مهندس سحابی: اگر 28 مرداد مردم در خانه نمی‌ماندند مصدق می‌ماند.

فرق مقياس زمان دموکراسی با مقياس عمر آدم‌ها

«اصلاحات یعنی اینکه الان از حقوق زنان حرف بزنیم٬ بخواهیم یه رییس جمهور تحصیل کرده داشته باشیم وتمرین گفتمان کنیم در حالی که ۸ سال پبش اصلا نمیدونستیم این کلمه یعنی چی. دموکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم. مردم ما تجربه حکومت کردن نداشته اند. وقتی تجربه نداریم٬ وقتی تمرین نمیکنیم٬ رای نمیدیم٬ یعنی حاضریم همین نیمچه حقی رو هم که داریم تسلیم کنیم. و به نظر من اگه به رفسنجانی رای بدیم عین اینه که یه تابلوی بزرگ بزنیم بالاسر ایران که:« این ملت از تو سری خوردن و دیکتاتور داشتن خوشش میاد. نیاز به شاه داره» در صورتی که رای دادن به معین یعنی من از تکیه بر شخص گذشته ام. قهرمان پروری نمیکنم و انتظار معجزه هم ندارم. یعنی که نمیخوام شخص بر من حکومت کنه. دارم یک جریان رو انتخاب میکنم. دسته ای از مردم رو...مردم بر مردم.

از نظر من رای ندادن تحریم انتخابات نیست . در واقع رای دادن به رفسنجانیه. شما هر اسمی روش بزارین و هر دلیلی داشته باشین نتیجه مستقیم رای ندادن همینه. من میتونم تمام بلاهایی که به عنوان زن ایرانی سرم اومده یادم بیاد و از دست آقای خامنه ای هم که میگه « رای شما رای به نظامه » حرصم بگیره یا فکر کنم خاتمی باید معجزه میکرد و عصبانی بشم و رای ندم یا اینکه میتونم به جای فکر به اشخاص به جریان فکر کنم ٬ به ۵۰ سال آینده مملکتم و فکر کنم میخوام چه میراثی با این رایم بگذارم. دیکتاتور مداری؟ بیصبری و در جا زدن یا کمک کردن به ادامه یک روند صحیح؟

25 سال توی تاریخ یه مملکت هیچی نیست چه برسه به ۸ سال حکومت خاتمی. وقتی از نهادینه شدن دموکراسی حرف میزنیم باید یادمون باشه که مقیاس زمانش با مال عمر آدمها فرق میکنه. برای من و تو ۸ سال خیلیه. برای یه ملت ۳۰۰۰ ساله هیچی نیست.»

از وبلاگ گلخونه

راه گاماس گاماس پينکفلويديشی

وقتی رییس‌جمهور و مجلس رو هی مخالف رای بدیم همیشه حرف‌مون شنیده خواهد شد اما با ساکت نشستن فقط راهِ خون می‌مونه. کدوم یکی از شماها که از دور تو خونه‌های راحت و آزادتون بیانه‌ی تحریم صادر می‌کنین و بقیه رو مزدور و ساده‌لوح می‌خونین حاضرین بیآین و پا به پای همه جون‌تون رو در راه آزادی بدین؟ چون این تنها راهِ باقی مونده است. تو رو خدا فراموش نکنین که ارتش و سپاه و بسیج ... این رژیم شوخی‌بردار نیست. اینا دست به بغل ننشستن منتظر شما که بگین پیف پیف تا برن.

راهِ ما همین راهِ گاماس گاماسه اگر می‌خوایم متمدن و زنده به دموکراسی برسیم و مستقل از نیروهای خارجی هم باشیم که مطمئنن دل‌شون برای من و شما نمی‌سوزه و دنبال منفعتِ خودشونن.

مطلب کامل را در پينکفلويديش بخوانيد.

June 15, 2005

من رای می‌دهم

به ياد آوريد
تنها به ياد آوريد روزهای سخت کوی دانشگاه را ... واقعا دليلی می‌ماند برای رای ندادن؟

حکيم‌الملکوت حامی معين

حالا داريوش آشوری هم تنها سهم خودش از دموکراسی در ايران را روز جمعه با نام معين به صندوق‌های رای خواهد انداخت.

June 14, 2005

درد من آواره

وای که باز اشک می‌ريزم ... اشک می‌ريزم ... دوباره می‌سازمت وطن را می‌شنوم و می‌بينم و دوباره اشک می‌ريزم ...

باغ ... بر ... تازه ...

آقای دکتر مزاح می‌فرماييد نه؟ ديگر ايران را بايد به کل تعطيل کرد ... کروبی؟؟؟ حالا چه با اکراه و چه بی اکراه ...

June 10, 2005

Batman Begins

ببين نمی‌گذارند من يک روز چيزی ننويسم ها! اين خبر مورد تعرض قرار گرفتن بهزاد نبوی را در سايت هاتف خوانده‌ايد؟ به نحوه‌ی تنظيم خبر دقت کنيد؟ ما چه می‌کرديم اگر هاشمی رفسنجانی را نداشتيم؟ اگر هاشمی نبود ستادی هم نداشت که بهزاد نبوی را از بيرون ستاد معين نجات دهند و در ستاد هاشمی محافظت‌اش کنند! که بعد هم از ستاد هاشمی به سمت تهران هدايت‌اش کنند ... جل‌الخالق از اين ستادهای هاشمی که چه معجزه‌ها نمی‌کند، چه از راه به درهای مورد تعرض قرار گرفته‌ای را که پناه نمی‌دهد و به صراط مستقيم ... ببخشيد تهران ... هدايت نمی‌کند ...
حالا من نمی‌دانم اين تعرض يعنی چه؟ ... آدم ياد مزاحمت‌های خيابانی و زبانم لال چيزهای ديگر می‌افتد.

راستی اين دختر خانم هم خيلی محلی است، نه؟
يک کم به ابروهای محلی اين دختر محلی و روستازاده توجه کنيد
آهان! شايد از قوميت‌های مقيم مرکز است که بايد از آن‌ها استفاده کرد و جناب هاشمی هم در اين استفاده بسيار مصمم هستند ...

June 9, 2005

آرزو

چه کسی می‌فهمد که اين تصوير با من چه می‌کند؟

ديگر ...

خالی‌بندی سنگين

پانزده سال است به این آقای محترم می‌گویند خدا دارد پنج دقیقه می‌رود سر کوچه نان بخرد بیا پنج دقیقه جایش بایست، می‌گوید: من کار دارم، وقت ندارم. آن وقت آقای گرامی، سخنگوی کروبی اعلام کرده است: پست معاون اولی را به مهندس میرحسین موسوی پیشنهاد خواهیم کرد. من نمی‌فهمم حرف زدن در این مملکت مالیات ندارد؟

اين نبوی بی‌نظير است!!!

June 8, 2005

جام جهانی

پس من چرا هيچ احساسی از پيروزی ايران بر بحرين و رفتن تيم ملی به جام جهانی ندارم؟؟ نه‌ اینکه فوتبال دوست نداشته باشم، همه می‌دانند که به خاطر فوتبال آدم هم کشته‌ام! اما ديگه هيچ حسی ندارم، شايد چون ديگه اون نسلی که من می‌شناختم توی زمين نيستند... صمد مرفاوی، مجيد نامجو مطلق، امير قلعه نوعی، عابدزاده، عباس سرخاب، زرينچه ... پير شديم رفت!
اوه اوه! اين خاتمی چه عروس شده!!!

گهی پشت به زين و ... باز هم پشت به زين

آهان!! صحيح!!! عزيزان دٍلُم!! مثل اينکه فقط از اقبال بلند من بود که بايد برای پخش کردن خبرنامه‌ی گروه‌های خط امام (آن هم با حجاب برتر!) درست چند روز قبل از دوم خرداد 76 در ميدان انقلاب يک‌هو مانند مور و ملخ بی‌سيم به دست و لباس‌شخصی‌ها به سر من و چند نفر ديگر می‌ريختند و تا ساعت‌ها بازداشت گوشه‌ی خيابان بوديم... کارناوال عاشورا را هم که از ياد نبرده‌ايم، نه؟ ای روزگار ... روزگار ...
عزيزان دلم!! گل‌های انقلاب!

June 4, 2005

آنگاه که زمين به سختی بلرزد

دوستش دارم، دوستت دارم و او دوست نداردم. سالی است که زندگی همين سه جمله‌ی سه جزيی با مفعول است.
صبح و شام حرف دلم، حرف تمام دلم همين است. می‌نويسم، می‌خوانم، می‌گريم، راه می‌روم، سخن می‌گويم، می‌خندم و تمام حرف دلم اين است.
از دنيا بريده‌ام، از تيغ جفای آدميان گريخته‌ام. نوشته‌هايم گواه‌اند. نوشته‌هايم شاهدند و شهادتشان در هيچ محکمه‌ای پذيرفته نيست. چنانی که عهد نانوشته‌ام با چشمانش در هيچ دادگاه آدميان به کار نمی‌آيد.
بوسه در مذهب او ممنوع است و من، ... من، ناتوان از اين عطش که در عمق جانم ريشه دارد. تنها نوشتن آسوده‌ام می‌کند. نوشتن بهانه‌ی مغازله است و من که زمانی غزل خوب می‌سرودم، قالب نثر را برای اين غزل نو برگزيده‌ام. کلمه به کلمه‌ی نوشته‌هايم عطر تمنای وصال دارند.
عطر سکرآور گريبانش، وسوسه‌ی سرنهادن بر شانه‌هايش، هجوم شوق گرمای آغوشش از خود بی‌خودم می‌کنند و من در اين بلوغ ديررس در خود می‌سوزم.
حتی حافظ و مولانا را فراموش کرده‌ام. در اتاق خويش چله نشسته‌ام تا کی قرعه به نامم افتد.
روزه می‌گيرم. روزه‌ی نگاه، روزه‌ی سکوت، روزه‌ی گفت، روزه‌ی شنود.
پاييز می‌آيد و من حتی يک برگ زرد نمی‌بينم. زمستان بی‌داد می‌کند و حتی يک دانه برف بر گيسوی سياهم نمی‌نشيند و بهار ... بهار سبزتر از هميشه دامن بر اين باغ روبرو می‌گسترد و من لذت يک بار ديدن بوسه‌ی گنجشک‌های عاشق را بر خود حرام می‌کنم.
و او در تمام اين روزها ايستاده است و بر اين پرهيز من از زندگی خنده می‌زند.
آسمان اين بهار سخاوتمندتر از هميشه و هماره است، باران بی‌دريغ می‌بارد. بی‌دريغِ بی‌دريغ می‌بارد و هرچه غبار از تن اين شهر غبارگرفته می‌شويد. و زمستان که می‌رود حتی روسياهی به زغال نمی‌ماند که باران حتی پر کلاغ را سپيد کرده است ... ( و موهای پرکلاغی مرا نيز).
لحظه‌ی تحويل سال است، تنهاترين ساعت عمر من، باران باز هم سيل آسا می‌بارد ... ولی از چشمان من. چنانی که صفحات قرآنی که در دست دارم خيس گريه‌اند و حروف با هم می‌آميزند و ........ هم‌آغوشی حروف کلام وحی را تحريف می‌کند. «وحی منزل!!» تحريف می‌شود!! حرفی به حرفی ديگر بدل می‌شود و در اين آميزش نطفه‌ای بسته می‌شود.
اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق الانسن من علق.
بخوان به نام پروردگارت که آفريد. انسان را از خون بسته آفريد.
موجودی ديگر در من است. لذت حضور اين وجود شگرف چنانی بی‌خودم می‌کند که نمی‌دانم مريم باکره‌ام يا مريم مجدليه.
هر صبح ضربان قلب اين جنين را آشکارتر می‌شنوم. بی‌گمان شبيه من است. با قلبی همانند قلب من که در دقيقه بيش از صد بار می‌تپد.
پا می‌کوبد، بر ديواره‌ی اتاقک تاريکش مشت می‌زند، حتی صدای ناله‌ی بی‌صدايش را می‌توانم بشنوم. برايش کتاب می‌خوانم، همه‌ی داستان‌های کودکی خود را هر شب برايش می‌گويم. صدايش می‌کنم و چرخيدنش را احساس می‌کنم که غلت می‌زند تا صدايم را بهتر بشنود. لالايی می‌خوانم:
آی لای لای لای گل لاله
پلنگ در کوه چه می‌ناله
آی لای لای لای گل پسته
بابات اومد از راه خسته
و خود به اين جمله‌ی آخر خنده می‌زنم و کودکم نيز می‌خندد. دوباره غلتی می‌زند و به خواب می‌رود. وای که دلم می‌خواهد گونه‌اش را ببوسم.
بر پوست کشيده‌ی بدنم که او را از من نهان کرده است دست می‌کشم و سعی می‌کنم که لمسش کنم، تصورش کنم.
وقتی که مطمئن می‌شوم خوابيده است دوباره من می‌مانم و کتاب‌هايی که شش سال پيش هم نخوانده بودمشان.
متهمم می‌کنند، بدکاره‌ام می‌خوانند، حکم به سنگسارم می‌دهند و من می‌خندم و «او» نگاهم می‌کند. هرچه بيشتر می‌گذرد دورتر می‌ايستد و می‌بينم که تنهاتر می‌شوم و تنها همدم اين تنهايی‌ها جنينی است که افسانه‌های کودکی‌ام را دوست دارد و تا زادنش مرا مهلت زندگی داده‌اند.
خرداد ماه است. بهشت ارديبهشت را پشت سر گذاشته‌ام بی‌هوس گندم. ولی «او» نزديک‌تر آمده است. می‌داند که روزهای آخر است. بی‌دليل مهربانی می‌کند. ولی موجودی را که در من است دوست ندارد.
وجودی که يادگار همان شبی است که از خانه برونم کرد. يادگار همان شب اول سال و من نيز هيچ وقت برايش از نخل خشکی که خرما داد نگفته‌ام.
از آن شب با هيچ کس سخن نگفته‌ام. ... با هيچ کس ... به جز ...
بازهم خرداد ماه است: جوزا سحر نهاد حمايل برابرم ...
می‌داند کمتر از ماهی ديگر کودک درونم زاده می‌شود. ديگر شوقی به شنيدن ندارم. بغضی غريب گلويم را می‌فشارد. کودکم چشم می‌گشايد و من چشم می‌بندم! در حکم نوشته‌اند حتی يکبار هم اجازه‌ی ديدنش را ندارم.
اين ماه آخر استراحت مطلق‌ام به دليل همان درد کهنه‌ی قديمی.
به نوزاد نزاده ام التماس می‌کنم که آمدنش را به تاخير بياندازد. شايد راه چاره‌ای بيابم.
شنيده‌ام سر بی‌گناه تا پای دار می‌رود اما بالای دار نه! اما هيچ اميدی نيست. نه به پاکی مريم باکره‌ام که اميد به معجزه‌ای داشته باشم، که عيسايم در گهواره لب بگشايد، که از هر گناه تبرئه‌ام کند و نه مريم مجدليه که دست مسيح پناهم شود در زير باران سنگ.
و خواب می‌بينم. خواب پرواز، پروازی بی پر و صبح می‌خواهم که ببينمش!
روبرويم که می‌نشيند نمی‌شناسمش، شايد از درد فراق و شايد از درد فراغ!! اين که روبروی من است با تمام آنانی که در اطراف می‌آيند و می‌روند هيچ تفاوت ندارد. خوب نگاهش می‌کنم. ذره ذره‌ی صورتش را، چشم‌هايش را، لب‌هايش را و دست‌هايش را. دست‌هايی که حتی يکبار هم از گرمايشان گرم نگشته‌ام.
نه! اصلا نمی‌شناسمش، چشم‌هايش دروغ می‌گويند. دروغ می‌گويند که نگران نيستند. ترس فوّاره می‌زند از دو چشمش!
انتقام در من غوغا می‌کند، دوباره همان شب است. در می‌زنند، باران می‌بارد، باز هم در می‌زنند. کسی پشت در نيست. سايه‌ای در پيچ کوچه گم می‌شود. باز می‌گردم اما دوباره در می‌زنند. در را باز می‌کنم، هيولای کوچه هجوم می‌آورد. فرياد می‌کشم. تمام همسايه‌ها خوابيده‌اند، کسی صدايم را نمی‌شنود. اما هيولای کوچه می‌گريزد، به دنبالش می‌دوم. تا دو کوچه آنسوتر می‌روم اما بازهم در سياهی شب گم می‌شود. خيس و خسته باز می‌گردم.
در، بسته است! در می‌زنم، مشت می‌کوبم، التماس می‌کنم. باز نمی‌کند و من می‌مانم و شب و کوچه ...
و تحويل سال تنهايی‌ام را می‌گذرانم.
سحر، روزه‌ی شبانه‌ام را با خرما می‌گشايم و کودکی در خويش.
هنوز روبروی من نشسته است ولی ديگر از انتقام خبری نيست. نگاهش می‌کنم، ضعيف‌تر از آن است که تاب انتقام داشته باشد و حقيرتر از آن که ثانيه‌ای برای زخم زدن بر روحش به هدر دهم.
وقتی که می‌رود تمام قامتش را می‌نگرم. ردای ترس برازنده‌ی اوست و در اين جامه چه باشکوه حقارتش را می‌بينم.
چاره‌ای نيست، بايد تا لحظه‌ی زادن اين هستی پنهان در وجودم تظاهر به بودنش کنم و تا وعده‌گاه سنگسار تاب بياورم.
ابراهيم را به ياد می‌آورم. ابراهيم را که اسماعيلش را به قربانگاه برد ولی اين کودک مرا به قتلگاه می‌برد. ابراهيم ايمان را بر عشق برگزيد و نمی‌دانم اين کودک چه چيز را برگزيده که مادرش را قربانی خواهد کرد.
خرداد تمام شده است، تيرماه است. هنوز می‌خواهد تظاهر کند و من چه خوب در بازی او شريک می‌شوم. ديگران نبايد هيچ بدانند.
روزها با شتاب می‌گذرند. هنوز تعبيری برای خوابی که ديده‌ام نيافته‌ام ولی می‌دانم که معجزه‌ای در راه است.
بی‌قرارم، بی‌قرار، بی‌قرار. باز هم التماسِ هستی پنهانم می‌کنم که چند روز ديگر تاب بياورد.
ديگر خبری از «او» هم نيست ولی ديگران نبايد بدانند که اگر بدانند رويايم تعبير نخواهد شد.
پنج شنبه شب است و شايد کمی از نيم شب جمعه گذشته. فردا روز اجرای حکم است. با اذان ظهر سنگ‌ها بر من خواهند باريد. کودکم تا تيغ عمودی آفتاب مهلت به دنيا آمدن دارد. شيون می‌کند، مشت می‌کوبد. به صدای زنگ تلفن از خواب می‌پرم.
گل خوابم به تعبير نشسته است. درد در تمام تنم می‌پيچد. همانند پيش لرزه‌ای خفيف. باز هم بر آن پوست کشيده دست می‌کشم. انگار کودکم را لمس می‌کنم و می‌بينم. مشت‌هايش را که گره کرده و صورت خشمگينش را. می‌خواهم ببوسمش اما هنوز زود است. او هم انگار چشمهايم را می‌بيند که آرام می‌شود. برايش لالايی می‌خوانم. تا ظهر فرصت زيادی است. باز هم چرخی می‌زند و می‌خوابد.
به سراغ همان قرآنی می‌روم که کودکم از هم‌آغوشی حروفش هستی يافته است.
«يس» می‌خوانم. زايمانی طولانی در راه است و بايد آرام گيرم.
و درد آغاز می‌شود. ساعت‌ها درد، ساعت‌ها ناله، فرياد. صدای خنده‌ی کودکم را می‌شنوم که به ناله‌های من می‌خندد. کودک بازيگوشم هزار بار می‌آيد و می‌رود. چيزی به اذان ظهر نمانده است. موذن را می‌بينم که از پلکان مسجد روبرو بالا می‌رود. به کودکم التماس می‌کنم که بازی را پايان دهد. هنوز اذان نگفته‌اند.
کسی قرآن می‌خواند. اذا وقعت الواقعه ... و شيون طفلم آميخته با آخرين فرياد من همه‌ی اتاق را فرا می‌گيرد.
...
موجودی خيس و گرم بر روی سينه‌ام گذاشته می‌شود و لب‌های کوچکش را حس می‌کنم. ضربان قلبش با من يکی می‌شود و در اين تشديد شگرف قلب‌هايمان تندتر می‌تپند.
می‌ترسم لمسش کنم. می‌ترسم دستم که به او رسد از من دورش کنند ولی هيچ صدايی جز صدای نفس‌های پياپی و هق هق گاه به گاهش نمی‌آيد.
آهسته دو دست بی‌رمقم را بالا می‌برم. انگشت‌های کوچکش را در دست دارم!
کودکم هنوز اشک می‌ريزد و از درد غريبی که در سينه‌ام می‌پيچد چشم می‌گشايم.
بر می‌خيزم. جز من و اين نوزاد، اين بدن برهنه‌ی ترد و لطيف کسی در اتاق نيست. به آغوشش می‌گيرم و پنجره‌ی رو به مناره را می‌گشايم. شهر بی‌صدا در خوابی عميق فرو رفته است. غروب است ... و من و کودکم هنوز نفس می‌کشيم.
کسی قرآن می‌خواند: «فسبح باسم ربک العظيم. فلا اقسم بموقع النجوم. و انه لقسم لو تعلمون عظيم.»
موذن می‌خواند ... سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر...
صدای زنگ تلفن از تمام پنجره‌ها می‌آيد.

Continue reading "آنگاه که زمين به سختی بلرزد" »

June 3, 2005

ويرانی

بعد از ماه‌ها دوباره صدای آيه را شنيدم. ديگر او هم آرام‌ام نمی‌کند. هر چه به خانه زنگ می‌زنم کسی جواب نمی‌دهد. حتما ميهمانی ظهر جمعه رفته‌اند. اين‌جا هم که هيچ کسی نيست که بشود با او حرف زد ... من نابود شده‌ام. ببينيد چندمين بار است که می‌نويسم. حالا گيرم که همه‌ی شما هم دانستيد نابودی من را ... چه فرقی خواهد کرد؟
اصلا مگر برای کسی مهم است که من باشم يا نباشم؟ هرچه داشته‌ام را باخته‌ام ... تمام اعتماد به نفس‌ام را از دست داده‌ام ... ويرانم ... ويران‌ترين زن زمين ...

June 1, 2005

لکاته

«ترس و لرز» سورن کيرکه گارد را می‌خوانم و بوف کور تو هنوز روی ميز کنار تخت است. من، حيران ايمان ابراهيم و تو، وامانده در چنبره‌ی رقاصگان معابد عفن هندو.

رعد و برق آسمان تابستان می‌ترساندم، نيم شب است و هنوز کليد تو در قفل در خانه نچرخيده است. باد و باران غوغا می‌کنند. می‌دانی که از صدای رعد می‌ترسم. تو خوب می‌دانی که شبهای بارانی را دوست ندارم. از اتاق کارت صدا می‌آيد... خبری نيست، فقط باد است که در را به هم می‌زند.

برق ساعت‌هاست که رفته است. جلوی آينه می‌ايستم. برهنه و رنگ پريده‌تر از هميشه. پيچ و خم‌های تن عريانم را نگاه می‌کنم ... نور شمع بر تنم می‌لغزد. موهايم را با انگشتان لرزانم به روی سر جمع می‌کنم. زيبا نيستم؟ ... رهايشان می‌کنم تا باران سياه ببارد و حجاب تنم شود.
بغضی غريب گلويم را می‌فشارد. عطر
 تو از اتاق فواره می‌زند. به تخت پناه می‌برم. صورتم را در بالش تو پنهان می‌کنم. عطر تو را دارد ... پيراهن چهارخانه‌ی سبزت که گوشه‌ی تخت آويخته‌ای هنوز گرم است. ولی چقدر بسترم بدون تو خالی و سرد است.

چشمانم را می‌بندم. آسوده می‌رانی. عطری زنانه همه‌ی اتومبيلت را گرفته است. دست‌های ظريفش را می‌بينم که آهسته اينسو و آنسو می‌رود. باران بر شيشه می‌کوبد. نفس‌هايش را که کند می‌شود بر پوست گردنم احساس می‌کنم. دست‌های زيبايت با آن ساعد کشيده و سپيدی شيريشان از فرمان جدا می‌شوند ... دست‌هايش را می‌بينم که بی‌خودانه در هوا سُر می‌خورند ... - اشک بر بالشت می‌چکد- ... آذرخش آسمان را می‌شکافد. گرمای دست‌هايت ... دست‌های سردش را گرم می‌کند.

آخرين چراغ را خاموش می‌کنی ... دست‌های زيبايت به ميهمانی تن تبدارش می‌رود ... چقدر بسترم بی تو خالی است...

نفس‌هايتان را می‌شمارم، ................ باز هم آذرخش آسمان را می‌شکافد. لب‌های سرخش در بوسه‌ی بی‌پايانت گم می‌شود.

«بوف کور» می‌خوانم ... لکاته ... پيرمرد خنزرپنزری ... ديگر باران نمی‌بارد.

...

هوا روشن است. عطر غريب زنانه‌ای در خانه پيچيده ...
... نزديک‌تر می‌شوی ... چقدر دلتنگ بوسه‌ات بودم ...
«ترس و لرز» می‌خوانم ... در اتاق ديگر آهسته با کسی در آنسوی سيم‌ها حرف می‌زنی: خداحافظ.
در گرداب آغوشت غرق می‌شوم ... تمام برهنگی‌ام عطر ناآشنای زنانه‌ای دارد ... چقدر بسترم با تو خالی است.

چرا مردی ... ای وای ... ای وای ... گيدورا خوردت

ای خااااااااااااااااااااااااک «..» «..» خسرو شکيبايی!!

ای هنرمند!!

ببخشيد بی‌ادب شدم.
اين مجيد مظفری مگه همونی نبـود که تـوی ورزشگاه شيرودی بـرای خاتمی هوار می‌کشيـد «يا علی مدد»؟ حالا اينجوری با رفسنجانی عکس می‌گيره؟؟؟
ای خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک ...