« حال من | صفحه‌ی اصلی | ستاره‌ی روسپی »

May 30, 2005

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

هنوز سرمستم از رويای ديشب ...
آخر چگونه بنويسم که چگونه دوستت داشته‌ام؟ ها؟ ... در رويای شب پيش ديوانه‌ام کرده بودی ... نزديک‌تر از هميشه بودی و من مجنون‌تر از هر لحظه‌ای که در بيداری در چند قدمی‌ات به بهانه‌ای خود را سرگرم می‌کردم تا برای حتی يک لحظه از برق چشم‌های خشمگين‌ات بی‌حرکت بر جای بمانم ...
با تو جنگيدن بی‌هوده است ... در توان من نيست که از تو رهايی يابم... بايد خودت يک روز تصميم بگيری تا به حال خود بگذاری ام.
... چيز غريبی را اين لحظه که در حال نوشتن‌ام دريافتم ... يک روز برايت خواهم نوشت ... اما ...
من مهربان‌ترين خدا را دارم ...

مطالب مرتبط

نظرها

اين بی‌هوده رسم‌الخط داريوش آشوری است دوست عزيز.

یبهوده البته نه بی هوده.مگه دوست داشتن گفتنی است؟ دریافتنی است.اینو مطمئنم...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)