هنوز سرمستم از رويای ديشب ...
آخر چگونه بنويسم که چگونه دوستت داشتهام؟ ها؟ ... در رويای شب پيش ديوانهام کرده بودی ... نزديکتر از هميشه بودی و من مجنونتر از هر لحظهای که در بيداری در چند قدمیات به بهانهای خود را سرگرم میکردم تا برای حتی يک لحظه از برق چشمهای خشمگينات بیحرکت بر جای بمانم ...
با تو جنگيدن بیهوده است ... در توان من نيست که از تو رهايی يابم... بايد خودت يک روز تصميم بگيری تا به حال خود بگذاری ام.
... چيز غريبی را اين لحظه که در حال نوشتنام دريافتم ... يک روز برايت خواهم نوشت ... اما ...
من مهربانترين خدا را دارم ...

نظرها
اين بیهوده رسمالخط داريوش آشوری است دوست عزيز.
ساغر | May 30, 2005 9:53 PM
یبهوده البته نه بی هوده.مگه دوست داشتن گفتنی است؟ دریافتنی است.اینو مطمئنم...
روشنک | May 30, 2005 9:31 PM