« اسقاط التکاليف | صفحه‌ی اصلی | حال من »

May 23, 2005

وداع

اشکی که از چشمانم می‌چکد اصلا دروغ نيست. به همان رنگ و حرارتی است که روز سوم خرداد سال 76 ساعت 2 بعدازظهر در سرسرای دانشکده‌ی فنی وقتی که راديو اعلام کرد ناممکن را ممکن کرده‌ايم، از چشمم می‌چکيد.
حالا ديگر فايده‌ای ندارد اما خوشحالم که تعداد کسانی که مانند من فکر می‌کنند که به شرافت خاتمی کسی در سياست مداران ايرانی نداريم کم نيست.
نوشته‌ی نبوی را خوانده‌ام و اشک می‌ريزم ... اشک می‌ريزم ... 

مطالب مرتبط

نظرها

khatami hanooz ham barayam "mard e aftab" ast.

من رو هم به تعداد کم کسايي که مثل تو و نبوي فکر مي کنن اصافه کن.

سلام دوست خوبم:
نوشته" دختر صورتی پوش" ات را خواندم....خیلی برام جالب بود

من امسال هم يادم رفت دوم خرداد را. دو سالي است كه اينطور مي شود.خواندم به لطفت نوشته نبوي را و اشك ريختم. دلم سوخت براي خودمان و براي خاتمي. و براي اين هشت سال. هشت سال؟! ياد آوريش دل را شرحه شرحه مي كند.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)