اشکی که از چشمانم میچکد اصلا دروغ نيست. به همان رنگ و حرارتی است که روز سوم خرداد سال 76 ساعت 2 بعدازظهر در سرسرای دانشکدهی فنی وقتی که راديو اعلام کرد ناممکن را ممکن کردهايم، از چشمم میچکيد.
حالا ديگر فايدهای ندارد اما خوشحالم که تعداد کسانی که مانند من فکر میکنند که به شرافت خاتمی کسی در سياست مداران ايرانی نداريم کم نيست.
نوشتهی نبوی را خواندهام و اشک میريزم ... اشک میريزم ...

نظرها
khatami hanooz ham barayam "mard e aftab" ast.
afarrinesh | May 30, 2005 8:54 AM
من رو هم به تعداد کم کسايي که مثل تو و نبوي فکر مي کنن اصافه کن.
ميترا | May 25, 2005 10:36 PM
سلام دوست خوبم:
نوشته" دختر صورتی پوش" ات را خواندم....خیلی برام جالب بود
مهدی | May 25, 2005 10:54 AM
من امسال هم يادم رفت دوم خرداد را. دو سالي است كه اينطور مي شود.خواندم به لطفت نوشته نبوي را و اشك ريختم. دلم سوخت براي خودمان و براي خاتمي. و براي اين هشت سال. هشت سال؟! ياد آوريش دل را شرحه شرحه مي كند.
باد صبا | May 24, 2005 1:24 PM