« دوباره | صفحه‌ی اصلی | اسقاط التکاليف »

May 21, 2005

دختر صورتی پوش

امشب که در راه بازگشت از خانه‌ی دو عزيز در قطار نشسته بوديم در يکی از ايستگاه‌ها از پنجره که به بيرون نگاه می‌کردم صورت و اندام دختری که می‌خواست در واگن ما سوار شود مرا به ياد نازنين انداخت. هنوز کامل جمله‌ام را نگفته بودم که ديدم داريوش دهان‌اش باز مانده و مانند هر وقت که ايرانی می‌بيند و می‌خواهد بگويد که من هم بدانم تا حرفی نزنم که نا به جا باشد (به خدا من بی‌ادب نيستم×) صورتش تغيير شکل داده. دانستم که دختر همسفر ما هم ايرانی است.
از لحظه‌ای که اين دختر گل سوار شد تا دم پياده شدن مدام با تلفن همراهش حرف می‌زد و از ماجرای ملاقاتش با پسری که نمی‌دانم دوست پسرش بود يا نه می‌گفت. آنقدر شيرين فارسی حرف می‌زد که چشم‌هايم را بسته بودم و تنها گوش می‌دادم بدون آنکه بخواهم استراق سمع کنم. هيچ کلمه‌ای را با لهجه‌های من درآوردی ايرانيان عزيز دو روز دور مانده از وطن نمی‌گفت. در تمام مدت گفتگويش يک کلمه انگليسی بر زبان نياورد.
... حالا اين ميان من فيل‌ام ياد هندوستان کرده بود و واقعا خيال می‌کردم که نازنين است. می‌خواستم برگردم و در آغوشش بگيرم، اما نمی‌خواستم شايد شرمگين شود که ما چيزهايی را شنيده‌ايم که نبايد می‌شنيديم.
دلم يک دوستی می‌خواهد مانند اين دختر ... امشب عجيب بوی ياس می‌آمد ...
چقدر خيال تو آرامم می‌کند ...
آه ای عطش گنگ کجايی و کجايم؟
مانده‌ست ز تو خاطره‌ی چشمه برايم

مطالب مرتبط

نظرها

آنقدر زیبا بود که دلمان برای دوست داشتنی هایمان تنگ شد.

آنقدر که صورتمان خیس خیس شد.
پایدار باشی نازنینم

man ham barha delam havaye doosti karde ast mesle to ke neveshtehayash intor nabavarane aramam konad
movafagh va pirooz bashi

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)