امشب که در راه بازگشت از خانهی دو عزيز در قطار نشسته بوديم در يکی از ايستگاهها از پنجره که به بيرون نگاه میکردم صورت و اندام دختری که میخواست در واگن ما سوار شود مرا به ياد نازنين انداخت. هنوز کامل جملهام را نگفته بودم که ديدم داريوش دهاناش باز مانده و مانند هر وقت که ايرانی میبيند و میخواهد بگويد که من هم بدانم تا حرفی نزنم که نا به جا باشد (به خدا من بیادب نيستم×) صورتش تغيير شکل داده. دانستم که دختر همسفر ما هم ايرانی است.
از لحظهای که اين دختر گل سوار شد تا دم پياده شدن مدام با تلفن همراهش حرف میزد و از ماجرای ملاقاتش با پسری که نمیدانم دوست پسرش بود يا نه میگفت. آنقدر شيرين فارسی حرف میزد که چشمهايم را بسته بودم و تنها گوش میدادم بدون آنکه بخواهم استراق سمع کنم. هيچ کلمهای را با لهجههای من درآوردی ايرانيان عزيز دو روز دور مانده از وطن نمیگفت. در تمام مدت گفتگويش يک کلمه انگليسی بر زبان نياورد.
... حالا اين ميان من فيلام ياد هندوستان کرده بود و واقعا خيال میکردم که نازنين است. میخواستم برگردم و در آغوشش بگيرم، اما نمیخواستم شايد شرمگين شود که ما چيزهايی را شنيدهايم که نبايد میشنيديم.
دلم يک دوستی میخواهد مانند اين دختر ... امشب عجيب بوی ياس میآمد ...
چقدر خيال تو آرامم میکند ...
آه ای عطش گنگ کجايی و کجايم؟
ماندهست ز تو خاطرهی چشمه برايم

نظرها
آنقدر زیبا بود که دلمان برای دوست داشتنی هایمان تنگ شد.
آنقدر که صورتمان خیس خیس شد.
پایدار باشی نازنینم
afarinesh | May 29, 2005 11:45 AM
man ham barha delam havaye doosti karde ast mesle to ke neveshtehayash intor nabavarane aramam konad
movafagh va pirooz bashi
afsoon | May 22, 2005 4:58 PM