« من نور ‌خورم | صفحه‌ی اصلی | دوباره »

May 15, 2005

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

می‌خواهم با يکی حرف بزنم اما اين موقع شب هيچ کسی بيدار نيست. وقتی دور از مادرت زندگی می‌کنی اين چيزها را هم دارد ديگر. حتی از يک درد دل ساده با مادرم هم محرومم.
آنقدر حرف‌ها در اين دل ناگفته مانده که ديگر جايی برای هيچ حرف و حس ديگری نيست. با نوشتن هم درست نمی‌شود به جز اينکه سند و مدرک می‌دهد به دست همه کس که ببين خودش هم اعتراف می‌کند‍!
اعتراف هم دردی را دوا نمی‌کند. ولی معجزه در راه است. من آسوده خواهم شد. آسوده خواهم شد از اين همه درد ...
يک ديوار است که اگر خراب شد ديگر هیچ گاه نمی‌شود دوباره ساختش ... ديوار ... فرو ريخته ...
حالا خيال نکنيد که ناراحتم برعکس آنقدر شادم که از غروب تا به حال به خودم شک کرده‌ام که نکند همان عقل نصف و نيمه را هم از دست داده‌ام. شايد هم از دست داده باشم‌اش! چه می‌دانم! ولی ... تازه گره‌ها در حال گشايش اند ...

مطالب مرتبط

نظرها

اللهم فرج عن کل مکروب... امیدوارم معجزه باشد و مستدام.

خیر است هر چه باشد ساغر غربت

eh! commentam chi shod? gom shod:(

man ham hich kas ro nadashtam ke bahash sohbat konam. delam badjoor hamsohbat mikhad. message behet dadam too yahoo messenger. naboodi:(

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)