هر چه نوشته بودم باز بر باد رفت، همان بر سرش آمد که بر سر من آمده است. وقتی باورت را از دست میدهی، وقتی میبينی به چيزی ايمان داشتهای که از ابتدا حتی وجود نداشته است ديگر چه چيزی باقی میماند؟
احساس بعد از بیهوشی مطلق يک عمل سخت جراحی را دارم که اميدداشتهام که از شر غدهای سرطانی برهاندم اما تنها غده را پخش کرده و من ماندهام و درد بعد از بیحسی و بیهوشی ...
میخواهم از خانه بيرون بزنم و آنقدر راه بروم تا پاهايم ديگر توان برداشتن گام ديگری را نداشته باشند ... میدانی تا خانهی تو از اينجا پای پياده چند روز راه است؟
من از دست رفتهام ... باور نداری؟ کاش میتوانستی تنها چهرهام را ببينی که از روز آخر ديدارت ده سال پيرتر است و دلی که انگار صدها سال خالی و بیعشق مانده ... اين همه که از عشق میگويم بیهوده است ... فکر نمیکنم که ديگر توان عاشق شدن داشته باشم ... آنقدر از درون خالیام که باور نمیکنم حتی مادرم با قلب مادرانهاش ديگر بتواند دوستم داشته باشد ...
در اين خانه همه مست و خراب خوابند و من در اين عصر شنبه که بوی تو را دارد در کنار پنجرهای که آسمان غروب لندن را قاب گرفتهاست نشستهام و حرفهای تکراری که همه را از بر داری از نو مینويسم ...
میدانی ... يک جايی را اشتباه رفتهام ... يک گوشهی داستان درست نيست مگرنه سر از اينجا در نمیآوردم. آی آی ... کجايی که ببينی دارم غرق میشوم و باز هم از زيبايی آب و مرداب میگويم ...

نظرها
Jesus Christ! How did this happen? If it happened unitentionally, you can say everything's gone with the wind otherwise, you gotta be saying "I blew it!" Darn! I still can't believe it...
Ramin | May 9, 2005 5:27 PM
سلام:
از این به بعد یه تفر دیگه هم به خوانندگان وبلات اضافه شد.
سربلند باشی
مهدی | May 8, 2005 9:11 AM