هنوز به اين کیبورد جديد عادت نکردهام. اما به خانهی جديد کمکم عادت میکنم. خانهی تازه در يک خيابان فرعی در محلهای سرسبز است. اين پنجمين جابجايی در يک سال و سه ماه گذشته است، رکورد زدهايم، نه؟
اميدوارم در اين خانه زياد بمانيم و مجبور به جابجايی ديگری نباشيم.
تنها مشکل من با اين خانه ترس بیدليلی است که شبها دارم. خانهی قبلی يک اتاق بود و در تمام حالات میتوانستم داريوش را ببينم اما اين يکی به شکلی است که اگر داريوش در پذيرايي باشد و من در يکی از اتاقخوابها يا آشپزخانه و يا حمام هرچه صدايش هم بکنم نخواهد شنيد، و اين برای منٍ ترسو اصلا خوب نيست. فکر میکنم اين مساله به مرور زمان حل شود. اما واقعا مشکل بزرگی است، بايد جای داريوش باشيد تا بفهميد چه میگويم!
چند روز گذشته را به اکتشاف فروشگاههای اطراف گذراندهايم. بهترين قسمت ماجرا يک کفشفروشی غولپيکر بود که پنجاه پوند بیزبان را بلعيد و من را صاحب يک جفت کفش ورزشی نرم و سبک کرد. با اين همه اضافه وزن که در اين چند ماه آخر پيدا کرده بودم احتياج مبرم به کفشی داشتم که هم وزن تازه را تحمل کند و هم شايد سبب خيری شود و کمکی کند تا کمی حس و حال پيادهروی و کاهش وزن بيابم!
اين خانه هم حالاحالاها خانه بشو نيست. صبح تا شب در حال خريد هستيم و باز هم میبينيم که چيزی از قلم افتاده است. برای يک چيز اما خيلی خوشحالم: کتابهای داريوش کتابخانه پيدا کردهاند! يعنی مجبور نيستم در کمد لباس و لب پنجره شاهد کوهی از کتاب باشم که هر لحظه امکان سقوطشان میرود. البته داريوش هم شاد و سرخوش است که ديگر ميز کامپيوترش به عنوان ميز توالت و يا ميز ناهارخوری استفاده نمیشود.
يک نکتهی بیربط:
خواب میديدم که میتوانم کودکیام را ببينم. يعنی در دو جسم وجود دارم. هم کودکی يک سالهام و هم در سن کنونیام. مادرم را دنبال میکردم که چگونه مراقب الههی کوچک است و با هر زمين خوردنش چگونه آسيمهسر به سويش میدود ... احساس خوبی بود، میتوانستم من کوچکم را در آغوش بگيرم و ببويم ... بوی کودکی خودم را میدادم ...

نظرها
آن وقت نترسيدي؟ من هر وقت عكس كودكيم را مي بينم ديوانه مي شوم از ترس و از اين انفصال. كه آن موجود "من" است و من نمي شناسمش. ترسناك است.
باد صبا | May 9, 2005 6:50 AM
May the new house will bring new joy and happiness to you both
شهزاده | May 5, 2005 4:27 PM