« April 2005 | صفحه‌ی اصلی | June 2005 »

بايگانی: May 2005

May 31, 2005

ستاره‌ی روسپی

سه سال که سهل است
سی سال هم که بگذرد
چهاردهم هر ماه
تو در ميانه‌ی آسمان می‌نشينی
بوسه‌هايم را بر خرده سنگ‌ها می‌شماری
دست خودم نيست
.....

بوسه‌ای که بر رخ ماه نباشد
همان بهتر که هر شهاب سنگی به رايگان‌اش برد
.....

May 30, 2005

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

هنوز سرمستم از رويای ديشب ...
آخر چگونه بنويسم که چگونه دوستت داشته‌ام؟ ها؟ ... در رويای شب پيش ديوانه‌ام کرده بودی ... نزديک‌تر از هميشه بودی و من مجنون‌تر از هر لحظه‌ای که در بيداری در چند قدمی‌ات به بهانه‌ای خود را سرگرم می‌کردم تا برای حتی يک لحظه از برق چشم‌های خشمگين‌ات بی‌حرکت بر جای بمانم ...
با تو جنگيدن بی‌هوده است ... در توان من نيست که از تو رهايی يابم... بايد خودت يک روز تصميم بگيری تا به حال خود بگذاری ام.
... چيز غريبی را اين لحظه که در حال نوشتن‌ام دريافتم ... يک روز برايت خواهم نوشت ... اما ...
من مهربان‌ترين خدا را دارم ...

May 25, 2005

حال من

دوست می‌دارمت به بانگ بلند ...

May 23, 2005

وداع

اشکی که از چشمانم می‌چکد اصلا دروغ نيست. به همان رنگ و حرارتی است که روز سوم خرداد سال 76 ساعت 2 بعدازظهر در سرسرای دانشکده‌ی فنی وقتی که راديو اعلام کرد ناممکن را ممکن کرده‌ايم، از چشمم می‌چکيد.
حالا ديگر فايده‌ای ندارد اما خوشحالم که تعداد کسانی که مانند من فکر می‌کنند که به شرافت خاتمی کسی در سياست مداران ايرانی نداريم کم نيست.
نوشته‌ی نبوی را خوانده‌ام و اشک می‌ريزم ... اشک می‌ريزم ... 

May 22, 2005

اسقاط التکاليف

واقعا دست شورای نگهبان درد نکند. من رای نمی‌دهم، خلاص!
الغوث! الغوث! خلصنی من النار يا رب ...

May 21, 2005

دختر صورتی پوش

امشب که در راه بازگشت از خانه‌ی دو عزيز در قطار نشسته بوديم در يکی از ايستگاه‌ها از پنجره که به بيرون نگاه می‌کردم صورت و اندام دختری که می‌خواست در واگن ما سوار شود مرا به ياد نازنين انداخت. هنوز کامل جمله‌ام را نگفته بودم که ديدم داريوش دهان‌اش باز مانده و مانند هر وقت که ايرانی می‌بيند و می‌خواهد بگويد که من هم بدانم تا حرفی نزنم که نا به جا باشد (به خدا من بی‌ادب نيستم×) صورتش تغيير شکل داده. دانستم که دختر همسفر ما هم ايرانی است.
از لحظه‌ای که اين دختر گل سوار شد تا دم پياده شدن مدام با تلفن همراهش حرف می‌زد و از ماجرای ملاقاتش با پسری که نمی‌دانم دوست پسرش بود يا نه می‌گفت. آنقدر شيرين فارسی حرف می‌زد که چشم‌هايم را بسته بودم و تنها گوش می‌دادم بدون آنکه بخواهم استراق سمع کنم. هيچ کلمه‌ای را با لهجه‌های من درآوردی ايرانيان عزيز دو روز دور مانده از وطن نمی‌گفت. در تمام مدت گفتگويش يک کلمه انگليسی بر زبان نياورد.
... حالا اين ميان من فيل‌ام ياد هندوستان کرده بود و واقعا خيال می‌کردم که نازنين است. می‌خواستم برگردم و در آغوشش بگيرم، اما نمی‌خواستم شايد شرمگين شود که ما چيزهايی را شنيده‌ايم که نبايد می‌شنيديم.
دلم يک دوستی می‌خواهد مانند اين دختر ... امشب عجيب بوی ياس می‌آمد ...
چقدر خيال تو آرامم می‌کند ...
آه ای عطش گنگ کجايی و کجايم؟
مانده‌ست ز تو خاطره‌ی چشمه برايم

May 16, 2005

دوباره

ببين چگونه به ذهن من چنگ می‌زند سرپنجه‌ی خيال بی‌خيال ديدن‌ات!
باز هم نوشتم و پاک کردم ... پاک کردن نوشته‌ها کاری ندارد ولی داغ تو را که نمی‌شود از اين دل پاک کرد، می‌شود؟

May 15, 2005

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

می‌خواهم با يکی حرف بزنم اما اين موقع شب هيچ کسی بيدار نيست. وقتی دور از مادرت زندگی می‌کنی اين چيزها را هم دارد ديگر. حتی از يک درد دل ساده با مادرم هم محرومم.
آنقدر حرف‌ها در اين دل ناگفته مانده که ديگر جايی برای هيچ حرف و حس ديگری نيست. با نوشتن هم درست نمی‌شود به جز اينکه سند و مدرک می‌دهد به دست همه کس که ببين خودش هم اعتراف می‌کند‍!
اعتراف هم دردی را دوا نمی‌کند. ولی معجزه در راه است. من آسوده خواهم شد. آسوده خواهم شد از اين همه درد ...
يک ديوار است که اگر خراب شد ديگر هیچ گاه نمی‌شود دوباره ساختش ... ديوار ... فرو ريخته ...
حالا خيال نکنيد که ناراحتم برعکس آنقدر شادم که از غروب تا به حال به خودم شک کرده‌ام که نکند همان عقل نصف و نيمه را هم از دست داده‌ام. شايد هم از دست داده باشم‌اش! چه می‌دانم! ولی ... تازه گره‌ها در حال گشايش اند ...

من نور ‌خورم

حالم خوب است. فکر می‌کنم آن معجزه در حال اتفاق است.

May 12, 2005

به من دروغ نگو ... هيچ وقت.

May 9, 2005

چادر؟ گمان نمی‌کنم!

wow.jpg
Wow! آخه چی بنويسم؟ من يکی که غش کردم!! فوق‌العاده‌ است، عاليه ...

May 8, 2005

فروغ، همسايه‌ی تازه

فروغ هم ملکوتی شد: بانو فروغ الملکوت!

May 7, 2005

بر باد رفته

هر چه نوشته بودم باز بر باد رفت، همان بر سرش آمد که بر سر من آمده است. وقتی باورت را از دست می‌دهی، وقتی می‌بينی به چيزی ايمان داشته‌ای که از ابتدا حتی وجود نداشته است ديگر چه چيزی باقی می‌ماند؟
احساس بعد از بی‌هوشی مطلق يک عمل سخت جراحی را دارم که اميدداشته‌ام که از شر غده‌ا‌ی سرطانی برهاندم اما تنها غده را پخش کرده و من مانده‌ام و درد بعد از بی‌حسی و بی‌هوشی ...
می‌خواهم از خانه بيرون بزنم و آنقدر راه بروم تا پاهايم ديگر توان برداشتن گام ديگری را نداشته باشند ... می‌دانی تا خانه‌ی تو از اينجا پای پياده چند روز راه است؟
من از دست رفته‌ام ... باور نداری؟ کاش می‌توانستی تنها چهره‌ام را ببينی که از روز آخر ديدارت ده سال پيرتر است و دلی که انگار صدها سال خالی و بی‌عشق مانده ... اين همه که از عشق می‌گويم بی‌هوده است ... فکر نمی‌کنم که ديگر توان عاشق شدن داشته باشم ... آنقدر از درون خالی‌ام که باور نمی‌کنم حتی مادرم با قلب مادرانه‌اش ديگر بتواند دوستم داشته باشد ...
در اين خانه همه مست و خراب خوابند و من در اين عصر شنبه که بوی تو را دارد در کنار پنجره‌ای که آسمان غروب لندن را قاب گرفته‌است نشسته‌ام و حرف‌های تکراری که همه را از بر داری از نو می‌نويسم ...
می‌دانی ... يک جايی را اشتباه رفته‌ام ... يک گوشه‌ی داستان درست نيست مگرنه سر از اين‌جا در نمی‌آوردم. آی آی ... کجايی که ببينی دارم غرق می‌شوم و باز هم از زيبايی آب و مرداب می‌گويم ...

May 5, 2005

افسوس

عکس از تينا چينی چيان

کاش من هم ايران بودم ... دل پاک می‌خواهم ... چشم پاک می‌خواهم ...
دلم برای چشم‌های گيرايش تنگ است ...

به خدا که تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده‌ام

خانه - خواب

هنوز به اين کی‌بورد جديد عادت نکرده‌ام. اما به خانه‌ی جديد کم‌کم عادت می‌کنم. خانه‌ی تازه در يک خيابان فرعی در محله‌ای سرسبز است. اين پنجمين جابجايی در يک سال و سه ماه گذشته است، رکورد زده‌ايم، نه؟
اميدوارم در اين خانه زياد بمانيم و مجبور به جابجايی ديگری نباشيم.
تنها مشکل من با اين خانه ترس بی‌دليلی‌ است که شب‌ها دارم. خانه‌ی قبلی يک اتاق بود و در تمام حالات می‌توانستم داريوش را ببينم اما اين يکی به شکلی است که اگر داريوش در پذيرايي باشد و من در يکی از اتاق‌خواب‌ها يا آشپزخانه و يا حمام هرچه صدايش هم بکنم نخواهد شنيد، و اين برای منٍ ترسو اصلا خوب نيست. فکر می‌کنم اين مساله به مرور زمان حل شود. اما واقعا مشکل بزرگی است، بايد جای داريوش باشيد تا بفهميد چه می‌گويم!
چند روز گذشته را به اکتشاف فروشگاه‌های اطراف گذرانده‌ايم. بهترين قسمت ماجرا يک کفش‌فروشی غول‌پيکر بود که پنجاه پوند بی‌زبان را بلعيد و من را صاحب يک جفت کفش ورزشی نرم و سبک کرد. با اين همه اضافه وزن که در اين چند ماه آخر پيدا کرده بودم احتياج مبرم به کفشی داشتم که هم وزن تازه را تحمل کند و هم شايد سبب خيری شود و کمکی کند تا کمی حس و حال پياده‌روی و کاهش وزن بيابم!
اين خانه هم حالاحالاها خانه بشو نيست. صبح تا شب در حال خريد هستيم و باز هم می‌بينيم که چيزی از قلم افتاده است. برای يک چيز اما خيلی خوش‌حالم: کتاب‌های داريوش کتابخانه پيدا کرده‌اند! يعنی مجبور نيستم در کمد لباس و لب پنجره شاهد کوهی از کتاب باشم که هر لحظه امکان سقوطشان می‌رود. البته داريوش هم شاد و سرخوش است که ديگر ميز کامپيوترش به عنوان ميز توالت و يا ميز ناهارخوری استفاده نمی‌شود.
يک نکته‌ی بی‌ربط:
خواب می‌ديدم که می‌توانم کودکی‌ام را ببينم. يعنی در دو جسم وجود دارم. هم کودکی يک ساله‌ام و هم در سن کنونی‌ام. مادرم را دنبال می‌کردم که چگونه مراقب الهه‌ی کوچک است و با هر زمين خوردنش چگونه آسيمه‌سر به سويش می‌دود ... احساس خوبی بود، می‌توانستم من کوچکم را در آغوش بگيرم و ببويم ... بوی کودکی خودم را می‌دادم ...

May 4, 2005

کی‌ب.رد!

آنقدر اين کی‌بورد جديد احمقانه است که از خير ن.شتن میژذرم!! يگ جکبه هم نمی‌ش.ئ که بی غلط تايً گزد!