« ابله | صفحه‌ی اصلی | فقط يک گام »

April 26, 2005

من مست می عشقم هشيار نخواهم شد

بی‌خود و بی‌جهت احساس عاشق بودن می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت حالم از اين عاشقی خيالی خراب است. داريوش خوب می‌شناسدم که هيچ وقت درست نمی‌شوم و برای هر اتفاقی از پيش آمادگی دارد. دوستش دارم که مرا با همه‌ی اين ديوانگی‌هايم دوست دارد.
آفتابی که روی شيروانی روبرو سينه خيز رو به غروب می‌رود سرمستم کرده ... قول می‌دهم اگر جايی زندگی کنم که هرروزش آفتابی باشد من هر روز هزار بار عاشق شوم ...

مطالب مرتبط

نظرها

تو را به خدا این بار
بدون هيچ منفعت شخصی
بگوييد به چه مباليد
تا من بروم سراغش
تا شايد من هم مثل شما آزاد شدم
تو را به خدا فقط این بار
من هوای تازه ميخواهم
خفه شدم.
این آفتاب که ميگويی کو?

سلام توصيف خوبي از آفتاب کرده بودي.

to aaftaabi.
aftabe har jayi ke zendegi mikoni.
bedoone to roozhaie kheiliha dar aan mamlekate bi-khorshid, abrist...

کاش همیشه افتاب بودش

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)