بیخود و بیجهت احساس عاشق بودن میکنم. بیخود و بیجهت حالم از اين عاشقی خيالی خراب است. داريوش خوب میشناسدم که هيچ وقت درست نمیشوم و برای هر اتفاقی از پيش آمادگی دارد. دوستش دارم که مرا با همهی اين ديوانگیهايم دوست دارد.
آفتابی که روی شيروانی روبرو سينه خيز رو به غروب میرود سرمستم کرده ... قول میدهم اگر جايی زندگی کنم که هرروزش آفتابی باشد من هر روز هزار بار عاشق شوم ...

نظرها
تو را به خدا این بار
بدون هيچ منفعت شخصی
بگوييد به چه مباليد
تا من بروم سراغش
تا شايد من هم مثل شما آزاد شدم
تو را به خدا فقط این بار
من هوای تازه ميخواهم
خفه شدم.
این آفتاب که ميگويی کو?
این يک زن است | April 28, 2005 7:30 PM
سلام توصيف خوبي از آفتاب کرده بودي.
maryam | April 27, 2005 8:41 AM
to aaftaabi.
aftabe har jayi ke zendegi mikoni.
bedoone to roozhaie kheiliha dar aan mamlekate bi-khorshid, abrist...
sorkhaab | April 26, 2005 9:34 PM
کاش همیشه افتاب بودش
anonymous | April 26, 2005 9:03 PM