نمیدانم چرا اما ديشب با خودم بلند بلند میخواندم که:
تو کيستی که من اين گونه بیتو بیتابم
شب از هجوم خيالت نمیبرد خوابم
که ديدم همخانهی مهربانم زير لب میخندد و میگويد: واقعا؟!
حالا امشب طفل مظلوم من بيمار خفته است و من هم که حال و روز بهتری ندارم در چنگال بیخوابی اين شب مهتابی اسيرم. از آسمان لندن اين ماه نقرهای بعيد است.

نظرها
كم سخت نيست نتوانستن گفتن اينكه : تو كيستی كه من اينگونه بی تو بیتابم. كم سخت نيست وقتی آن كه بی او بیتابی نمیخواهد بشنود اين حرفها را. شكر.
باد صبا | April 25, 2005 10:48 AM
من كيستم .. حكايت از ياد رفته اي..
mostafa | April 23, 2005 12:05 PM
delam mahe noghreyi khast va bikhabi...
sorkhaab | April 23, 2005 8:01 AM