« کافئين ... کفن ... کافور | صفحه‌ی اصلی | طفلی مامان نيلو »

April 18, 2005

مرگ تو

پشت در نشسته بودم ... و تو آن‌سوی درد می‌کشيدی و من به همه کس التماس می‌کردم که از آزارت دست بردارند.
... اين‌بار به تابوت می‌بردند‌ات و من می‌دانستم شب وصال تو و محبوب توست ...
اين چند شب آنقدر خواب‌های غريب ديده‌ام که فرق خواب و بيداری نمی‌دانم. ولی ديگر حوصله‌ات را ندارم اگر خودت دست از سرم برنداری چاره‌ای ديگر می‌انديشم.
ولی ... به خوابم که می‌آيی لااقل چهره‌ات را ... ديگر خطوط صورتت را خوب فراموش کرده‌ام. شايد اين نشانه‌ی خوبی باشد ...

مطالب مرتبط

نظرها

نوشته هايت را خواندم عزيز :) زيبا است ... پاينده باشي و صبور /.

کاش نوشته بودی که دکتر . . . هم بالای سرش بود و فلان خواننده و آهنگساز هم آمده بودند تا مرگی با شکوه برای‌اش آرزو کنند و من يکی را از شر اين خواب‌ها خلاص کنند!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)