مغزم در حال انفجار است. شايد از ليوان ليوان نسکافه و کاپوچينويی است که هر روز مینوشم. شايد اين همه تپيدن دل و بیتابی هم از بالارفتن کافئين خونام باشد اما يک چيزی مشکوکام میکند:
همه چيز و همه کس شبيه تو شدهاند ... اين ديگر نمیتواند از کافئين باشد ... میتواند؟

نظرها
كمتر .. كمتر..
مصطفي | April 17, 2005 6:24 AM
به حضورت سخت محتاجم بدون تو نه کرمان برایم کرمان است نه دانشکده. خوش به حالت که نیستی لا اقل به نبودنت دل خوشی اما من اینجا تنها با خاطراتم لحظه ها را سپری می کنم
Torgheh | April 14, 2005 9:33 AM