« خاتمی واقعاً دست داده است يا نه؟ | صفحه‌ی اصلی | کافئين ... کفن ... کافور »

April 11, 2005

فقط آيه بخواند

برای آيه نوشته‌ام ... شما مجبور نيستيد بخوانيد.

آيه ... امشب ماکارونی درست کرده‌ام، اما نه بی گوشت و پياز ... نه آنچنان که نازنين و الناز را به وسوسه‌ی ته‌ديگ‌اش به اتاقمان بکشاند . ديگر اتاق مشترکی نداريم دختر ...
نمی‌دانم چرا اين حس مسخره‌ی بازگشت دست از سرم بر نمی‌دارد. نه بازگشت به ايران ... بازگشت به گذشته ... فقط می‌خواهم يک چيز را همراه خودم به آن گذشته ببرم: داريوش ...
اگر داريوش باشد و همه‌ی ماجراهای دو سال پيش ديگر هيچ غصه‌ای نمی‌ماند. اگر داريوش باشد و من و تو و حياط دانشکده‌ای که ديگر نيست ديگر من چه کم دارم؟ تو هم که با همان حوض و فواره‌اش دل‌خوش بودی ...
دختر پرت و پلا می‌گويم ... شک ندارم ... افسرده‌ام ... بايد معجزه‌ای شود تا دوباره پا بگيرم ...
تا تو به داد من رسی ... تا تو به داد من رسی ... (هی! هی!!! داد از چه بيدادگری می‌خواهم!)

مطالب مرتبط