« گوگل آبکی | صفحه‌ی اصلی | تا تو به داد من رسی »

April 7, 2005

مگر می‌شود تو نباشی؟

دوباره دلم تنگ شد. عکس مليحه را در اورکات ديدم و هوايش را کردم و همين طور سر رشته را گرفتم و دلم رفت به سال‌ها پيش. نه اينکه دلم برای سال‌های دانشگاه تهران تنگ شده باشد، نه ... که هيچ خاطره‌ی خوشی برايم نمانده است و هرچه اين روزها بر سرم می‌رود يادگاری همان روزهای بد است. اما اين دليل نمی‌شود که آدم‌ها را فراموش کنم. مليحه يکی از همان آدم‌ها است. دختر شاعری که شايد جرات نوشته‌های جديدم را از او گرفته باشم. يک روز برايم غزل زيبايی خواند ... حيف که اين حافظه‌ی ثانيه‌ای ياری نمی‌کند تا حتی يک بيت را کامل به ياد بياورم ... آنقدر شجاعانه سروده بود که ترس مرا از نوشتن ريخت. و بعد از آن بود که غزل کوه يخ را گفتم ...
سردی آغوش تو ای کوه يخ
فصل تب عشق گران می‌شود


چند روز است که در خانه نشسته‌ام و تنها فکر می‌کنم ... بعد از آن سيزده‌به‌در شاد که هنوز تمام بدنم درد شيرينش را در خود دارد ديگر از خانه بيرون نرفتم ... اصلا نمی‌دانم امروز چندم ماه است يا حتی نمی‌دانم چند شنبه است ...
راستش را بخواهيد اصلا يادم نمی‌آيد که بيرون رفته‌ام يا نه ... چرا ... شايد رفته باشم ...
فقط گاه‌گاهی با بنفشه صحبت می‌کنم ... بنفشه در روزهای پر اضطراب کنکور سال 81 با من بود و حالا او هم مانند من غربت نشين است. به فاصله‌ی دو هفته ازدواج کرده‌ایم و حالا هر دو در حال شروع کردن زندگی جديدی هستيم در محيطی جديد. حکايت جالبی داريم ... مشکلاتمان از يک رنگ است و دلتنگی‌هايمان از يک جنس ... هر دو قرار است در يک روز از اين خانه‌های دل‌گير رها شويم ... فقط افسوس که من در ميان ابرهای لندن گرفتارم و او در برف‌های تورنتو ...
دوستهای مهربان ديگری هم پيدا کرده‌ام ... مريم که او هم به حول و قوه‌ی الهی در نزديکی من نيست و در يورک است! هر چند که هفته‌ای چند ساعت صحبت می‌کنيم ...
و آتنا ... دختر زيبايی که مهربان است و شيرين ... از همان روز اول که شب سال نوی پيش بود به داريوش گفته بودم که بی دليل دوستش دارم و حالا تازه کشفش کرده‌ام. قرار بود هم محل شويم اما نشد ...


حالا که همه‌ی اين‌ها را گفتم بگذار برای تو بنويسم ... داری خفه‌ام می‌کنی ... دست‌هايت را به دور گلويم  گره کرده ای و راه نفس‌ام را بسته‌ای ... دوباره از کجا سر و کله‌ات پيدا شد؟ من که تو را در ميان همان کوير جا گذاشته بودم ... خاطره‌ی چشم‌هايت دوباره جان گرفته است. نفرين به تو که حتی فکر کردن به تو جان دوباره ام می‌دهد ... نفرين به تو که می‌خواهم در تو بياويزم و تا هزار سال جز عطر ديوانه‌کننده‌ات را نبويم ...


هرچه می‌گويم را باور نکن ... اگر از ديگری گفتم را باور نکن ... خودت می‌دانی چه می‌گويم ... خودت می‌دانی هرچند اين نوشته‌ها را نمی‌توانی بخوانی ...
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جورها کمتر کند


... آخ ... آخ که باز جگرم آتش دارد ... نمی‌دانی که با اين آتش خوش‌بخت ترين زن زمينم ...

مطالب مرتبط

نظرها

خوش به حالت که میتونی بری تو ارکات. راستی به من میل بزن می خوام به آدرس یاهوت ادت کنم اگه دوست داشته باشی

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)