« March 2005 | صفحه‌ی اصلی | May 2005 »

بايگانی: April 2005

April 30, 2005

لندن، شهر سر گردنه

به حول و قوه‌ی الهی در حال رفتن از اين خانه‌ايم و اگر خدا بخواهد فردا بايد وسايل را ببريم. دست‌رسی‌مان به اينترنت قطع خواهد شد تا روز دوشنبه که دوباره خط تلفن وصل شود.
دو روز گذشته آفتابی بود و از خوش اقبالی ما دو روز آينده ابری و بارانی خواهد بود! فقط اميدوارم در فاصله‌ی در خانه تا کوچه‌ی کناری رگبار بهاری لندن (که به حق Shower  نام دارد) ما را مورد لطف قرار ندهد.
خوبی خانه‌های لندن اين است که لازم نيست تخت و تاج را جا به جا کنی، همه‌ی خانه‌ها معمولا لوازم اصلی مانند تخت، کمد، ماشين لباسشويی، اجاق گاز، سوفا و ... را دارد. با اين اجاره‌های وحشتناک فقط همين می‌ماند که بخواهی برای يک تخت‌خواب ساده 300 پوند بدهی و برای هر بار جابه‌جا شدن 200 پوند هزينه‌ی حمل و نقل بپردازی. فکر نمی‌کنم هيچ جای دنيا مجبور باشی به اندازه‌ی لندن اجاره‌ی خانه بدهی.
شايد باور نکنيد اما تنها برای يک اتاق کوچک 15 متری که گاز و يخچال و حمام و دست‌شويی کوچکی هم در داخلش داشته باشد بايد بيش از 600 پوند در ماه داد. حالا اگر اين اتاق در يک آپارتمان باشد و آشپزخانه و حمام و دست‌شويی را بخواهی با بقيه شريک شوی 400 پوند را حداقل می‌خواهند. بماند که برای آب و برق و گاز و تلفن و ماليات شهرداری (کانسل تکس) هم حداقل 200 پوند پياده خواهيد شد! از خرج رفت و آمد هم که نگويم بهتر است! اگر در زون يک باشيد ماهی 71 پوند برای بلیط تيوب (همان متروی خودمان) يا 42 پوند برای اتوبوس بايد کنار بگذاريد ... در زون‌های ديگر که فاجعه رخ می‌دهد و اگر خانه‌ی تان در زون 5 باشد و محل کارتان در زون يک بليط تيوب 140 پوند است!
زندگی در اين شهر احتياج به وصل بودن به کيف شهر دارد (به قول مادرم).

April 29, 2005

تا پای بلند دار

فقط يک گام ديگر مانده تا پای بلند دار
کمی آهسته‌تر شايد، نه، محکم‌تر قدم بردار
به سختی خسته‌ام از تو، به تلخی خسته‌ام از خود
بيا ای جان بی‌ارزش، بيا دست از سرم بردار

پ.ن. هيچ مناسبت خاصی ندارد. فقط چون داريوش مووبل تايپ را ارتقاء داده است، از من خواست تا برای امتحان چيزی بنويسم. همين!

April 28, 2005

فقط يک گام

خطرناک شده‌ای ها! ديشب به دنبالت می‌دويدم و می‌گريستم و می‌گفتی همه‌ی اين‌ها را می‌دانی اما درمانی برايم نمی‌دانی ...
روزی از اين همه بی اجازه به خوابم آمدن خسته می‌شوی ...

April 26, 2005

من مست می عشقم هشيار نخواهم شد

بی‌خود و بی‌جهت احساس عاشق بودن می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت حالم از اين عاشقی خيالی خراب است. داريوش خوب می‌شناسدم که هيچ وقت درست نمی‌شوم و برای هر اتفاقی از پيش آمادگی دارد. دوستش دارم که مرا با همه‌ی اين ديوانگی‌هايم دوست دارد.
آفتابی که روی شيروانی روبرو سينه خيز رو به غروب می‌رود سرمستم کرده ... قول می‌دهم اگر جايی زندگی کنم که هرروزش آفتابی باشد من هر روز هزار بار عاشق شوم ...

April 23, 2005

ابله

فداکاری فايده‌ای ندارد. همه تنها به فکر خودشان هستند، اين من ابله هستم که می‌خواهم ديگران را در لحظات خوش خودم شريک کنم و همان ديگران هيچ وقت مرا شريک خوشی خود نخواسته‌اند.
احمق بوده‌ام ... هنوز هم هستم ... اما اينکه اصلا منی خواهد ماند تا احمق باقی بماند را نمی‌دانم. هيچ وقت درس نگرفته‌ام ... هيچ وقت! همان ابله کوچک کودن هستم که سر زندگی خود قمار از پيش باخته‌ای کرده‌ام.

تو کيستی؟

نمی‌دانم چرا اما ديشب با خودم بلند بلند می‌خواندم که:
تو کيستی که من اين گونه بی‌تو بی‌تابم
شب از هجوم خيالت نمی‌برد خوابم
که ديدم هم‌خانه‌ی مهربانم زير لب می‌خندد و می‌گويد: واقعا؟!
حالا امشب طفل مظلوم من بيمار خفته است و من هم که حال و روز بهتری ندارم در چنگال بی‌خوابی اين شب مهتابی اسيرم. از آسمان لندن اين ماه نقره‌ای بعيد است.

April 19, 2005

طفلی مامان نيلو

الهی من بميرم! من اصلا تحمل ديدن و شنيدن اتفاقات دردناک رو ندارم. معمولا اصلا فيلم‌های پر خشونت نگاه نمی‌کنم ... اگه يک قطره خون ببينم که از دست و پای کسی می‌ريزه مطمئنا پاهام بی‌حس می‌شوند اما بر خلاف هميشه با همه‌ی سختی و وحشتی که داشتم اين نوشته را تا انتها خواندم چون يک مادر از دردی که فرزندش کشيده بود نوشته بود و اين تنها کاری بود که می‌توانستم برای هم‌دردی با او بکنم و با خواندن جمله جمله‌اش اشک برِيزم.

April 18, 2005

مرگ تو

پشت در نشسته بودم ... و تو آن‌سوی درد می‌کشيدی و من به همه کس التماس می‌کردم که از آزارت دست بردارند.
... اين‌بار به تابوت می‌بردند‌ات و من می‌دانستم شب وصال تو و محبوب توست ...
اين چند شب آنقدر خواب‌های غريب ديده‌ام که فرق خواب و بيداری نمی‌دانم. ولی ديگر حوصله‌ات را ندارم اگر خودت دست از سرم برنداری چاره‌ای ديگر می‌انديشم.
ولی ... به خوابم که می‌آيی لااقل چهره‌ات را ... ديگر خطوط صورتت را خوب فراموش کرده‌ام. شايد اين نشانه‌ی خوبی باشد ...

April 13, 2005

کافئين ... کفن ... کافور

مغزم در حال انفجار است. شايد از ليوان ليوان نسکافه و کاپوچينويی است که هر روز می‌نوشم. شايد اين همه تپيدن دل و بی‌تابی هم از بالارفتن کافئين خون‌ام باشد اما يک چيزی مشکوک‌ام می‌کند:
همه چيز و همه کس شبيه تو شده‌اند ... اين ديگر نمی‌تواند از کافئين باشد ... می‌تواند؟

April 11, 2005

فقط آيه بخواند

برای آيه نوشته‌ام ... شما مجبور نيستيد بخوانيد.

Continue reading "فقط آيه بخواند" »

April 9, 2005

خاتمی واقعاً دست داده است يا نه؟

خاتمی دست دادن با رييس جمهور اسراييل را تکذيب کرد.
آن چيزی که ما اينجا در تلويزيون ديديم جز اين بود! دو تايی با هم دست دادند که من و داريوش نفس‌مان بند رفت از ديدن اين صحنه! و فکر کرديم ديگر بدبخت شد و از همين‌جا مستقيم به هتل هشت بهشت می‌رود. بيچاره حق هم دارد ... اگر تکذيب نکند چه بکند؟
من حتی اگر آدم و عالم ديگری هم بسازند بی‌خود و بی‌جهت (شايد هم با خود و باجهت) از اسراييلی‌ها دل خوشی ندارم ولی دليل نمی‌شود که آنچه خود با چشم خود ديده‌ام را ننويسم. اما دلم می‌خواست خاتمی کنار کلينتون نشسته بود ... اين بوش احمق که به هيچ نمی‌ارزد.

پ.ن. ظاهراً بعضی‌ها ترديد دارند در اين‌که آن فردی که خاتمی با او دست داده باشد، آن بابا است. ولی کسی که ما ديديم از آن کلاه‌سياه‌های يهودی‌ها به سر داشت. شايد رييس جمهور اسراييل نبوده باشد. گمان می‌کنم اين صحنه‌ی دست دادن را آی‌تی‌وی يک نشان داد، ديشب در خبر ساعت ده و نيم. بقيه‌اش را ديگر ما هم حيرانيم. کسی اطلاع دقيق‌تری دارد؟ مسأله مثل اين‌که خيلی مهم است.

April 8, 2005

تا تو به داد من رسی

غير قابل تحمل شده‌ام. بيچاره تو که هم‌خانه‌ی منی. شايد سر و صدای زيادی نکنم. شايد هر روز صبح که از خانه بيرون می‌روی می‌بينی‌ام که پتو را تا زير چانه‌ام بالا می‌کشم مبادا بعد از رفتن‌ات تنهايی هجوم بياورد و آزارم دهد. اما خودم می‌دانم که چه آشوبی در درون دارم.
هی می‌خوانم که:
تا تو به داد من رسی / من به خدا رسيده‌ام


برای دلخوشی خودم می‌نويسم:
عادت کرده‌ام به ديوارهای اين اتاق کوچک. عادت کرده‌ام به نبودن شوق صبحگاهی دوباره ديدن‌اش. عادت کرده‌ام که ديگر آيه برايم خبر تازه‌ای از معشوقه‌ی جديدش نياورد.
... عادت کرده‌ام پسر جان ... باور کن که عادت کرده‌ام.


احساس پيری می‌کنم ... شما هم پير شدن روز به روزم را می‌بينيد؟

April 7, 2005

مگر می‌شود تو نباشی؟

دوباره دلم تنگ شد. عکس مليحه را در اورکات ديدم و هوايش را کردم و همين طور سر رشته را گرفتم و دلم رفت به سال‌ها پيش. نه اينکه دلم برای سال‌های دانشگاه تهران تنگ شده باشد، نه ... که هيچ خاطره‌ی خوشی برايم نمانده است و هرچه اين روزها بر سرم می‌رود يادگاری همان روزهای بد است. اما اين دليل نمی‌شود که آدم‌ها را فراموش کنم. مليحه يکی از همان آدم‌ها است. دختر شاعری که شايد جرات نوشته‌های جديدم را از او گرفته باشم. يک روز برايم غزل زيبايی خواند ... حيف که اين حافظه‌ی ثانيه‌ای ياری نمی‌کند تا حتی يک بيت را کامل به ياد بياورم ... آنقدر شجاعانه سروده بود که ترس مرا از نوشتن ريخت. و بعد از آن بود که غزل کوه يخ را گفتم ...
سردی آغوش تو ای کوه يخ
فصل تب عشق گران می‌شود


چند روز است که در خانه نشسته‌ام و تنها فکر می‌کنم ... بعد از آن سيزده‌به‌در شاد که هنوز تمام بدنم درد شيرينش را در خود دارد ديگر از خانه بيرون نرفتم ... اصلا نمی‌دانم امروز چندم ماه است يا حتی نمی‌دانم چند شنبه است ...
راستش را بخواهيد اصلا يادم نمی‌آيد که بيرون رفته‌ام يا نه ... چرا ... شايد رفته باشم ...
فقط گاه‌گاهی با بنفشه صحبت می‌کنم ... بنفشه در روزهای پر اضطراب کنکور سال 81 با من بود و حالا او هم مانند من غربت نشين است. به فاصله‌ی دو هفته ازدواج کرده‌ایم و حالا هر دو در حال شروع کردن زندگی جديدی هستيم در محيطی جديد. حکايت جالبی داريم ... مشکلاتمان از يک رنگ است و دلتنگی‌هايمان از يک جنس ... هر دو قرار است در يک روز از اين خانه‌های دل‌گير رها شويم ... فقط افسوس که من در ميان ابرهای لندن گرفتارم و او در برف‌های تورنتو ...
دوستهای مهربان ديگری هم پيدا کرده‌ام ... مريم که او هم به حول و قوه‌ی الهی در نزديکی من نيست و در يورک است! هر چند که هفته‌ای چند ساعت صحبت می‌کنيم ...
و آتنا ... دختر زيبايی که مهربان است و شيرين ... از همان روز اول که شب سال نوی پيش بود به داريوش گفته بودم که بی دليل دوستش دارم و حالا تازه کشفش کرده‌ام. قرار بود هم محل شويم اما نشد ...


حالا که همه‌ی اين‌ها را گفتم بگذار برای تو بنويسم ... داری خفه‌ام می‌کنی ... دست‌هايت را به دور گلويم  گره کرده ای و راه نفس‌ام را بسته‌ای ... دوباره از کجا سر و کله‌ات پيدا شد؟ من که تو را در ميان همان کوير جا گذاشته بودم ... خاطره‌ی چشم‌هايت دوباره جان گرفته است. نفرين به تو که حتی فکر کردن به تو جان دوباره ام می‌دهد ... نفرين به تو که می‌خواهم در تو بياويزم و تا هزار سال جز عطر ديوانه‌کننده‌ات را نبويم ...


هرچه می‌گويم را باور نکن ... اگر از ديگری گفتم را باور نکن ... خودت می‌دانی چه می‌گويم ... خودت می‌دانی هرچند اين نوشته‌ها را نمی‌توانی بخوانی ...
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جورها کمتر کند


... آخ ... آخ که باز جگرم آتش دارد ... نمی‌دانی که با اين آتش خوش‌بخت ترين زن زمينم ...