« زمستان | صفحه‌ی اصلی | آفتاب »

March 5, 2005

شعر چشم تو

تقصير داريوش است، گفت عصار گوش بدهيم و حالا هم در حال گوش دادنيم ...
اين حال من بی‌توست
بغض غزلی بی‌لب ...
امروز هم از آن روزها بود که زياد به يادت بودم ... هزار بارنفرين‌ات کردم، اين گوشه‌ی دلگير مرا فرستاده‌ای که چه؟ دوباره در حال به هم ريختن‌ام ...

مطالب مرتبط

نظرها

و او خود گفته است که احوال شما را دگرگون نخواهد کرد مگر با همت و خواست خود شما
که اينگونه چون تو بر او نفرين فرستادن نشان از بي مهريت نسبت به او دارد
که خود خوب ميداني که بيشترين مهر را نسبت به تو داشته است
و چه زيباست اينگونه عشق بازي
نفرينت را هم با روي خوش پذيراست
اما در بايان فقط يک سخن که البته ميدانم که خوب ميداني
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شب به عشق
ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما

سلام ساغر
دلم لبوي داغ مي خواهد...
باقيشو خودت بهتر مي دوني...
قربانت
مرال

و خداوند نفرین کاران را دوست نمیدارد!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)