« February 2005 | صفحه‌ی اصلی | April 2005 »

بايگانی: March 2005

March 22, 2005

گوگل آبکی

روز جهانی آب


اين لوگوی گوگل خيلی خوشگله!

March 21, 2005

نوروز من گذشت ...

حالا که کمی آرام‌ترم می‌نويسم. شما که ايران‌ايد نمی‌دانيد که نوروز دور از ايران يعنی چه ... به جز هوا که بوی بهار می‌دهد و روحی که منتظر عيد است ديگر هيچ چيز نشانی از نوروز ندارد. سيبستان می‌گفت اين چند روز هر چيزی را مرتبط با عيد می‌شنيده و می‌ديده است. من هم اين چنين‌ام. حتی سعی می‌کردم تا با ربط دادن حراج‌های ايستر به خريد سال نو دل خودم را شاد کنم.
روز پيش از تحويل سال که به راهپيمايی ضد جنگ در خيابان آکسفورد و ميدان ترافالگار رفته بوديم در راه بازگشت وسوسه‌ی خريد عيد شده، خودمان را نو نوار کرديم. به قول داريوش هيچ چيزمان که به عيد نمی‌برد لااقل خريد عيد که می‌شود کرد!
تحويل سال را با گروهی از ايرانی‌ها و تاجيک‌ها در هتل دوست مهربانی که نه ايرانی‌است و نه حتی فارسی‌زبان گذرانديم، هرچند که حضور در اين مراسم باعث شد که لحظه‌ی تحويل سال را از دست بدهم اما حس شادی و شادمانی جمع از غصه‌ی دوری از مردمانی که دوستشان دارم کم می‌کرد.
به هر حال سال هشتاد و سه هم تمام شد... هرچند اصلا باور نمی‌کنم. انگار که سال هشتاد و سه هيچ‌گاه وجود نداشته‌است ... انگار که در تقويم من يکی برگه‌ی اين سال را کنده باشد!
اميدوارم امسال با همين خبر‌ نيم‌خوشی که در ابتدايش به همراه داشت و يکی از بهترين دانشگاه‌های لندن تمايل به پذيرش من نشان داد ادامه پيدا کند. هرچند که دو پذيرش ديگر هم در دو دانشگاه خوب ديگر در دست دارم.
راز آرامش من تحصيل است. هر زمانی که درس خوانده‌ام و آنچه می‌خوانده‌ام را دوست داشته‌ام، آرام بوده‌ام. برايم درس نخواندن و دور از محيط آکادميک بودن کابوس است.


به هر حال سال نو مبارک.

March 11, 2005

دلم يک دوست می‌خواهد ...

از بی دوستی خسته‌ام... دلم دوست می‌خواهد، يک دوست مهربان که بشود همه‌ی رازها را با او گفت ... بشود همه‌ی دردها را پيشش برد و اگر درمانی هم نداند لااقل سنگ صبور ناله‌هايم شود.
به سارا امشب می‌گفتم که از ناله کردن هم خسته شده‌ام، يا دردها تمام می‌شوند و يا من تمام می‌شوم. آخر اين همه اتفاق در اين مدت کوتاه هر که باشد را از پا در می‌آورد. حتی درد ساده‌ی گوشم انگار که می‌خواهد هميشه با من بماند ... اين درد هم رهايم نمی‌کند.
يکی می‌گفت شايد همه‌ی اين‌ها آزمايش است ... خدا جان! من قبول می‌کنم که در آزمايش‌ات رد شده‌ام، می‌خواهی اعتراف کنم؟ اعتراف می‌کنم ... اگر همه‌ی اين ماجراها برای آزمايش و امتحان است، قبول! من رد! من مردود! دست از سرم بردار...

March 7, 2005

آفتاب

من گل آفتاب‌گردانم
از رخت روی برنگردانم
غير سیمای آسمانی تو
قبله‌ی ديگری نمی‌دانم

March 5, 2005

شعر چشم تو

تقصير داريوش است، گفت عصار گوش بدهيم و حالا هم در حال گوش دادنيم ...
اين حال من بی‌توست
بغض غزلی بی‌لب ...
امروز هم از آن روزها بود که زياد به يادت بودم ... هزار بارنفرين‌ات کردم، اين گوشه‌ی دلگير مرا فرستاده‌ای که چه؟ دوباره در حال به هم ريختن‌ام ...

March 3, 2005

زمستان

برف و جدال

March 2, 2005

صدای گريه‌ی يک بچه‌ی کوچک در بيابان

ليلای ليلی:
راست است ... سی و هفت سال گذشته است و کوه‌های زيادی هستند که می‌خواهم ببينمشان ... کليمانجارو يا آلپ. جاهای زيادی هستند که می‌خواهم در گوشه‌ی‌شان بنشينم و يک چای بنوشم ... نپال يا مکزيک. نواهای زيادی هستند که می‌خواهم بشنوم ... صدای گريه‌ی يک بچه‌ی کوچک يا صدای باد در يک بيايان خالی. خواهيم ديد و خواهيم رفت و خواهيم شنيد. ترديد ندارم.

March 1, 2005

جمله!

نوش‌آفرين:
ای وای از اين وبلاگ‌نويسی و کشف‌های جديدِ من و عشق‌های قديمِ تو!