آخ، آخ که اين ماه در ميانهی آسمان و آن موسيقی واحه جگرم را آتش زده است. من شب رمضانی میخواهم، من شب محرم ايرانی میخواهم ... کاش عيد قربان باشد و من ديوانهوار با صدای سراج بلند بلند بخوانم که اين عيد قربانی است، اين ... کاش شب قدر باشد و با صدای کسی که جوشن کبير میخواند هر صفت تازهای که میخوانم تکهای از وجودم کنده شود.
رنگ و لعاب غرب آرامم نمیکند، همان بيابانها و همان کوهها و شهرها و کوچهها برايم چشمنوازند. میخواهم در ميان همان ترسها و هراسها در خم کوچهای خاکی بر گونهی مردی که دوست میدارم بوسه بزنم و از ترس چشمان کنجکاو ديوارها بگريزم. آی ... آی امشب چه دلم سنگين است ... همان سنگينی هفدهسالگی.

نظرها
يادم به پدرم افتاد و هشت سالگيم, جوشن کبير که ميخواند من فقط به عينکش نگاه ميکردم
ميگفتم ميشه يه روز هم من بتونم مثل اون بخونم,
اما بزرگ که شدم انگاری زير کلی چيز ها گم شد.
عجيب من هم دلتنگ همون روز ها شدم چند وقتيه.
این يک زن است | February 26, 2005 1:43 AM
پاس دار اين آسمان مهتابي شبهاي محرم راو برايم دعا كن ساغر
...
دلتنگ مباش و دل قوي دار كه سحر نزديك است
واحه | February 26, 2005 12:53 AM
mara ham ke ba khodet bordi be haman ramezano joshan kabir o koochehaaie khaaki.
mara ham sangin bordi mahtaabi.
sorkhaab | February 25, 2005 11:33 PM