« افسردگی کوچکانه | صفحه‌ی اصلی | باز هم بهار »

February 16, 2005

شروع شد؟

خب، من تمام دست و پام يخ کرده. داريوش زنگ زد که انگار به بوشهر حمله شده. مرده شور هرچی جنگه رو ببرن. دوباره همون بچه‌ی کوچکی شدم که توی بغل بابا می‌لرزيدم و بابا پله‌ها رو به پايین می‌دويد تا در تاريکی زيرزمين پناه بگيره. همين الان زنگ زدم ایران ... مامان هنوز خبری نداره ... خدا کنه باز هم شيطنت خودی ها باشه ... من حوصله‌ی هيچ جنگی رو ندارم ... بی‌بی‌سی هم نوشته، توی ياهو هم خبرش هست، من می‌خوام برم خونمون، می‌خوام پيش مامان بابا باشم، نمی‌خوام اينجا بمونم و صبح تا شب کابوس ببينم ... چند سالی ميشه که مدام خواب جنگ می‌بينم ... نمی‌خوام خواب‌هام تعبير بشن ...

پ.ن. اين همه سر و صدا به خاطر يک انفجار ساده‌ی راه‌سازی!

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)