يک بندهی خدايی که نام نمیبرم تعريف میکرد که خواهرزادهاش را از طرف مدرسه يا مهد چند وقت پيش برای ضبط برنامهی تلويزيونی به صدا و سيمای قم برده بودند تا شعر و سرود بخوانند. چند روز بعد دختر کوچولو خودش را در تلويزيون میبيند، و از آن به بعد به افسردگی مزمن دچار میشود چون ظاهرا از چهرهی خودش در آن برنامه خوشش نمیآيد و فکر میکند که زشت است. وقتی ماجرا را شنيدم اول ناراحت شدم و بعد فکر کردم که مگر اينها در خانهیشان آينه نداشتهاند که اين کوچولو برای اولين بار خودش را بايد در تلويزيون ببيند؟ و...
فکر نمیکردم که هنوز يک هفته نشده مشابه اين بلا به سر خودم بيايد، ديروز مهمان دوستان خوبمان در آکسفورد بوديم و برای ثبت خاطرات چند عکسی هم گرفتيم ...
من از لحظهای که عکسها را ديدهام همان حالی را دارم که دختر کوچک داستانمان داشت ...

نظرها
سلام. زيبايي و زشتي، سپيدي و سياهي، نور و تاريكي، اينا همش توهمه. همه ي اينا رو من و تو مي سازيم.... اه باز دارم بهم ميريزم. موفق باشيد. باي...
ErrAnT | February 16, 2005 6:20 PM
تو هم به من بگو زشتم.
تو هم به من بگو زشت!
من به خانه ای می روم
که فردا زن دیگری مهمان آن است.
عطر من
بر پیراهن مردها جا مانده...
تو هم به من بگویی زشت
فرقی نمی کند.
کسی نبود آنجا
خودم که دیدم
خودم که می دانم
هر صبح یک شکوفه ی صورتی
بر سر شانه ام می روید
کسی ندید آنرا
خودم که می بینم
خودم که می دانم.
دلم که ميگيره برای آينه این شعر رها رو ميخونم.
این يک زن است | February 15, 2005 2:27 AM
سلام
من فكر ميكنم توي اين (به قول خودتون داستان!!!) شهر قم نكتهي انحرافي داشت . يعني شما نمي تونستيد بدون آوردن اسم شهر داستان را تعريف كنيد؟؟؟؟ نمي دونم! شايد هم ميخواستين امانتداريتون رو در نقل قول ثابت كنيد. به هر حال افرادي كه در قم هستند ديگه به اين حرفا عادت كردن همانطور كه به جو عجيب و غريب قم عادت كردن...اي كاش من هم مي تونستم عادت كنم...من سعي خودمو ميكنم. شايد يك روز موفق بشم... شايد شايد ولي چه خالي بيپاياني...
راستي شعر: يادت بخير عشق... يادت بخير و من خيري نديده ام از مردمان شهر...واقعاااااااااا زيباست.اگه وقت كردين بازم از اين شعرا بگين.
zemestan | February 14, 2005 8:04 AM