« بر من ببار تا که برويم بهاروار | صفحه‌ی اصلی | چريک خوش‌خو »

February 2, 2005

هذيان

گاهی خيال می‌کنم همان دخترک بيست ساله‌ی عاشق شيدای مجنون‌ام که دنيا برايش کوچک بود و او که دوست‌اش می‌داشت بزرگ، اما ديگر کسی بزرگ نيست و دنيا هم کوچک نمانده است.
من هم بزرگ شده‌ام، ديگر هيچ عيدی در انتظار اتفاقی نيستم که به بی‌قراری‌هايم پايان بدهد، جنس بی‌قراری‌هايم تغيير کرده.
حالا تو هستی. در کنارم نشسته‌ای و با شگفتی به هذيان‌هايم گوش می‌دهی. بازهم در حال هذيان گفتن‌ام نه؟

مطالب مرتبط

نظرها

hazyan gooyan cheshm entezare didarash ashk rizanam

ساغرم سلام!
براي سلامتيت دعا مي كنم ، اما بدان كه هذيانهايت هم زيباست!

Salaam Elahe,bebakhshid man nemitoonam farsi type konam. to chet shode? mariz shodi, midoonam, movaazeb e khodet baash to ro khodaa. zemnan man kheili az in shahzaade ye samarghandi e shomaa khosham oomade.
ezzat ziaad,
Maral Dehghani

سلام ساغر عزيز.نمي دونم منو به خاطر داري يا نه.هم مدرسه اي و هم دانشگاهي و هم دانشکده اي بوده ايم.يک دوست خوب مشترک هم داريم به اسم منا.يک مدتيه که اينجارو مي خونم و مي خواستم لينک بدهم به وبلاگت.اشکال که ندارد؟

gahi nemitavan be bahaneye hazian sokoot kard!

امروز هم کمی دلتنگم. برای همه خاطره هايم که يکی يکی مثل حباب می ترکد و می میرد.... برای همه گلبرگهايی که يکی يکی از بين کتاب حافظ پدرم می افتد و زير پا خرد ميشود ... برای همه پيراهن هايی که دوستشان داشتم و يکی يکی برايم کوچک می شوند... من دارم بزرگ ميشوم. من دارم رشد ميکنم و... ای کاش که در پايان اين قدکشيدنم پاييز نگاه تو در کمينم نباشد...

ای همیشه جوان و همیشه بهار،
این همه دولت که تو داری مردم در آرزوی آن اند...

می خواهم یک زنگ بزنم به تو تا زنگ گوش هایمان بشکند.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)