« خانه‌ی مدادرنگی | صفحه‌ی اصلی | بر من ببار تا که برويم بهاروار »

February 1, 2005

پای نامه‌ات نوشته بود بهار

تا خود صبح خواب‌ات را می‌ديدم، نزديک‌تر و مهربان‌تر از هميشه. پس کی دست از سرم برمی‌داری؟

مطالب مرتبط

نظرها

احساس خوبی دارم

يادت هست آيينه که شکست چهره مان هزار تکه شد نميدانستم کدام تکه منم و کدام تکه تو ...! و تو چقدر ترسان بودی که مبادا ... چينی دل نيز ترک بردارد از نا گفته هايی که بی هيچ گفتگو در ميانمان گذر کردند و رفتند .! چقدر عجيب بود سيب سرخی که واژه مبدل شد و تو نيز ندانستی سيب را چه کسی بلعيد و من هنوز هم از هبوط خويش خوشنودم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)