تشکر
از همهی دوستان خوبم که برای تولد با ایميل، تلفن، ارکات، کامنت يا حضوری (که فقط يک نفر بود و همه هم میدانيد که چه کسی بود!) تبريک گفتند ممنونم. به قول مرال ديگه بزرگ شديم ... راست ميگه ... من هنوز منتظر تولد هفدهسالگیام هستم ... هی مادر!
« January 2005 | صفحهی اصلی | March 2005 »
از همهی دوستان خوبم که برای تولد با ایميل، تلفن، ارکات، کامنت يا حضوری (که فقط يک نفر بود و همه هم میدانيد که چه کسی بود!) تبريک گفتند ممنونم. به قول مرال ديگه بزرگ شديم ... راست ميگه ... من هنوز منتظر تولد هفدهسالگیام هستم ... هی مادر!
اگر مطالب دو وبلاگ گلخونه و اين يک زن است را در اين چند روز دنبال کرده باشيد شايد شما هم با من هم عقيده شدهايد که پانتهآ و آسيه هر کدام از يک جهت وارد بحث شدهاند و هر دو به نوعی نظر درستی دارند. استفادهی ابزاری (عبارت ساخت جمهوری اسلامی ولی به هر حال درست) از زن در تبليغات غربی و فشار رسانهای (برای فروش هرچه بيشتر محصولات) يک بعد ماجرا و عدم توجه زن ايرانی به حقوق خود بعد ديگری است. نظر شما چيست؟
من که در شرایط فعلی -پس از به دنيا آمدن- هنوز تاب و توان نوشتن ندارم.
بيست و هفت سالهام. تنها نشسته در آفتاب بیجان نهم اسفندماه هزار و سيصد و هشتاد و سهی لندن. کاش امروز خانه بودی مهربانم.
دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی
همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی
کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید
چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی
شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود
شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی
نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا
هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی
فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود
یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی
و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن
سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی
دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی
من با خاطرهی آن همه عاشقی که ديوارهايش ترک برداشتهاند آخر چه کنم؟ چرا يک روز بدون غم ندارم آخر ...
آخ، آخ که اين ماه در ميانهی آسمان و آن موسيقی واحه جگرم را آتش زده است. من شب رمضانی میخواهم، من شب محرم ايرانی میخواهم ... کاش عيد قربان باشد و من ديوانهوار با صدای سراج بلند بلند بخوانم که اين عيد قربانی است، اين ... کاش شب قدر باشد و با صدای کسی که جوشن کبير میخواند هر صفت تازهای که میخوانم تکهای از وجودم کنده شود.
رنگ و لعاب غرب آرامم نمیکند، همان بيابانها و همان کوهها و شهرها و کوچهها برايم چشمنوازند. میخواهم در ميان همان ترسها و هراسها در خم کوچهای خاکی بر گونهی مردی که دوست میدارم بوسه بزنم و از ترس چشمان کنجکاو ديوارها بگريزم. آی ... آی امشب چه دلم سنگين است ... همان سنگينی هفدهسالگی.


کوچی:
در هجوم بادهای نامراد
کز جهان به آن ديار می وزد
ديگر ای زمين ! تو خوارمان مکن !
داغهای بی شمارمان هنوز تازه اند
باز داغدارمان مکن !
باز هم زلزله، به خدا يک روز هم اينجا آرام ندارم، همهاش خبرهای بد، سيل، برف، آتشسوزی، زلزله ... اين هم از شروع امروز ... زرند کرمان امروز صبح زلزلهی 6.4 ريشتری داشته ... تا اين لحظه هم 130 نفر جانشان را از دست دادهاند.
زمين لرزه نسبتا شديد کرمان را لرزاند.
آمار كشتهشدگان و مجروحان زلزله كرمان به 530 تن رسيد.
شمار مجروحان زلزله کرمان به يک هزار تن رسيد. نخستين گروه زخميان از طريق فرودگاه کرمان به بيمارستانها منتقل شدند.
شمار کشتهشدگان زلزله کرمان به 130 تن افزايش يافت.
استاندار کرمان: 175 تن
تقدير الهی: آخرين يادداشت طرقه از کرمان
پرندگانِ ابابیل هم اگر به شهری حمله می کردند این بلا سرِ مردمش نمی آمد که دانه های ریز و نرمِ برف بر سرِ تهران آورده بود. بنازم قدرت جمهوری اسلامی را.
یک روز در ترافیک
برف میبارد، اولين برفیاست که امسال میبينم. دانههای درشت برف با شتاب به سوی زمين سقوط میکنند و در گرمای آغوشش آب میشوند.
آن گوشهی ديگر آسمان صاف است و نور خورشيد ابرهای سفيدش را سرخ و زرد کرده ... لعنت به اين صدا که مدام در گوشم میخواند دلم تنگ کسی هست ...

اينجا شوخی شوخی بهار آمده. اين عکس را هفتهی پيش گرفتهام، حالا اين درخت غرق شکوفه است. نه به اين سرمای استخوان سوز و نه به اين شکوفهها.
خب، من تمام دست و پام يخ کرده. داريوش زنگ زد که انگار به بوشهر حمله شده. مرده شور هرچی جنگه رو ببرن. دوباره همون بچهی کوچکی شدم که توی بغل بابا میلرزيدم و بابا پلهها رو به پايین میدويد تا در تاريکی زيرزمين پناه بگيره. همين الان زنگ زدم ایران ... مامان هنوز خبری نداره ... خدا کنه باز هم شيطنت خودی ها باشه ... من حوصلهی هيچ جنگی رو ندارم ... بیبیسی هم نوشته، توی ياهو هم خبرش هست، من میخوام برم خونمون، میخوام پيش مامان بابا باشم، نمیخوام اينجا بمونم و صبح تا شب کابوس ببينم ... چند سالی ميشه که مدام خواب جنگ میبينم ... نمیخوام خوابهام تعبير بشن ...
پ.ن. اين همه سر و صدا به خاطر يک انفجار سادهی راهسازی!
يک بندهی خدايی که نام نمیبرم تعريف میکرد که خواهرزادهاش را از طرف مدرسه يا مهد چند وقت پيش برای ضبط برنامهی تلويزيونی به صدا و سيمای قم برده بودند تا شعر و سرود بخوانند. چند روز بعد دختر کوچولو خودش را در تلويزيون میبيند، و از آن به بعد به افسردگی مزمن دچار میشود چون ظاهرا از چهرهی خودش در آن برنامه خوشش نمیآيد و فکر میکند که زشت است. وقتی ماجرا را شنيدم اول ناراحت شدم و بعد فکر کردم که مگر اينها در خانهیشان آينه نداشتهاند که اين کوچولو برای اولين بار خودش را بايد در تلويزيون ببيند؟ و...
فکر نمیکردم که هنوز يک هفته نشده مشابه اين بلا به سر خودم بيايد، ديروز مهمان دوستان خوبمان در آکسفورد بوديم و برای ثبت خاطرات چند عکسی هم گرفتيم ...
من از لحظهای که عکسها را ديدهام همان حالی را دارم که دختر کوچک داستانمان داشت ...
حال بدی دارم.

يکی من رو از پای اورکات بلند کنه تو رو خدا!

فعلا اين عکس را داشته باشيد تا از کلاس برگردم.
ماه خورشيدنمايش ز پس پردهی زلف
آفتابیاست که در پيش سحابی دارد
پس نوشت: در اورکات مشغول ماجراجويی بودم که به اين عکس برخوردم. و ناگهان به ياد خواب ديشبام افتادم که خواب میديدم دوباره میخواهم به مدرسه برگردم و صبح شده و هنوز تصميم نگرفتهام که چه بپوشم و به هر نوع آرايشی که فکر میکنم از ترس مدير پشيمان میشوم، اما به هرحال همانطور که به دانشگاه عزيزم میرفتم لباس میپوشم و میروم. حالا حتما میپرسيد چه ربطی دارد؟ ربط دارد!
از روزی که به اين خراب شدهی لندن آمدهام دست و دلم به خوب پوشيدن و آرايش کردن نمیرود. عجله نکنيد! از اثرات ازدواج نيست ... يک دلیل سادهی احمقانهی حرص دهنده دارد: اين انگليسیهای شلخته نه آرايش میکنند و نه اصلا به لباسشان اهميت میدهند. هر وقت ذرهای پای آينه وقت صرف کردهام بعد از نشستن در قطار یا اتوبوس پشيمان شدهام. اينجا مشکلات کمتر از ايران نيست اما خوبیاش اين است که کمتر پيدا میشوند کسانی که بخواهند مزاحم شوند و حرفی بزنند اما طوری نگاهات میکنند انگار از اورانوس آمده باشی!
صبح که اين عکس را ديدم نکتهی ديگری هم توجهام را جلب کرد. دختران ايرانی حقيقتا زيباتر از اين سفيدبرفیهای اروپايی هستند. آدم دلش باز میشود با نگاه کردن به چهرههای زيبای شرقیشان. خلاصه دردسرتان ندهم. دلم برای اين چهرههای زيبا و شاد که در زير هزار پوشش و حجاب نمیتوانی زيبايی و جذابيتشان را نهان کنی تنگ شده.
مطالب مرتبط:
اين بهشت دلگير از سيبستان
نمیدانم چه بلايی به سرم آمده، هنوز يک بيماری خوب نشده يکی ديگر به سراغم میآيد. البته برای من بايد طبيعی باشد: هر وقت انگيزهای برای کاری پيدا کردهام هزار و يک اتفاق میافتد تا نتوانم انجاماش دهم. فقط بايد صبر کنم، ديگر از آبله مرغان امتحانهای پايان سال سوم دبيرستان که بدتر نيست، هست؟
آقاجان! اينجا يک کسی است که گاه به گاه میبينيمش، خودش و خانماش را. هی میخواهم بنويسم اما دستام نمیرود اما اينبار مینويسم. کاری ندارم که چه بوده و چه کاره بوده، کاری ندارم که چه کرده اما حالا که میبينماش مهربان است و آرام و پخته و سنجيده ... خوشرو و خوشبرخورد ... حتی کلامی نمیگويد که کسی برنجد. هر بار بيشتر دوستش میدارم.
ديشب در ميانهی جمعی که در کينگز کالج بودند فرخ نگهدار هم بود، مانند هر بار ديگری که ديده بودماش، همانطور مهربان و آرام و به قول دکتر سروش که ديشب از زبان مولوی در وصف بازرگان میگفت:
من نديدم در جهان جستجو
هيـچ اهليـت به از خلـق نکو
گاهی خيال میکنم همان دخترک بيست سالهی عاشق شيدای مجنونام که دنيا برايش کوچک بود و او که دوستاش میداشت بزرگ، اما ديگر کسی بزرگ نيست و دنيا هم کوچک نمانده است.
من هم بزرگ شدهام، ديگر هيچ عيدی در انتظار اتفاقی نيستم که به بیقراریهايم پايان بدهد، جنس بیقراریهايم تغيير کرده.
حالا تو هستی. در کنارم نشستهای و با شگفتی به هذيانهايم گوش میدهی. بازهم در حال هذيان گفتنام نه؟
بیقرار نوشتنام. امشب حال ديگری دارم. میدانم که بعد از نوشتن اين چند خط دوباره تمام انرژیام را از دست خواهم داد اما مینويسم. يکجوری انگار بیتاب نيستم. يک جوری عطشم فرونشسته، نه اينکه سيراب شده باشم اما انگار ليوان آبی را به لبهای تشنهام چسباندهام و تنها از رطوبتی که بر لبم مینشيند لذت میبرم، بی نوشيدن قطرهای.
ارزش انتظار را دارد، شايد داشته باشد. صبر میکنم تا ببويماش و آن روز برايتان خواهم نوشت که میارزيد يا نه.
تا خود صبح خوابات را میديدم، نزديکتر و مهربانتر از هميشه. پس کی دست از سرم برمیداری؟