هنوز آفتاب نزده. داريوش بيدارم کرد که دارويم را بخورم و حالا خوابم نمیبرد. اين درد لعنتی امانم را بريده. نمیدانم اين همه آدم کلهی سحر در وسط خيابان چه میکنند. حال و هوای صبحهای مدرسه را دارم که بايد ماشين را از زير خروارها برف بيرون میآورديم تا من به موقع به کلاسام برسم.
هی جوانی، کجايی که يادت به خير ...

نظرها
سلام ... وبلاگ خیلی خوبی دارید ... امیدوارم حالتان بهتر شود ... اگر با سینما ضدیتی ندارید از شما دعوت می کنم تا سری به وبلاگم بزنید...
آریانو | January 31, 2005 4:42 AM
سلام ساغرم ! چرا مريض شدي؟:( برات دعا مي كنم زودتر خوب شي ! راستي گفتي صبحاي مدرسه ياد خودم افتادم كه هي به بابا غر ميزدم كه زود باش ديرم شد!!!!
فريماه | January 29, 2005 8:52 PM
سلام... جدا ما هم يه موقعي جوون بوديم !؟؟!؟!
Heaven Searcher | January 29, 2005 8:41 PM
ساغر عزیز
امیدوارم که سلامت شوده باشی
از خود خبری رسان مارا...
شهزاده | January 29, 2005 7:19 PM
مار خون حتما چشم خوردی. یه کمی اسفند دود کن بریز توی پیاده رو/ چهل پنبه بسوزون و بکش وسط دو تا ابروت/ یه تخم نظر کرده هم خودم اینجا برات می شکنم تو فقط اسم غربه و آشنا رو برام میل کن/ به زودی مثل روز اولت می شی/ چاق و تپل و لپ قرمز/ بارک الله هم به این اقا داریوش که قرص هات و به موقع بهت میده قدرش رو بدون/ داریوش ما که مارو تنها گذاشت و رفت.
دختر بس | January 27, 2005 9:39 PM
مريضي ميرودوسلامت برميگردد. اميدوارم به زودي خوب شوي.
پرنيان | January 27, 2005 9:52 AM