« حال من | صفحه‌ی اصلی | شکرستان »

January 9, 2005

به يادت هست؟

اين چند روز مدام به يادت بوده‌ام. شايد هر ثانيه و هر لحظه‌ای که با خود می‌توانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر ديدگانم قد می‌کشی و می‌ايستی، استوارتر از آخرين ديدارمان در زمستانی سرد. ولی گرمای دست‌هايت را که هر روز به دور شانه‌‌هايم حلقه می‌کردی اينجا در قلب لندن هم می‌توانم احساس کنم، به خدا حتی با به خاطر آوردن لغزيدن انگشتانت بر پوست صورتم خون چنان در رگانم می‌دود که در اين چله‌ی زمستان پنجره‌ها را می‌گشايم تا تبم فروبنشيند.
آنقدر چشم شاهد هم‌آغوشی‌هايمان بودند که ديگر بوسه‌های کوتاهمان لحظه‌ای در شکفتن در هر زمان و مکانی ترديد نمی‌کردند. همين لحظه که در حال نوشتن هستم چنان طراوتی احساس می‌کنم که انگار آويخته بر گردنت در باغ پرشکوفه‌ای که داشتی می‌غلتيم و صدای خنده‌ی‌مان گنجشککان عاشق را از ميان شاخ و برگ‌های تازه جوانه‌زده‌ی بهاری پرواز می‌دهد.
سال پيش چنين روزی بود که برای آخرين بار به ميهمانی سی‌روزه‌ات آمدم. هرچند مهربان نبودی، هرچند به همراه تازه‌ام حسادت می‌کردی ولی خوب می‌دانستی که ذره‌ای از عشق بی‌کرانم به تو کاسته نشده بود. می‌دانستی حتی پس از پيوستن به مرد عاشقی که مرا از تو ربود تا ابد بر تو عاشق می‌مانم اما نامهربان بودی. از همان نگاه اول‌ات می‌شد فهميد و تا آخر هم نتوانستم آرامت کنم. چنان کردی که حتی ديگر اجازه‌ی دوباره ديدن‌ات را هم ندادی.
باز هم شکايتی ندارم، همين که می‌دانم دوستم داری و می‌دانی دلم برای ديدن‌ات پرمی‌کشد کافی‌است. حتی اگر تو در ميانه‌ی کوير ايران نشسته‌باشی و من زير باران جزيره‌ای در غرب اروپا خيس گريه باشم.

مطالب مرتبط

نظرها

البته به رغم تمام این اوصاف در مورد جن حدس زدنش زیاد سخت نبود.....از یک جن با هوش

من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نيمشد
تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در آينه تنها مي ماندم
تو با چراغهايت مي آمدي ...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را مي بخشيدي
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را ميچيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو لاله ها را مي چيدي
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستان هايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
تو گونه هايت را مي چسباندي
به اضطراب پستانهايم
و گوش مي دادي
به خون من كه ناله كنان مي رفت
و عشق من كه گريه كنان مي مرد
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي

فروغ فرخزاد

i don't know when you are going to live in the present.... forget the past.... it's over.... .... ....

نگاه كن چه فروتنانه بر خاك مي گسترد آنكه نهال نازك دستانش از عشق خداست و پيش عصيانش بالاي جهنم......

سلام. دلم سوخت. شرح حال خودت بود؟

سلام... مادر! بلای جان ِ تو من بودم/ با آنکه چون خدات پرستیدم.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)