« December 2004 | صفحه‌ی اصلی | February 2005 »

بايگانی: January 2005

January 31, 2005

خانه‌ی مدادرنگی

من هنوز بيمارم، تقريبا چيزی نمی‌شنوم. کلاس‌ام را يک در ميان می‌روم چون اعصابم خرد می‌شود وقتی به سختی بايد تمام حواسم را جمع کنم و آخر سر هم نشنوم که ديگری چه گفته است. واقعا نشنيدن سخت است. کارهای خنده دار اين چند روزه زياد کرده‌ام. اول که به سفارش پرستار محترم جی‌پی چند قطره روغن زيتون در گوش‌ام چکاندم و بعد داريوش بيچاره را برای ابراز هم‌دردی با خود مجبور کردم پنبه در گوشش بگذارد و طفل مظلوم قبول کرد!
امروز هم برای ديدن خانه‌ای رفته بوديم، صاحب‌خانه ايرانی بود و من هرچه توانستم به در و ديوار خانه‌اش ايراد گرفتم. من نمی‌دانم اين‌ها با چه عقلی ديوار يک اتاق را به سه رنگ کرده بودند. و کاش اين رنگ‌ها با هم هم‌خوانی داشتند، يک طرف سرخابی، طرف ديگر سبز قورباغه‌ای و ديگری هم فکر می‌کنم بنفش بود. راهروها نارنجی جيغ، آشپزخانه زرد قناری و سبز مغز پسته‌ای. خواب‌ها هم يکی صورتی و ديگری قرمز و بنفش. واقعا خنده‌دار بود. نکته‌ی جالب ماجرا اين بود که خود آقای مالک پيش از اين عکاس بوده‌اند و بايد حداقل آشنايی با رنگ می‌داشتند. درد سرتان ندهم که فضای فوق‌العاده‌ای را با اين رنگ آميزی رنگين کمانی به هدر داده بودند.
حالا خوب است خودش اين‌ها را اينجا بخواند و فردا زنگ بزند که مگر مجبورتان کرده‌ام!
دارم هذيان می‌گويم، احتمالا تب دارم. بروم که حالم خوش نيست. (تب را طب نوشته بودم، مطمئنا خوش نيستم، خوب بود داريوش بالای سرم نشسته بود)

مرحمت فرموده ما را مس کنيد

می‌شود بدانم اين وبلاگ به چه مناسبت به داريوش لينک داده؟ الله! که چه چيزها که نمی‌بينم و نمی‌شنوم اين چند روزه.

January 27, 2005

بيمارم مادر جان

هنوز آفتاب نزده. داريوش بيدارم کرد که دارويم را بخورم و حالا خوابم نمی‌برد. اين درد لعنتی امانم را بريده. نمی‌دانم اين همه آدم کله‌ی سحر در وسط خيابان چه می‌کنند. حال و هوای صبح‌های مدرسه را دارم که بايد ماشين را از زير خروارها برف بيرون می‌آورديم تا من به موقع به کلاس‌ام برسم.
هی جوانی، کجايی که يادت به خير ...

January 23, 2005

سماع

عکس‌های نازلی عباس‌پور در زنان ايران

January 20, 2005

دوئل

واقعا نمی‌شود از آينده که چه عرض کنم از چند ساعت و دقيقه‌ی دیگر هم خبر داشت. در خانه نشسته بودم روبروی کامپيوتر (به قول مادرم بت اعظم) که داريوش زنگ زد و گفت دوست خوبمان آقای عيسی (همان پيامبر پيش از آقای محمد است) دعوتمان کرده‌ است برای رونمايی فيلم دوئل (انگار عروس است!).
در همان ابتدای ورود به سينمای Cineworld
با چهره‌ی عبوس پرويز پرستويی روبرو شديم که با يک من عسل هم نمی‌شد خوردش و از بد حادثه من و داريوش و آقای عيسی و پرويز خان پرستويی و اين پسرک خوش چهره پژمان بازغی، سعيد راد و کارگردان محترم احمدرضاخان درويش سوار آسانسور شديم. پرستويی چنان يال و کوپالی داشت که به زور می‌شد شناختش. اين از شروع ماجرا ...
در طبقه‌ی بالا در حال احوال پرسی با فاطمه‌ خانم بودم که کسی پرسيد: شما مدرسه‌ی فرزانگان نبوديد؟ بله!! به لطف شيطنت‌های فراوان کودکی يکی از هم‌مدرسه‌ای و هم‌سرويسی‌های چهارده سال پيش چهره‌ی مرا که به کلی تغيير کرده شناسايی کرده بود. جالب بود که حتی يادش می‌آمد من در کجای سرويس می‌نشستم!!
در ابتدای مراسم مجری محترم که ماشاالله انگليسی‌شان از من هم بهتر بود از همه‌ی دست‌اندرکاران فيلم دعوت کرد که به تاريکی مطلق روی سن تشريف ببرند و ما سعی کنيم چهره‌هايشان را تجسم کنيم چون برعکس اينکه روی سن روشن باشد و محوطه‌ی صندلی‌ها تاريک، روی سن ظلمات بود و بر صندلی‌ها نور پروژکتور می‌تابيد. همه را به صف کردند و در آن تاريکی دست هرکدام‌شان پاکتی دادند که باز هم نديديم که چيست. اين را هم برای دل داریوش بنويسم که داريوش از سخنرانی انگليسی سفير ايران - دکتر عادلی – که فصيح و بدون تپوق زدن صحبت می‌کرد محظوظ شده بود.
پرويز پرستويی و پژمان بازغی طبق شانس خوش من درست پشت سر من نشسته بودند که خودتان می‌توانيد تصور کنيد چه بلايی به سر من آمد که هيچ عکس‌العملی نمی‌توانستم نشان بدهم. ولی از حق نگذريم که پسرک چشم سبز صندلی پشتی خوب از پس نقشش برآمده بود. هيچ وقت به بازی مردان خوش‌چهره خوش‌بين نبوده‌ام، فکر می‌کردم تنها به عنوان دکور استفاده می‌شنود اما اين يکی فرضيه‌‌ام را باطل کرد. يک خسته نباشيد هم به خانم تهرانی بدهکار شديم بابت چند ثانيه حضورشان در فيلم، فکر کنم در ايران مانده بود تا خستگی از تنش به در آيد.
فيلم فوق‌العاده شروع شد... صحنه‌های حمله‌ی هوايی ... مرا برد به دهه‌ی شصت ... حمله‌های هوايی به تهران... موشک‌باران تهران ... تمام شب‌بيداری ها ... شيشه‌هايی که از موج انفجار می‌شکست ... روزی که به پالايشگاه تهران حمله کردند و تا چند روز به جنوب که نگاه می‌کردی آسمان سياه بود، پيراهن پدر که به خون هم‌کارش آغشته بود ... و هزار خاطره‌ی تلخ ديگر ... حالا که سال‌ها از آن روزها می‌گذرد هنوز هم با شنيدن آژير خطر و يا صدای ضدهوايی ناخود‌آگاه اشک در چشمانم حلقه می‌زند و بدنم می‌لرزد.
اما از ميانه‌ به قول شهزاده که با ما بود فيلم از اوج به پايين آمد ... با آن شروع ميخکوب کننده توقع ديگری می‌رفت که آهسته آهسته ماجرا به داستانی عادی و شايد غير منطقی تبديل شد: خيانت نامعلوم زينال ... ارتباط‌های مبهم شخصيت‌ها ... کلکسيون هنرپيشه‌های حرفه‌ای بدون هيچ نقش خاص و تنها برای وجود نامشان در تيتراژ ...
 از درويش بعيد بود ... فکر نمی‌کردم کسی که کيميا را در کارنامه‌ی خود دارد، جنگ را برای چنين داستان پيش‌پا افتاده‌ای خرج کند.
به هرحال فکر می‌کنم همين که يک فيلم ايرانی موقعيت اکران هم‌زمان جهانی پيدا کرده است گام بزرگی است برای سينمای ايران.

January 19, 2005

دوش چه خورده‌ای ...

لباس پوشيده بودم که بيرون بزنم از اين خانه که بوی هم‌آغوشی شيرينی می‌دهد. نمی‌دانم چه شد که دوباره نشستم. حالا هم نمی‌دانم که چه بايد بنويسم. شايد بايد از دوری تو بنويسم که به هيچ‌ام نخريده‌ای يا از نزديکی تو که به هيچ بهايی نمی‌فروشی‌ام. واقعا حکايت غريبی است اين زندگی.

January 18, 2005

شهزاده‌ی سمرقند

اين آخر شبی با ديدن وبلاگ شهزاده حالمان بسيار نکو شد. سمرقند پيش از اين به خطی نوشته می‌شد که من نمی‌دانستم. اگر اشتباه نکنم سيريليک بود يعنی فارسی را به الفبای ديگری می‌نوشت. حالا دوست تاجيک من ظاهرا تصميم گرفته است که فارسی بنويسد. خواندن نوشته‌هايش بسيار لذت بخش است، تمام کلمات را همان‌طور که می‌شنود می‌نويسد و فرقی بين س/ث/ص ، ط/ت، ز/ذ/ظ/ض ع/الف، ه/ح نمی‌گذارد، به قول خودش نبايد توقع داشت که هفتاد سال دوری از خط فارسی را يک‌شبه جبران کند اما به نظر می‌رسد که می‌خواهد يک‌ماهه تمام اين هفتاد سال را بپيمايد.
نوشته‌های زيبايش را بخوانيد و لذت ببريد.

زيباترين نام‌هايی

بی هيچ دل‌نگرانی از دور نگاه‌ات می‌کنم، شک من به شکوفه‌ی ايمان نشسته‌ است. تصويرت لحظه به لحظه شفاف‌تر می‌شود، باور کنم يا نکنم تو اينجايی.
هر چند ... فاصله‌ها هميشه می‌مانند.

January 17, 2005

شکوفه در زمستان

من فکر می‌کنم اين درخت ساعت بيولوژيک‌اش دچار مشکل شده! چند خيابان آن‌سوتر از خانه‌ی ما در ميانه‌ی راه کالج در چنين روزهايی که به قراری ژانويه/دی/بهمن است چنان شکوفه کرده که پنداری فروردين روزهای پايانی‌اش را طی می‌کند.


عکس از ساغر عکاس‌باشی


عکس از ساغر عکاس‌باشی

January 16, 2005

شکرستان

باز فرود آمديم بر در سلطان خويش
باز گشاديم خوش بال و پر جان خويش
باز سعادت رسيد دامن ما را کشيد
بر سر گردون زديم خيمه و ايوان خويش
ديده‌ی ديو و پری ديد ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سليمان خويش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما
يوسف جان برگشاد جعد پريشان خويش
دوش مرا گفت يار: «چونی از اين روزگار؟»
چون بود آن کس که ديد دولت خندان خويش
آن شکری را که هيچ مصر نديدش به خواب
شکر که من يافتم در بن دندان خويش
بی زر و سر سروريم، بی حشمی مهتريم
قند و شکر می‌خوريم در شکرستان خويش
تو زر بس نادری، نيست کس‌ات مشتری
صنعت آن زرگری، رو به سوی کان خويش
دور قمر، عمرها ناقص و کوته بود
عمر درازی نهاد يار به دوران خويش
دل سوی تبريز رفت در هوس شمس دين
رو رو ای دل بجو زر به حرم‌دان خويش


دوباره می‌خواهم بنويسم.

January 9, 2005

به يادت هست؟

اين چند روز مدام به يادت بوده‌ام. شايد هر ثانيه و هر لحظه‌ای که با خود می‌توانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر ديدگانم قد می‌کشی و می‌ايستی، استوارتر از آخرين ديدارمان در زمستانی سرد. ولی گرمای دست‌هايت را که هر روز به دور شانه‌‌هايم حلقه می‌کردی اينجا در قلب لندن هم می‌توانم احساس کنم، به خدا حتی با به خاطر آوردن لغزيدن انگشتانت بر پوست صورتم خون چنان در رگانم می‌دود که در اين چله‌ی زمستان پنجره‌ها را می‌گشايم تا تبم فروبنشيند.
آنقدر چشم شاهد هم‌آغوشی‌هايمان بودند که ديگر بوسه‌های کوتاهمان لحظه‌ای در شکفتن در هر زمان و مکانی ترديد نمی‌کردند. همين لحظه که در حال نوشتن هستم چنان طراوتی احساس می‌کنم که انگار آويخته بر گردنت در باغ پرشکوفه‌ای که داشتی می‌غلتيم و صدای خنده‌ی‌مان گنجشککان عاشق را از ميان شاخ و برگ‌های تازه جوانه‌زده‌ی بهاری پرواز می‌دهد.
سال پيش چنين روزی بود که برای آخرين بار به ميهمانی سی‌روزه‌ات آمدم. هرچند مهربان نبودی، هرچند به همراه تازه‌ام حسادت می‌کردی ولی خوب می‌دانستی که ذره‌ای از عشق بی‌کرانم به تو کاسته نشده بود. می‌دانستی حتی پس از پيوستن به مرد عاشقی که مرا از تو ربود تا ابد بر تو عاشق می‌مانم اما نامهربان بودی. از همان نگاه اول‌ات می‌شد فهميد و تا آخر هم نتوانستم آرامت کنم. چنان کردی که حتی ديگر اجازه‌ی دوباره ديدن‌ات را هم ندادی.
باز هم شکايتی ندارم، همين که می‌دانم دوستم داری و می‌دانی دلم برای ديدن‌ات پرمی‌کشد کافی‌است. حتی اگر تو در ميانه‌ی کوير ايران نشسته‌باشی و من زير باران جزيره‌ای در غرب اروپا خيس گريه باشم.

January 8, 2005

حال من

بی تو ساغر شکسته‌ام من

January 3, 2005

سروش مهر

ننوشتن محال است. حالا تازه فهميده‌ام که دلم برای چه چيز اينجا در اين قاره‌ی سبز، هميشه تنگ می‌شود. از معدود اوقاتی بود که از زمان خروجم از ايران شاد بودم، يا شاد که نه ... مست و مدهوش بودم. به لطف مهربان مردی در ميانه‌ی جمعی نشسته بودم که عطر حضورشان تمام غصه‌های ماه‌های گذشته را از دل و جانم زدود. انگار اين خاک کرمان می‌خواهد تا ابد با من مهربان باشد. تا زمانی که در آن شهر زندگی می‌کردم هيچ‌گاه دلم برای شهر خودم بی‌تاب نشد و حالا ديشب در خانه‌‌ی خانواده‌ای از همان ديار همان حس امنيت و مهری را که در آن شهر جاگذاشته و آمده بودم، دوباره يافته بودم.
هله اندوه سرآمد بزن آن ساز طرب را
هله خورشيد برآمد بشکن طالع شب را