بابا جان به خدا من حالم خوب است. غم تازهای نيست، اصلا غمی نيست. هم من خوبم و هم داريوش. اينکه حالا داريوش هوس کرده است که پا در کفش معشوق جاودانهی من (ماه) کند و به محاق برود ديگر به من مربوط نيست، از خودش بپرسيد ... شايد هم کسان ديگری باشند که میتوانيد از آنها کسب اطلاع کنيد اما به هر حال اين من نيستم که بتوانم جوابی بدهم. روی هم رفته، ما خوبيم!
فقط بی حوصلهام، اين هم از برکات آب و هوای لندن است. من که خود به خود از اين ماه آخر پاييز فراری بودم حالا تصور کنيد که به دور از همهی آرزوهايم هم افتاده باشم، ديگر چه میشود!!!
کمی ترسو شدهام. نمیدانم که طبيعیاست يا نه اما میترسم، از هر محيط ديگری جز خانه میترسم. حتی میترسم اگر در ميان خيابان يکی نشانی جايی را بپرسد، يا دوست هم کلاسی بپرسد که آخر هفته را چه کردهای؟
فکر میکنم اين روزها بزرگترين مشکل من ندانستن زبان اين مو طلايیهاست (بماند که در اين شهر جمعيت رنگينپوستها و سياهموها بيشتر از سپيدپوستهای اروپايی است). فعلا خوددرگيری دارم. خوب پيش میرفتم اما نمیدانم ناگهان چه اتفاقی افتاد ...
حالا بیخيال ... اگر حوصله داشتم از سريالهای تلويزيونی انگليس يا به قول خودشان Soap Opera که در زبان ما همان آب زيپو يا آبگوشتی میشود خواهم نوشت. فعلا شديدا درگير Home & Away شدهام تا بفهمم آخر اين همه ماجرای شيرتوشير و پرت و پلا چه میشود. پس من حالم زياد هم بد نيست، نه؟
يک سرگرمی ديگر هم پيدا کردهام، آشپزی! دنبال کتاب آشپزی خوب میگردم اما نمیتوانم از ميان اين همه کتاب در Borders, Books etc, Water Stone و چند کتابفروشی ديگر يکی را انتخاب کنم! اگر ايران بودم مستقيم سراغ رزا منتظمی میرفتم يا ساناز و سانيا (اگر درست يادم باشد) اما اينجا من چه میدانم آخر!!!
باز هم برای چندمين بار میگويم که ما خوبيم! (حالا چشممان نکنيد!!)
