« | صفحه‌ی اصلی | روزها »

December 9, 2004

خسته‌ام از اين سال‌های هشتاد

اَه اَه اَه! اين هم شد زندگی؟ اون از همسر محترم که به پيوندها می‌خنده، اين هم از اين خوانندگان خويشاوند. جرات ندارم يک کلمه بنويسم. مادر گرامی فرمودند که: بنويس! هرچی دلت خواست بنويس. هرکسی ناراحت ميشه تقصير خودشه ولی مگه می‌شه؟ داريوش هم ميگه هرچی دوست داری بنويس، اما ...
به هر حال تصميم گرفتم بنويسم، حالا هرکه می‌خواهد خوشش بيايد يا بدش بيايد. تصميم گرفتم بنويسم که نزديک يک ماه می‌شود که کلاس زبان نرفته‌ام چون حوصله ندارم. چون رغبتی به يادگيری هيچ زبان ديگری جز زبان مادری‌ام را ندارم. فعلا می‌خواهم که نياموزم.
کاش آسوده می‌گذاشتيدم.

مطالب مرتبط

نظرها

شما به کار خودتون ادامه بدین اینا همه از خوبی ساله
خوش به حالت که هنوز مادر شوهر بالا سرت نیست وگرنه شاید......

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)