« November 2004 | صفحه‌ی اصلی | January 2005 »

بايگانی: December 2004

December 25, 2004

دل لرزه

حالا يک سال است که صادق ديگر نيست، يک سال است که کيميا ديگر خانواده‌ای در بم ندارد. يک سال است که ديگر ارگی وجود ندارد که من به شوقش پابست کرمان باشم ...

[
زمين‌لرزه‌ی بم: ساغر؛ سال گذشته]

December 21, 2004

يلدا در حضور حلقه‌ی لندنيه‌ی ملکوت

يلدای خوبی بود. هرچند امروز خورشيد در آسمان نيست تا تولدش را تبريک بگويم.


ميز يلدای ما! ياد خانه‌ی عموحسين به خير 


دور تا دور اين ميز (که تنها روميزی‌اش را می‌بينيد) اصحاب لندنی ملکوت جمع بودند.


Sloane Squareدر شب يلدا!

December 20, 2004

عروسک‌های پشت ويترين

چشمم را می‌گيرند عروسک‌های پشت ويترين
من اما چشم کسی را نگرفته‌ام هرگز
اگرچه عاشق شده‌ام هزار بار
و فراموش کرده‌ام هزار بار


زن رعنايی نبوده‌ام هرگز
و شعر‌هايم صد بار از خودم قشنگترند
اما تو،
از يک زن فقط شعرهايش را مخواه.


آسیه امینی از زنان ايران

December 19, 2004

فريب

چند روز ديگر کريسمس است. دليلی برای جشن گرفتن و شاد بودن در اين روزهای آخر سال ميلادی به همراه هم‌شهری‌هايم پيدا نمی‌کنم. حالا فقط به اين دليل که در لندن زندگی می‌کنم می‌توانم بهانه‌ای برای خودم بتراشم؟ نمی‌دانم، آخر هيچ ربطی بين اين جشن و فرهنگ ايرانی خودم  نيست. شايد بشود به شب يلدا دل خوش کرد. ولی غم‌انگيز است که هرچه سعی می‌کنی نمی‌توانی خودت را فريب بدهی.

December 17, 2004

شهاب‌سنگ آسمانی

پدر و مادر گرامی شما مقصريد؟؟ نمی‌دانم به خدا ... هيچ کسی نيست که بشود يقه‌اش را گرفت و در اين يک مورد خاص من خوشبختانه اختياری نداشته‌ام و الا مانند هميشه مقصر اصلی من بودم. خيلی مهم نيست. زياد فکر نکنيد باز هم به سرم زده.

December 11, 2004

پا در کفش ماه

بابا جان به خدا من حالم خوب است. غم تازه‌ای نيست، اصلا غمی نيست. هم من خوبم و هم داريوش. اينکه حالا داريوش هوس کرده است که پا در کفش معشوق جاودانه‌ی من (ماه) کند و به محاق برود ديگر به من مربوط نيست، از خودش بپرسيد ... شايد هم کسان ديگری باشند که می‌توانيد از آنها کسب اطلاع کنيد اما به هر حال اين من نيستم که بتوانم جوابی بدهم. روی هم رفته، ما خوبيم!
فقط بی حوصله‌ام، اين هم از برکات آب و هوای لندن است. من که خود به خود از اين ماه آخر پاييز فراری بودم حالا تصور کنيد که به دور از همه‌ی آرزوهايم هم افتاده باشم، ديگر چه می‌شود!!!
کمی ترسو شده‌ام. نمی‌دانم که طبيعی‌است يا نه اما می‌ترسم، از هر محيط ديگری جز خانه می‌ترسم. حتی می‌ترسم اگر در ميان خيابان يکی نشانی جايی را بپرسد، يا دوست هم کلاسی بپرسد که آخر هفته را چه کرده‌ای؟
فکر می‌کنم اين روزها بزرگ‌ترين مشکل من ندانستن زبان اين مو طلايی‌هاست (بماند که در اين شهر جمعيت رنگين‌پوست‌ها و سياه‌موها بيشتر از سپيدپوست‌های اروپايی است). فعلا خوددرگيری دارم. خوب پيش می‌رفتم اما نمی‌دانم ناگهان چه اتفاقی افتاد ...
حالا بی‌خيال ... اگر حوصله داشتم از سريال‌های تلويزيونی انگليس يا به قول خودشان Soap Opera که در زبان ما همان آب زيپو يا آبگوشتی می‌شود خواهم نوشت. فعلا شديدا درگير Home & Away شده‌ام تا بفهمم آخر اين همه ماجرای شيرتوشير و پرت و پلا چه می‌شود. پس من حالم زياد هم بد نيست، نه؟
يک سرگرمی ديگر هم پيدا کرده‌ام، آشپزی! دنبال کتاب آشپزی خوب می‌گردم اما نمی‌توانم از ميان اين همه کتاب در Borders, Books etc, Water Stone و چند کتاب‌فروشی ديگر يکی را انتخاب کنم! اگر ايران بودم مستقيم سراغ رزا منتظمی می‌رفتم يا ساناز و سانيا (اگر درست يادم باشد) اما اينجا من چه می‌دانم آخر!!!
باز هم برای چندمين بار می‌گويم که ما خوبيم! (حالا چشممان نکنيد!!)

December 10, 2004

روزها

فعلا دوست ندارم اصلا از خانه بيرون بروم. آن ديدار ناخواسته‌ی ناخجسته پايم را بسته است. کمی از دست خودم دلخور هستم. به قول شيرازی ها ای اقبالُم...

December 9, 2004

خسته‌ام از اين سال‌های هشتاد

اَه اَه اَه! اين هم شد زندگی؟ اون از همسر محترم که به پيوندها می‌خنده، اين هم از اين خوانندگان خويشاوند. جرات ندارم يک کلمه بنويسم. مادر گرامی فرمودند که: بنويس! هرچی دلت خواست بنويس. هرکسی ناراحت ميشه تقصير خودشه ولی مگه می‌شه؟ داريوش هم ميگه هرچی دوست داری بنويس، اما ...
به هر حال تصميم گرفتم بنويسم، حالا هرکه می‌خواهد خوشش بيايد يا بدش بيايد. تصميم گرفتم بنويسم که نزديک يک ماه می‌شود که کلاس زبان نرفته‌ام چون حوصله ندارم. چون رغبتی به يادگيری هيچ زبان ديگری جز زبان مادری‌ام را ندارم. فعلا می‌خواهم که نياموزم.
کاش آسوده می‌گذاشتيدم.

December 8, 2004

ملکوت در محاق

December 6, 2004

ديشب

ديشب خواب می‌ديدم که مدام سهراب می‌خوانم... هشت کتاب‌ام نيست، جا مانده‌است.

چهارمين سال

امروز وبلاگ‌نويسی من سه ساله شد. در واقع سه سال را تمام کرد و وارد چهارمين سال شد. اين دومين وبلاگی‌است که می‌نويسم. از نام بردن اولی به دلايل امنيتی معذورم و دومی هم که با نام SagharArghavan در بلاگ اسپات بود که بعد از مدتی به ملکوت با نام ساغر منتقل شد.
روزها زود می‌گذرند و سال‌ها نيز.
اولين نوشته‌ام را ششم دسامبر 2001 چنين نوشتم:


هنوز می نويسم و تو می خوانی ولی نمی دانی که برای تو نوشتن دردی است در اين سينه ی شرحه شرحه از فراق که شايد عطری از بانوی مصر در خود داشته باشد. با تو گفتن تمام آرزوی اين دل خسته است و از تو شنيدن حسرتی برای تمام دقايق نفس کشيدن. بگذار نوشتن را به ياد بياورم. بگذار با تو بنويسم و از تو بنويسم.
هنوز می نويسم و تو می خوانی و می دانی ...


تغيير خاصی نکرده‌ام هنوز هم همان‌گونه می‌نويسم که پيش از اين می‌نوشتم، نه؟ فقط مخاطب نوشته‌ها تغيير کرده (نمی‌دانم چند بار!!) به هر حال اين نشان می‌دهد که: من زنده‌ام هنوز!

December 2, 2004

روزگاران

ای صبح شب نشينان جـانم به طاقت آمد
از بسکه ديـرمـانـدی چون شـام روزه داران
سعدی به روزگاران عشقی نشسته بر دل
بيــــرون نمـی‌تـــوان کــرد الا بـــه روزگـاران