« مادر بهار | صفحه‌ی اصلی | يادت به خير »

November 22, 2004

شب‌گردی

شبگردی می‌کنم. اما صدای نفس‌هايت را از پشت هيچ پنجره و ديواری نمی‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم، شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ی من است که در آتش می‌سوزد ...

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)