دوست که نمیشود گفت اما دشمن هم نه ... فرزانه و مريم از همدانشکدهای های من در کرمان بودند. فرزانه با لهجهی شيرين اصفهانیاش تعريف میکرد که يک روز در خيابان استقلال کرمان با خانم مسنی روبرو میشوند که بار زيادی به همراه داشته و نمیتوانسته خريدی که کرده بوده را در پياده رو بگذارد و به خيابان بيايد و تاکسی بگيرد. اين دو هم که حس بشردوستانهیشان گل کرده بوده به کمک خانم میروند و مريم ماشين میگيرد و فرزانه هم تا مريم وظيفهی خطيرش را انجام دهد سر خانم را گرم میکند.
وقتی خانم محترم سوار تاکسی میشود وقت خداحافظی میگويد: «دختراااای جلفی بودين!» (به کرمانی بخوانيد)!! هر دو خشکشان میزند. فردا که ماجرا را با دلخوری برای يکی از همکلاسیهای کرمانی تعريف میکنند با توضيحات آقای همکلاسی متوجه میشوند که منظور خانم مسن اين بوده که دختران زيبايی بوديد، جلف در کرمان به معنی زيبا و نمکين به کار میرود.
