December 26, 2003

ارگ مرد ... از بس که جان ندارد

ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد ... از بس که جان ندارد.

اسلام

زن بيچاره نمی تونست راه بره، فکر می کنم فرودگاه شيراز بود. مجروحين بم بودن که با يک پرواز فرستاده بودنشون شيراز.
به خدا نمی تونست راه بره، يک دختر همراهش بود که اونم نمی تونست کمکی بهش کنه، شايد خواهرش بود شايد هم دخترش. و اون همه مرد ايستاده بودند و نگاه می کردند. ظاهرا هيچ وسيله ای هم نبود که بتونن ببرندش. يک مرد، يک جوون مرد پيدا نمی شد که زن رو روی دستاش بگيره و ببره. چيه؟ خيال می کردن اسلامشون به خطر می افته؟ حالم به هم خورد. يه سرباز آروم فقط زير شونه ی زن رو گرفت اون هم با پتو. اين ها همش داشت از صدا و سيمای مبارک لاريجانی پخش می شد. زن تلو تلو می خورد. هيچ کسی کمکش نمی کرد. هيچ کس بغلش نکرده بود. حالم به هم می خوره ...

يک پس لرزه ی شديد ديگر. يک ساعت پيش. باز هم بم.

رييس موسسه ژئوفيزيک: از ظهر ديروز گزارشاتی مبنی بر شنيدن صداهای ناهنجار از زمين و متصاعد شدن بوهای ناخوش به موسسه ارسال می شد!

شما مرده بوديد؟؟؟ انقدر احمقيد؟ آنقدر بی شرمی که اومدی ميگی اين ها همه نشانه ی يک زمين لرزه ی شديد همونطوری که در زلزله ی گيلان بود، بوده؟ و شما هيچ چيزی نگفتيد؟ عذاب وجدان نداريد؟؟؟

شما رو به خدا ... مردم اينجا پتو می خوان ... :( آخه من چه کاری از دستم بر مياد ... نشستم اينجا می نويسم که چی بشه؟؟؟
پتو می خوان ... خون می خوان .... شبکه ی محلی از مردم می خواد هر خانواده ی کرمانی لااقل يک پتو بياره

هر دفعه که اسم ارگ مياد بالا ميارم ... من نمی تونم! نمی کشم!

تلی از خاک؟

اِيرنا نوشته است : اکثر ساختمانهاى داخل محوطه از جمله ارگ آن به تلي از خاک تبديل شده است .
تلی از خاک؟؟؟ ارگ؟؟؟ تلی از خاک؟؟؟؟
تصاوير وحشتناک است. اجساد گوشه ی خيابان، خانه های ويران ... در حال ديوانه شدنم.

تهوع

اولين آمار ... بيست هزار نفر
7.2 بوده است نه 6.3! آخر چرا در گفتن شدت يک زمين لرزه هم پای سانسور در ميان است؟؟؟
حال نود درصد مجروحان هم وخيم است.
پس اين رهبر معظمتان کجاست؟ مرگ پيرمردهای نود ساله دردناکتر بوده يا کودکان سيه چرده ی بم که ديشب خوابيدند و صبح را نديدند؟؟ چرا عزای عمومی اعلام نمی کنيد؟ منتظريد با دادن خبر مرگ نماينده ی تان در بم عزا داری را آغاز کنيد؟
تهوع دارم ...
بر سر و رويم کوفته ام ... نمی دانيد ... شما نمی دانيد چه فاجعه ای است ... آن همه انسان بی گناه، آن همه آرزو ...
و ارگ ... دليل عاشقی ام بر اين استان کويری

کجا را مرمت می کرديد؟؟

شصت درصد شهر بم و تمام بافت قديمش هم تخريب شده است. زلزله ی 6.3 ريشتری چيزی باقی نگذاشته. نگران زينب و منصورم که خوش خيالانه ارگ را مرمت می کردند و نمی دانم ديشب ... باورش ناممکن است.

من سوگوارم

ارگ بم ... بزرگترين بنای خشتی جهان ... آن عظمت چند هزارساله ... به طور کامل تخريب شد.

زمين لرزه

سحرگاه کرمان لرزيد. زمين لرزه ای شديد و طولانی ... نمی دانم چند نفر ... دقايق سختی بود